eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
939 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
🍎 نویسنده: زهرا غفاری – 30 فروردین 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= عمه شهربانو گفت: دیروز مانتو خریده است پس به خاطر (این‌ها) که نمی‌دانم چه کسانی هستند مانتو را خریده است. پس حتماً دهاتی نیستند اگر بودند که عمه مانتو نمی‌خرید این همه تغییر پوشش نمی‌داد. مات و مبهوت به عمه خیره شدم. کنارش روی زمین نشستم. سر و صدای تاج‌گل و حجت و محمود دو تا برادر کوچکم که در حال سر و کله زدن با پسرهای عمه بودند، می‌آمد. آمدم بلند شوم به حیاط بروم که عمه دستم را محکم گرفت و گفت: رعنا! چشم به صورتش دوختم. چشمانش را به طرز وقیحی سرمه کشیده بود. لب‌هایش بیش از حد سرخ می‌نمود. رژ لب قرمزرنگی را ناشیانه روی لب‌هایش کشیده بود. بدم آمد، خیلی! – این مهمان مخصوص توست عمه... برو لباست را هم عوض کن. این لباس خیلی زشته... در حالی که به لباسم که بلوز و دامن بلند چین‌دار زرشکی رنگی بود خیره شده بود، ادامه داد: یک لباس سبز داری که برای عروسی کبری هم پوشیده بودی ها... یادت می‌یاد... آن را بپوش. زبانم بند آمده بود. نمی‌دانستم چه بگویم. آخر هنوز مفهوم حرف‌های عمه برایم روشن نبود. شاید هم نمی‌خواستم سر از چیزی درآورم. به اتاق نشیمن آمدم. همان اتاقی که تلویزیون هم داشت. ننه جانم توی آشپزخانه در تدارک چای بود. هنوز سر و صدای بچه‌ها با مرغ و خروس‌ها می‌آمد. پدرم غر می‌زد و سعی داشت بچه‌ها را به اتاق بیاورد تا مرغ و خروس‌ها آرام بگیرند. وسط اتاق مردد ایستاده بودم. یک سمت اتاق تعداد زیادی قرابه‌های بزرگ که مملو از آبغوره و آبلیمو بود قرار داشت. درب همه‌ی آن‌ها را با خمیر نان کیپ کرده بودیم تا کپک نزند و قرار بود علی اصغر برادر بزرگم که روی ماشین عنایت پسردختر عموی مادرم کار می‌کرد و شاگرد شوفر محسوب می‌شد این سفر بیاید و قرابه‌ها را به گوشه‌ی حیاط که خنک‌تر بود منتقل کند. به سمت صندوقچه و کمدی که جهیزیه‌ی مادرم بود و انتهای اتاق بود رفتم. لباس‌های مهم را داخل صندوقچه می‌گذاشتیم. در صندوقچه را که مملو از پارچه‌های ندوخته و لباس‌های مهمانی و عروسی بود باز کردم و همان لباسی را که برای عروسی کبری خواهر بزرگم پوشیده بودم و عمه جان پیشنهاد داده بود، از لابلای لباس‌ها و پارچه‌ها بیرون کشیدم. لباس در چند جا چروک داشت. خیلی نو نبود اما کهنه هم نبود هنوز می‌شد چند تا مهمانی و عروسی آن را پوشید. موجی از خاطرات شیرین گذشته با دیدن لباس و رنگ زیبایش به مغزم هجوم آورد. ننه جانم عجب خوش‌سلیقه بود. همان جا توی اتاق لباس را پوشیدم. پشت شانه‌هایش تنگ بود. خوب تعجبی هم نداشت... حالا رشد جسمانی نسبتاً خوبی کرده بودم. به قول کبری هنوز هم جا برای قد بلند شدن داشتم. دامن لباس برایم کوتاه بود. زیپ بلند لباس که با طرز ماهرانه‌ای از پایین کمر تا پشت گردنم تعبیه شده بود بسته نمی‌شد. به ناچار لباس را از تنم خارج کردم و همان لباس گل و گشاد خانگی خودم را پوشیدم. نفس راحتی کشیدم. آخ که چقدر توی این لباس‌ها راحت بودم. لباس مناسب دیگری نداشتم. دوباره صندوقچه را گشتم ظاهراً بهترین لباسم همین بود. کم‌کم ذهنم روشن شد، مهمان که بود. خواستگاری که عمه از شهر آورده بود. اشتیاق لذت‌بخشی سرتاسر وجودم را فرا گرفت.وااای... یعنی من بزرگ شده بودم؟ - ای خدا! بدم نمی‌آمد با لباس مناسب و زیبایی در حضور مهمانان هنوز نیامده ظاهر شوم. دوست داشتم بدانم چه کسی راضی شده است از شهر بیاید و دختری دهاتی را به عنوان همسر برگزیند. کمابیش از روستا جسته گریخته افرادی قدم پیش گذاشته بودند و یواشکی به مادرم چیزهایی گفته بودند. اما خیلی جدی نبود. نومیدانه به اتاق برگشتم. همان اتاقی که عمه شهربانو توی آن نشسته بود. ننه جان چای دم کرده بود و توی یک سینی استیل براق گذاشته دو سه تا استکان و یک قندان استیل هم کنارش در حال نوشیدن چای بودند. آقام هم کمی بالاتر از عمه شهربانو نشسته بود و گردو می‌شکست. ننه‌ام به آقام غر می‌زد: - الان می‌یان میرزا... پاشو این‌ها را جمع کن... و به گردوها اشاره می‌کرد. آقام گفت: فردا آقای مسعودی می‌یاد مغز گردو می‌خواد، باید آماده باشه. سپس با خاطرجمعی گفت: بیا... تمام شد. دیگر چیزی نمانده. اما به نظر من هنوز خیلی گردو مانده بود تا مغز شود. قرار بود مهمان‌ها تا یک ساعت دیگر برسند و من در افکارم تخمین می‌زدم که آیا تا یک ساعت دیگر مغز کردن ده کیلو گردو تمام می‌شود یا نه؟ عمه شهربانو می‌خندید و از خرید مانتوش می‌گفت و با لذت به آن بیچاره که به میخ دیوار آویزان بود اشاره می‌کرد... ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ولادت با سعادت حضرت معصومه (س) و روز دختر مبارک🥰💝 ------------------------------------ 🗓 یکشنبه // 30// فروردین // 1405 // موضوع: ----------------------- نویسندگان عزیز؛ به مناسبت فرارسیدن ولادت حضرت فاطمه معصومه (س) و روز دختر، از اعضای کانال و دوستداران نوشتن دعوت می‌کنیم در چالش این هفته شرکت کنند. در این چالش می‌توانید از دخترانگی، امید، مهربانی، پاکی، آرزوها و نقش دختران در زندگی و جامعه بنویسید؛ از رؤیاهایی که در دل دارند، از قدرت آرام و روشنی که به جهان می‌بخشند، و از الهام‌هایی که می‌توان از سیره و شخصیت حضرت معصومه (س) گرفت. آثار می‌تواند در قالب‌های زیر ارسال شود: داستان کوتاه دل‌نوشته شعر روایت کوتاه آثار خود را برای ادمین ارسال کنید تا پس از بررسی در کانال و گروه نویسندگان شاولد منتشر شود. ------------------------------ ارسال اثر به ادمین: 👇🏻 📞 09200757039 📲 @Shavaladpubadmin ------------------------------ منتظر نوشته‌های شما هستیم.🌿✨ انتشارات شاولد📚 =========================== کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
تقدیم به دختران پاکدامن سرزمینم.... آنانی که در مدرسه، با دستانی کوچک اما دل‌هایی بزرگ، قلم را چون پرچم امید بلند کردند و الفبای جان‌فدایی را آموختند.... سلام بر زنانی که پای آرمان وطن ایستادند و با نجابتشان، دشمن را به زانو درآوردند. و سلام بر دخترانی که بودنشان، زندگی را شاعرانه‌تر می‌کند،بر ستاره‌هایی که با نور امید، تاریکی‌ها را کنار می‌زنند و معنای واقعی شجاعت، مهر و زیبایی را دوباره تعریف می‌کنند. درود بر دختران امروز و مادران فردای ایران که در سختی‌ها، معنای واقعی غیرت و صلابت را نوشتند.روز دختر، روز شکوه پاکی و استواری زنان این دیار است. 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 روز دختر و تولد حضرت معصومه (س) سلاله پاک زنان عالم بر تمام دختران و زنان سرزمینم گرامی باد.. =========================== کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
سلام بر دخترهای کشورم،که این روزها خوش می درخشند. آنها را می بینی درتمام سنین از کودک سه ساله ای که روی صورت کوچکش نقش پرچم سه رنگ نقاشی شده و به سختی پرچمی که از خودش بزرگتر است بلند می کند تا دختران ابتدایی که با فرم مدرسه و کوله های صورتی به عنوان نمادی از کودکان شهید میناب سرود می خوانند. و دختران نوجوانی که چفیه های فلسطینی در رنگ های مختلف سفید یا سبز و آبی به زیبایی دور سرخود پیچیده ویا روی دوش دارند. اتوبوسی زیبا پراز بادکنک های صورتی و سفید آنها را سوار می‌کند و مادری بابرف شادی وشکلات از آنها استقبال می کند. ذوق زده از آنها عکس می گیرم. دلم می خواهد مانند مادری مهربان همه ی آنها را درآغوش گرفته بوسیده وبلند وباعشق فریاد بزنم: ✨عزیزانم روزتان مبارک✨ =========================== کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🎉 خبر ویژه و رسمی انتشارات شاولد — ظرفیت تکمیل شد! با انرژی و شور همراهی شما، پروژه «تنگه هرمز، شاهراهی که جهان را نگه می‌دارد» به نقطه پایانی پذیرش رسید! از این لحظه، ظرفیت کتاب به طور کامل تکمیل شده است. بنابراین: - لطفاً دیگر اثری ارسال نکنید. - لطفاً هیچ‌گونه واریزی جدید انجام ندهید. از همه نویسندگانی که در این مسیر کنار ما بودند بی‌نهایت سپاسگزاریم. نام عزیزانی که اثرشان ثبت نهایی و قراردادشان به طور کامل ثبت شده به شرح زیر اعلام می‌شود: 1) الهام فروزانی 2) بهتری درفش 3) زهرا باقری موحد 4) زهرا زرگران 5) سارینا الهی‌پور 6) سارینا صادقی 7) سیده زهرا حسینی سنگچال 8) فاطمه زهرا بانشی 9) فاطمه قنبری 10) فائزه فلاح فرامرزی 11) فریبا کریمی 12) لیلا گونانی قره بلطاقی 13) محدثه قاسمی 14) مریم عباسیان 15) مژگان کشانی 16) مطهره سادات سیدی 17) مهدی عرفانیان 18) مهدی میرابی مقدم 19) میترا لطف‌آبادی عرب 20) یگانه عزتی 21) فاطمه صادقی 22) شهلا غلامی 23) محدثه شفیع‌خانی 24) محیا سازنده 25) فاطمه عبداللهی 26) آریانا شمسی 27) عاطفه یزاف 28) هاجر جانثار 29) زهرا ملکی 30) فاطمه زارع مویدی 31) محمود گندم‌کار 32) مهدی نانکلی 33) زهرا بهرامی 34) لیلا کیانپور 35) نازنین‌زهرا رضاییان 36) رقیه شفیعی 37) زهرا غفاری 38) زینب‌سادات میری 39) ونوس احمدزادگان 40) فاطمه معصومی 41) کتایون نظری تبریک صمیمانه ما به هر ۴۱ نویسنده عزیز که نام و امضایشان در کنار هم پشت جلد این کتاب جاودانه خواهد شد. شما قلب تپنده این پروژه‌اید! برای هماهنگی‌های بعدی تنها از طریق پی‌وی پشتیبانی پیام دهید (ارسال اثر جدید و واریزی جدید پذیرفته نمی‌شود): @Shavaladpubadmin با احترام ✨ انتشارات شاولد ✨ 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 ---------------------------------- ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
⚠نویسندگان عزیزی که نامشون برای چاپ کتاب ثبت شده!⚠👆 لطفا یک عکس با کیفیت از امضا و نام و نام خانوادگیتون با کیفیت بالا ارسال کنید تا در پشت جلد کتاب براتون به عنوان اثر و امضاء نویسندگان ثبت و طراحی کنیم!🥰🙏🏻 ---------------------------------- ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فرشته به آینه که نگاه می‌کنم، موهای سفیدم نشان‌دهنده‌ی گذرِ عمر است. ولی با این تفاوت که هنوز همان دخترِ نوجوانی هستم که روی جدولِ خیابان راه می‌رود و زیرِ نگاهِ عابران بستنی لیس می‌زند. نیشخندی به من می‌زنند، زیرِ لب ـ طوری که بشنوم ـ می‌گویند: «خجالت هم نمی‌کشد از موهای سفیدش.» ولی من دنده‌پهن‌تر از این حرف‌ها هستم. وقتی برای نوجوانان تعریف می‌کردم: دختر بودنتان نباید باعث شود به آرزوهایتان پشت کنید. چه اشکالی دارد خودت باشی اما با عرفی که در جامعه است؟ شاد بودن، رقصیدن، خواندن، و رسیدن به آرزوهایی که در سر داری حق توست. تو دختری... فرشته‌ای که بوی بهشت می‌دهد. به نظرم وقتی خداوند دختر را آفرید، همه سرِ تعظیم جلوش فرود آوردند. برای کلِ خانواده یک مادرِ به‌تمام‌معنا و یک همدمِ واقعی است. دخترانِ دیروز و مادرانِ امروز؛ هر روز، روزِ ماست. =========================== کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
مادرانه مادر که باشی، دختردار که باشی، برکتِ خانه‌ات را از قدمِ دختر می‌دانی. شور و شوقِ خانه‌ات هستند؛ عشق‌اند در کودکی و نوجوانی و جوانی. دوست نداری حتی خاری به پایشان برود. روز و شب مادری می‌کنی تا بهترین و امن‌ترین مکانِ دنیا برای دخترت، خانه‌ات باشد. هر روز با دیدنِ دخترت دوباره می‌شکفی، مثلِ گل‌ها، و غنچه‌هایت را می‌بویی... ولی امسال یادِ مادرانِ میناب جگرت را می‌سوزاند؛ مادرانی که تدارکِ افطار می‌دیدند و امیدشان به بوسیدنِ دوباره‌ی دخترانشان ناامید شد. اگر مادر باشی، بهتر می‌فهمی چه می‌گویم؛ مادرانی که روحشان با دخترانشان به آسمان رفت و جسمشان کنارِ مزارِ سردِ آن‌ها ماند. زود بود برای این غنچه‌ها پرپر شدن. نفرین بر جنگ. نفرین بر ستمگر. نفرین بر متجاوز. (سرباز وطن 🇮🇷) =========================== کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🌻🌻🌻🌻🌻🌻 پروردگار خواست جهان غرق گل شود.. دختر چنین به صحنه ی عالم قدم گذاشت. 🌻🌻🌻🌻🌻 دختر واژه ناب پر احساس که نازکی قلبش از شیشه شکننده تر است. نمی‌دانم این مخلوق زیبا چرا چنین فریباست برای پدر برادر همسر و دوستان. خالق زیبایی‌ها چنین آفریده این مخلوق زیبا و پراحساس را... نیاز دارد به محبت به دلگرمی به نوازش، به بو کردن. نیاز دارد دیده شود تا نسپرد دل به این خار و خسان. نیاز به مهر مادری، نیاز به دست گرم پدر و حمایت بی‌دریغ برادر... آری این غنچه حساس نیاز به مراقبت ویژه دارد. زمان غنچه بودن و گل دادن و شکوفا شدن در گروه مهر است مهر است و مهر.... یک بانو چه می‌خواهد جز مهر ... دختر نوشکفته من دستانت را می‌گیرم، می‌بوسم و می‌بوسم چون تو معطرترین مخلوق خدای زیبا هستی... مبارک باد این روز دل‌افروز آه از دل تنگ مادران میناب. بغضی گلوگیر که تمامی ندارد. آن حالات شیرین دختربچه‌ها، آن لبخندهای دلنشین، آن خاله بازی‌ها، آن قهرها و لوس شدن ها... آه از دل تنگ مادران میناب. گفتنی نیست، شنیدنی نیست. اگرچه میدانم خدای مهربانم جشنی برایشان گرفته در آسمانها، اما با بغض به خون نشسته دل مادران چه کنیم؟ صبری جزیل برای دل داغدار شما از باریتعالی خواهانیم. آخر به چه گناهی چنین بی‌رحمانه به خاک و خون کشیدید؟ نحن منتقمون لعنه الله علی قوم ظالمین ====================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub