📚✨ چاپ کتاب، راهی نوین برای ارتقای رتبه شغلی معلمان!
🤩👈🏻 آیا میدانستید که انتشار کتاب در زمینههای کلیدی آموزشی مانند "تدریس مؤثر"، "مدیریت رفتار دانشآموزان"، "طراحی برنامه درسی" و "ارزیابی عملکرد دانشآموزان" میتواند به طور قابل توجهی بر رتبهبندی شغلی شما تأثیر بگذارد؟
🌟✍🏻 انتشارات شاولد، در راستای حمایت از توانمندیهای علمی و حرفهای معلمان گرانقدر، افتخار دارد شما را در فرآیند چاپ کتاب یاری نماید. کتاب شما میتواند پلی باشد به سوی:
* بهبود مهارتهای تدریس: ارائه راهکارها و تجربیات عملی برای تدریس اثربخشتر.
* کسب امتیازات بالاتر در رتبهبندی: افزایش شانس پیشرفت شغلی، ارتقاء حقوق و مزایا.
* افزایش انگیزه و رضایت شغلی: تجربهای نوین در مسیر تعالی حرفهای.
🥰✅ معلمان متعهد و علاقهمند به انتشار آثار علمی و تربیتی خود، فرصت را غنیمت شمرده و با ما در انتشارات شاولد همراه شوید تا گامی نوین در مسیر رشد و اعتلای شغلی خود بردارید.
📲برای اعلام آمادگی و کسب اطلاعات بیشتر، با ما تماس بگیرید.
📞 09200757039
💬 @Shavaladpubadmin
🌺 به امید روزهای روشن
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
آتش بس
دشمن بعد از آتش بس قبلی خشن تر شده است. جنگ قبلی بعد از دوازده روز آتش بس شد اما جنگ بعدی بعد از چهل روز. جنگ قبلی بیشتر حول محور فرماندهان نظامی بود اما در جنگ بعدی به دانش آموز و دانشگاهی هم رحم نشد. سران نظامی بالارتبه ی ما را زدند و رهبر را هم هدف قرار دادند... با این نتایج باید با شنیدن کلمه ی آتش بس تنمان بیشتر بلرزد و صورتمان را بیشتر با سیلی سرخ نگه داریم و چهار چشمی اوضاع را زیر نظر داشته باشیم. فقط در یک صورت باید خوش بین باشیم. دشمن بعد از این جنگ خوب ضربه خورده باشد و امید کمتری برای ضربه زدن به ما داشته باشد. کجای مهلت آتش بس هستیم؟ وسط مهلت دو هفته ای...
#حسین_علی_ساسانی
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
توافق با دشمن
در داستانی قدیمی خوانده بودم.
روزی مردی خواست برده ای بخرد.
هرچه نگاه کرد در آن حسنی ندید نه جوان بو ونه قوی ،منصرف شد.
برده اورا صدا کرد وگفت: من هنری دارم که هیچ کس نداره!
- چه هنری؟!
- میتونم بفهمم کی تشنه واقعیه وکی تشنه نیست!
مرد با تردید اورا خرید وگفت : باید به من ثابت کنی!
برده گفت: چشم ولی پذیرایی بامن!
غذا را آماده کرد ودر غذا نمک زیاد ریخت!ولی آب سر سفره نیاورد!
وقتی میهمانان غذارا خوردند،عده ای گفتند: آب...آب ولی ازجای خود حرکت نکردند.فقط یک نفر بی قرار ی زیادی کرد و برا ی آب التماس کرده و به هر طرف برای پیدا کردن جرعه آب !
برده روبه ارباب گفت: این تشنه واقعی است!
اما غرض من ازاین مثل اینکه باید آنقدر بر دشمن سخت بگیریم که برای نجات خود آن چنان به تقلا بیفتند که تمام شرایط ما را بپذیرد.
باید بلایی که این چهل و چندسال بر ملت ما اوردند،برسرشان بیاید .
وهر روز شاهد بالا رفتن قیمت نفت و بنزین وپایین آمدن ارزش دلار باشند.
ودر کشور خود دچار آشوب و اعتراض شوند.
تا هر شرطی بزرگان سیاسی ما برای آنها گذاشتند بپذیرند و خیال مکر و حیله ی جدید نداشته باشند و بدانند تدبیر خدا بالاتر است.
« ومکرو ومکرالله والله خیرالماکرین»
#زهرازرگران
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پویانماییِ قشنگ «سپری از جنس نور» رو ببینید!!===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
ای که مرا خونده ای
راه نشانم بده
هیچ انسان آزاده ای ، جنگ و کشتن
انسان دیگری را دوست ندارد و همه
دوست داریم یک صلح جهانی و پایدار
برای همه کشورها برقرار باشد
ولی اگر کسی در خانه تو را شکست
و قصد جان و تصاحب اموال تو راکرد
میتوانی آرام باشی ؟بلند میشوی با
هر وسیله ای با او مقابله میکنی تا
بگویی اینجا خانه من است
ما در این جنگ رهبرمان را از دست
دادیم هزاران شهید دادیم تا بگوییم
اینجا خانه ماست
حالا که دشمن به التماس افتاده و
جهان با تأثیر از این جنگ فهمیده
که ایران کجای. نقشه جغرافیایی
جهان است و هویت و سلحشوری
مردم ایران برای همه مشخص شده
و به قول معروف عدو شود سبب
خیر اگر خدا خواهد ،
باید اگر صلحی صورت بگیرد
متجاوز همه شرایط قانونی ما را
بپذیرد و جامعه جهان بی طرف
تضمین بدهد
یعنی در صورت تکرار تجاوز به کشور
عزیزمان ایران ، همه جهان پاسخگو
باشد چون اعتماد به شیطان اکبر
اشتباه است
#فریبا_کریمی ( سرباز وطن 🇮🇷 )
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
آتش خیانت به خون شهیدان به نام آتش بس
در دلِ آذرخشِ آشوب، آنگاه که خاکسترِ
مدرسهی میناب، لالاییِ پرپروازِ کودکانِ آرزو شد، و خونِ سرخِ وطن، بر دامنِ شامِ شهادتِ آن مقامِ عالیرتبه، رنگِ پایداری گرفت، دیگر سخن از آتشبس، همچون زَهرِ ماری است که بر جانِ شُشهایِ پُر از درد میپیچد.
فردایِ آن روز، آن هنگام که آفتابِ بیتفاوتی بر چهرهیِ داغدارِ مادرانِ سرزمینمان طلوع کند، چگونه میتوان در عمقِ چشمانِ منتظرشان نگریست؟ در آن نگاههایی که هزاران امید را در بدرقهیِ فرزندانشان به معرکهیِ دانش فرستادند، و جز مشتی خاکستر و سکوتی پر از درد، چیزی باز نیامد.
آتشبس، پس از آنکه لالههایِ سرخفامِ باغِ مدرسه، پرپر شدند، و ستارههایِ پر فروغِ آسمانِ وطن، خاموش گشتند، جز واژهای توخالی و عهدی بیمعنا نخواهد بود. چگونه میتوان پذیرفت صلحی را که بر پایهیِ اشکهایِ مادران و فریادهایِ خاموشِ فرزندان بنا شده است؟ چگونه میتوان در برابرِ وجدانِ تاریخ، سر بلند کرد، آنگاه که داغِ دلِ مادران، سرد نشده است؟
این، نه سخنِ جنگ است و نه آوازِ صلح، این فریادِ زخمی است که از گلویِ زمان برمیآید، و تا خاکسترِ این غم، تسلی نیابد، طنینِ آن، خاموش نخواهد شد.
#آریانا_شمس
==========================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🍎 #پارت_2_عصر_روز_بعد
✨ #عصر_روز_بعد
نویسنده: زهرا غفاری – 27 فروردین 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
تاجگل غرق بافتن بود و آواز میخواند.
با تأنی از پشت دار برخاستم. آخ ... درد خفیفی را از پشت گردن تا انتهای کمرم حس کردم. به سمت درب چوبی اتاق رفتم. عجیب بود این وقت ننه جانم مرا از پشت دار بلند کند!
توی حیاط گلی ایستادم، کمر را به عقب و جلو ورزش دادم، خمیازهای کشیدم تا خستگی را حسابی از تنم بیرون کنم. غروب زیبایی بود. فضای دلباز حیاط با بوی گلهای محبوبه به وجدم آورده بود. ننه جان طبق معمول هر روز حیاط را آب و جارو کرده بود. بوی خاک نم خورده را با ولع استنشاق کردم. اتاقی که دار قالی در آن قرار داشت، تنها اتاق این سمت حیاط بود که خودمان به آن قالیخانه میگفتیم و گاهی هم از این اسم مسخره و الکی قاه قاه میخندیدیم. قالیخانه!
سرتاپای قالی خانه دوازده متری میشد که تقریباً حکم انباری را هم داشت. یک سمت آن دار قالی بود که قد برافراشته و تا انتهای دیوار میرفت و به سقف میرسید. سمت دیگر دیوار کمد پت و پهن کوتاهی بود که مادرم تعداد زیادی تشک و پتو را روی هم قرار داده بود برای مهمانهایی که از شهر میآمدند و تعدادشان کم نبود. به اضافهی یک صندوقچهی قدیمی که مملو از پشم و کرک و وسایل قالیبافی بود. یک لایه سیمان سبزرنگ سرتاسر کف را پوشانده بودکه جلوهی ناخوشایندی داشت.
اما ظهرها موقع ناهار یک پتوی سربازی قدیمی که از دوران سربازی پدرم به یادگار مانده بود، زیراندازمان میکردیم و با تاجگل و کبری خواهر بزرگترم که سه چهار سالی از ازدواجش میگذشت و تقریباً هر روز خانهمان میآمد، ناهارمان را میخوردیم و نیمساعتی روی آن دراز کشیده و استراحت میکردیم.
اتاقهای دیگر خانه که به فاصلهی دوری از قالی خانه قرار داشت سه تا بود که با هفت هشت تا پله بلند سیمانی به طبقه فوقانی که به آن بالاخانه میگفتیم وصل میشد. دو تا ستون آهنی که با ظاهری نامنظم گچکاری شده بود، ایوان را در آغوش میکشید. یکی از اتاقها که از بقیه بزرگتر و مرتب بود، اتاق میهمان نامیده میشد که میهمان بود یا نبود هفتهای یک بار جارو میشد. یک اتاق دیگر که به فاصله چند متر از اتاق مهمان قرار داشت، حکم آشپزخانهای بود که ننهام یک گاز سه شعله را روی سکویی که تا سطح زمین نیم متری فاصله داشت گذاشته بود. توی طاقچه تعداد زیادی شیشههای کوچک و بزرگ با مدلهای مختلف قرار داشت که ننه جان با همان سلیقه روستایی خودش در آن انواع سبزیجات خشک و ادویهجات را قرار داده بود. اتاق دیگر که آخرین اتاق بود، اتاق نشیمن نام داشت که یک تلویزیون کوچک سیاه و سفید روی یک چهارپایه در آن خودنمایی میکرد. یک دستمال سفید گلدوزی شده که از هنرهای ننه جانم بود، به صورت سه گوش روی تلویزیون بود تا از خاک گرفتگی در امان باشد. شب تا شب لبهی دستمال را بالا میزدیم و به تماشای تلویزیون مینشستیم.
ننه جانم که حالا روبهرویم ایستاده بود گفت: چرا جوابم را نمیدهی؟ نگاهش کردم. الهی، بمیرم! چهرهاش بیش از سنش نشان میداد. روسری رنگ و رو رفته اما بسیار تمیزی را با سنجاق زیر گلویش محکم کرده بود. قبای گلداری پوشیده بود که دامن آن تا زیر زانوانش میرسید. شلوار مشکی مات و دمپاییهای جلوبازی که چهار تا انگشتش از آن بیرون زده بود، جلب توجه میکرد. همهی مردم ده او را به نام خاله زینت میشناختند. در گرگ و میش هوای غمزدهی غروب ده چهرهاش رنجورتر دیده میشد و زحمات روزگار و بدبختیها چهرهی مهربانش را پر از خطوط درهم برهم زیادی کرده بود. البته بیش از این هم انتظاری نبود. زنی که تا چهل و چند سالگی بیشتر از ده تا زایمان کرده بود، با این همه مشغله و مسؤولیت نمیشد از او انتظار پوستی شاداب داشت.
- رعنا جان، ننه، قربان قدت! قراره عمه شهربانو بیان خانهمان. اتاق مهمان تمیزه. حیاط را هم که میبینی آب و جارو کردم.
میدیدم. حیاط که تمیز و شسته رفته بود. کار همیشگی ننهام بود. اینکه دیگر نیاز به توضیح نبود.
- بیا ننه، برو سر و صورتت را بشور، قراره بیان...
- خوب!
با خودم گفتم مگر اولین بار است عمه شهربانو اینجا میآید؟ چیز عجیبی نیست. تاکنون پیش نیامده به خاطر استقبال از میهمان ان هم عمه ام ،از پشت دار بلند شوم. به پیشواز بروم ولی چرا؟
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎
🍎 #پارت_3_عصر_روز_بعد
✨ #عصر_روز_بعد
نویسنده: زهرا غفاری – 27 فروردین 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
اصلاً ننهام چه میگوید؟ عقل کودکانهام قادر به بررسی موضوع نبود. مهمانهای ما که اغلب از شهر میآیند بیشتر از خویشان پدرم هستند، یکی هم عمه شهربانوست. غریبه که نیستند بخواهم دست و رویم را بشویم و لباس عوض کنم. سابقه ندارد چنین کاری کنم. ننه جان، هنوز مشتاقانه به من مینگریست با تعجب گفتم: مگر چه خبر است!
با وجودی که سن دوازده سیزده سالگی را پشت سر گذاشته بودم اما به نظر خودم عقلم کامل نبود. آن زمان مفهوم زندگی برایم فقط پشت دار قالی نشستن بود و زدن گره روی گره و غرق شدن در نقش و نگارهای رنگارنگ قالی. تابستان هم گهگاهی چیدن میوههای باغ آقام. بیشتر از پنج کلاس درس نخواندم. نه اینکه خودم بخواهم ها. توی ده تا کلاس پنجم بیشتر نبود. برای گذران سالهای تحصیلی بالاتر،می بایست به شهر میرفتیم که آقام اولین مخالف سرسخت این قضیه بود.
تاجگل هنوز پشت دار بود و آوازی آرام را زمزمه میکرد. دستور مادرم را اطاعت کردم. سر حوض، آبی به سرو صورتم زدم. خنکای دلپذیر غروب تابستان که جای خود را به گرمای پرحرارت داده بود، خستگی را از تنم بیرون کرد. به وجد آمدم. مادرم دوباره جارو به دست جلویم سبز شد. جارو را زیر آب شست و چند بار تکان تکان داد و گفت: دورت بگردم به تاجگل هم بگو تمام کند بیاید بالا...
نیمساعت از اذان مغرب گذشته بود که عمه شهربانو با سه چهار تا بچهی قد و نیم قدش پا به حیاط گذاشت.
با ورود آنها انگار زلزله پنج ریشتری آمد. هنوز وارد نشده هر کدام از سوراخی سربرآورد. و فریاد و هیاهویشان خانه را از سکوت درآورد، مثل اینکه لشکر مغول آمده باشند.
عمه شهربانو مانتویی شده بود. مدت زیادی نبود که به شهر مهاجرت کرده بودند و این اولین بار بود که این طور میدیدمش. خندهام گرفت. بعد از دو سه ماه... چه زود!
عمهام جلو آمد و با مهربانی صورتم را بوسید و گفت: رعنا جان، حالت خوبه؟
- خیلی ممنون عمه جان!
- ان شاء ا... خوشبخت بشی عمه جان!
یعنی چه؟ البته عمهام خیلی مهربان بود، اما به نظرم مهربانتر شده بود. در ماه چندین بار میدیدمش، که توی این فاصلهها نیاز به روبوسی نبود. عمه که بوسیدم موج نرمی از پودر و ادکلن تندش را به مشامم رساند. آزاردهنده بود.
بیاختیار سرم را به عقب بردم. بوی تند مواد آرایشی حالم را یه جوری کرد، نه اینکه بدم بیایدا... نه... اما انگار دوزش کمی زیاد بود.
بچههای عمه، همه پسر بین 3 تا 11 سال بودند، ماشاالله شیطان و شلوغ ، هیچ کدام پیدایشان نبود. بیشک دو سه تایشان رفته بودند سراغ مرغ و خروسها.پسربزرگش هم چسبیده بود به درخت بی برگ انار وسط باغچه وتلاش می کرد انار درشتی را که دستش هم به آن نمی رسید از شاخه جدا کند. سر و صدای بیچاره مرغ و خروس ها میآمد. به اتفاق عمه جان از پلههای سیمانی بالا رفتیم. در اتاق میهمان را باز کردم. مادرم تند و تند تعارف میکرد و تاج گل نیشخند میزد و من هم حرص میخوردم و با ایما و اشاره به تاج گل میفهماندم که چیزی نگوید و بلند نخندد، ممکن است عمه بفهمد.
- بفرما ... بفرما شهربانو جان... علی مراد تو خوبی؟
علیمراد چشمان ریز و سیاهش را به ننه دوخت و گفت: ها خاله زینت، شکر خدا!
عمه شهربانو با آن حرکات تند و تیز و تکان دادن سر و گردن گفت: مرسی، و من و تاج گل یواشکی خندیدیم. اما با چشم غرّهای که از ننهام دیدیم خندهمان را مهارکردیم و وارد اتاق مهمان شدیم.
دور تا دور اتاق را چند پتوی ملافه گرفته شدهی تمیز انداخته بودیم و کنار هر دیوار دو تا پشتی بزرگ نهاده بودیم. توی طاقچهی کاهگلی اتاق یک جفت لالهی قدیمی سبزرنگ به چشم میخورد که در کنار آن یک آینه با چهارچوب رنگ خورده خودنمایی میکرد. هر دو جهیزیه مادرم بود که از خدا بیامرز بیبی صدیقه به ارث رسیده بود و ننه جانم مثل چشمانش از آنها نگهداری میکرد.
عمه شهربانو مانتوی خردلی رنگش را درآورد و خطاب به من گفت:
- عمه جان، رعنا، قربان دستت!
بلافاصله ادامه داد: گفتم با (اینها) میخواهیم بیاییم زشته. دیروز با علیمراد رفتیم خیابان و این مانتو را خریدیم. رنگش قشنگه؟
با اینکه اصلاً از رنگش خوشم نیامده بود و آن رنگ و مدل را در شأن و مقام خواهر پدرم که سن و سالی ازش گذشته بود نمیدیدم گفتم: خوبه، خوبه، مبارکت باشه عمه!
عمه نشست و مانتو را به سمتم گرفت و گفت: بیا بزنش سر آن میخ. سپس به میخ فرورفته تو دیوار اشاره کرد. مانتو را از دست عمه گرفتم. نگاهم به ناخنهای بلندش که کمتر ازش دیده بودم و لاک سرخابی رنگی روی آنها زده بود مات ماند.
مانتو را که عمه جان یک شیشه ادکلن روی آن خالی کرده بود به میخی که بر دیوار سیمانی فرو رفته بود آویزان کردم. یکهو یادم به حرفش افتاد که گفته بود: با اینها میخواهیم بیاییم زشت است.
اینها؟ اینها دیگر کیستند؟ مگر چه کسی میخواهد بیاید؟ شاید ... چه کسانی؟ پس باید کمی مهمتر از خودمان باشند.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎
توقفِ شعلهها، تداومِ اقتدار
لحظهی امضای آتشبس، لحظهی عقبنشینی نیست؛ بلکه لحظهی تحمیلِ اراده است. وقتی غبارِ نبرد فرونشیند، تاریخ نه به امضاها، که به قامتهای استواری مینگرد که زیر بارانِ آتش خم نشدند.
و پایان این کارزار، نه یک اتفاقِ تصادفی، که فرودِ پتکِ واقعیت بر سرِ محاسباتِ غلطِ دشمن است. وقتی دشمنی که با تکبرِ تکنولوژیک و سودایِ درهمشکستنِ ایران پا به میدان گذاشت، حالا پشت میزِ مذاکره به دنبال راهی برای خروج آبرومندانه میگردد، این یعنی آتشبس در حقیقت سندِ شکستِ پروژهی فشار است.
در ذهن رهبران، این یک معاملهی ساده روی کاغذ نیست؛ بلکه محاسبهی دقیقِ عزت در برابر تجاوز است.
لرزش قلمِ دشمن در لحظهی امضا، گویای این حقیقت است که آنها نه در پی صلح، که از سرِ استیصال به پناهگاهِ دیپلماسی گریختهاند. رهبر ما به افقهای دورتری مینگرد؛ به روزی که سایهی هیچ تهدیدی بر سرِ این خاک سنگینی نکند.
مردم، با سینههایی مالامال از غرور و چشمهایی که هنوز سوگوارِ قهرمانانشان هستند، میان امید و هشدار ایستادهاند. امید به تماشای طلوعی در امنیتِ کامل، و هشداری همیشگی که دستها نباید از روی ماشهها برداشته شود؛ چرا که صلح با دشمنی که زبانِ زور را میفهمد، تنها با تکیه بر مشتهای گرهکرده پایدار میماند.
نخستین جملات این توافق تاریخی باید چنین طنینانداز شود:
«این آتشبس، پایانِ نبرد نیست، بلکه آغازِ بازخواستِ متجاوز است. ما نه برای ترس از جنگ، که برای اثباتِ اقتدارِ صلحِ عادلانه، فرمان به توقفِ شلیک میدهیم؛ مشروط بر آنکه آخرین سربازِ متجاوز، خاکِ منطقه را با خفت ترک کند.»
من موافق توافقی هستم که بوی اقتدار بدهد، نه تسلیم. صلحی که در آن، متجاوز به زانو درآمده باشد، تنها صلحی است که ارزشِ امضا کردن دارد. ایران، همیشه ثابت کرده است که پاسخِ گلوله را با سرب، و پاسخِ عقلانیت را با تدبیر میدهد.
#مریم_فرامرزی
==========================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub