😅👇🏻🥰😅👇🏻🥰😅👇🏻🥰
بچه: مامان، چرا درِ یخچال رو قفل کردی؟
مامان: باید شرایط من رو قبول کنی تا تنگۀ یخچال باز بشه.
بچه: مامان، میشه اینقدر اخبار نگاه نکنی؟ مگه اینجا میدون جنگه؟
مامان: تا حالا از فرصت و اختیاراتم استفاده نکرده بودم. حالا دوست دارم استفاده کنم.
بچه: خب شرایط شما چیه؟
مامان:
شرط اول: قطعِ روابط با کلیۀ دوستان.
شرط دوم: کسب نمرات عالی.
شرط سوم: خرید روزانۀ نان.
شرط چهارم: سرگردانی در گوشی فقط دو ساعت.
بچه: مامان، این از قرارداد ترکمانچای هم بدتره!
الان تشنمه، میشه درِ یخچال رو باز کنی؟
مامان: باشه، فقط هزار تومان از پول توجیبیت کم میشه. قبول میکنی؟
بچه: چارهای ندارم! قبول.
خبرنگار آباجی #فریبا_کریمی (سرباز وطن 🇮🇷)
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🤣👇🏻🤣👇🏻🤣👇🏻
کلِّه زرد ، بی خاصیِّتی تو ترامپ
دور از هر اصلیَّتی تو ترامپ
بنیامینت ! گشاد و حیله گر!
جان خاخام گنده لاتی تو ترامپ
-------------------------
این نااهلان دزدان آزادی هستند
از روی کین دستان آزادی بستند
با جام می و شامپاینی دوباره!
در میکده پیمان آزادی شکستند
-------------------------
پتک به سر زرد تو خورده ترامپ
کَک به سر زرد تو خورده ترامپ
شلوارکت زرد به رنگ ِ سرت!
مَک به سر زرد تو خورده ترامپ
رباعیات _ #مهدی_عرفانیان
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
حتماً اولین موشک صورتی
جهان رو دیدید همگی💗
حالا صدای پسرا در اومده😂👆🏻
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
⚠️توجه! توجه!⚠️
🥰 مهلت ارسال آثار در دومین دوره جایزه ادبی «شاولد» تا تاریخ 👈🏻 20 اردیبهشت 1405 👉🏻 تمدید شد!
📊 روزشمار جایزه ادبی شاولد؛ آمار داغ و رقابت تنگاتنگ!
🎉 153 اثر تا امروز رسید!
✍️ 27% از آثار در بخش واقعگرایانه
🌍 فارس پیشتازه؛ تهران، مازندران و اصفهان در تعقیب
📈 میانگین سنی: 42 سال | تجربه نویسندگی: 4 سال
⏳ 70روز گذشته... 21 روز تا پایان مهلت ارسال باقیست!
📅 مهلت ارسال اثر: 20 اردیبهشت 1405
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📥 ارسال اثر: shavaladpub.ir/prize
📌 برای ادامهی گزارشها و شنیدن روایتهای تازه، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
😅👇🏻😅👇🏻😅👇🏻
مگ مگ
مثل شب های گذشته وارد اجتماعات خیابان شهدا شدم.
مجری کلی حرف زد وشعار داد.بعد خواهش کرد شعارها ی مهمان را تکرار کنیم.
همه منتظر شخص مهمی بودند یکدفعه،صدای نازک و ظریفی گفت:
مگ مگ اساییل!
مگ مگ امییکا!
همه برگشتیم وبا دیدن دختر بچه ای در بغل مادرش با لبخند شعار ها را تکرار کردیم!
این روزها علمدارها خیلی کوچک هستند!
بزرگ مردان وبزرگ زنان کوچک!
در تلویزیون یک پسر بچه ی چهار ساله با لباس نظامی را دیدم که اسلحه وبی سیم سیاه پلاستیکی در دست درمیان جمعیت چرخ می زد و وانمود می کرد درحال صحبت بابی سیم است.
خبرنگاری به سمت او رفت و گفت:
ترامپ گفته میخوام بیام حکومت ایران رو عوض کنم!
خندید وگفت: بهش بگو اول بیاد پوشک داداش منو عوض کنه!
#زهرازرگران
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
هوا تاریک بود و جمعیت زیادی توی میدون جمع شده بودن. یه عالمه آدم با پرچم و پلاکارد که همه یه صدا شعار میدادن. منم دست مامانم رو گرفته بودم و سعی میکردم همهچی رو بفهمم. یهو دیدم یه آقایی با بلندگو یه چیزی رو خیلی بلند گفت: «مرگ بر آمریکا!»
منم که تازه دندونهام کامل در نیومده بود، دهنم رو باز کردم و با صدای کوچولوم گفتم: «مگ ب آمیقا!» یه کم صدام شبیه وقتی بود که میخواستم بستنی بخورم. یه نفر اون طرفتر خندید.
بعدش دوباره یه شعار دیگه شروع شد: «مرگ بر اسرائیل!»
این یکی دیگه خیلی سخت بود! من سعی کردم بگم: «مگ ب ایسلی!» ولی بیشتر شبیه «مگ ب آیسلَک!» شد. مامانم لبش رو گزید که نخنده.
بعد یه شعار دیگه اومد که خیلی طولانی بود: «ضد ولایت فقیه!»
وای خدا! این دیگه خیلی سخت بود. من با تمام توانم گفتم: «پد دلایَت فِقی!» ولی چون «د» رو خوب نمیتونستم بگم، شد « پت دلایَت فِقِی!» یه آقایی که کنارمون وایساده بود، سرش رو تکون داد و گفت: «آفرین دخترم، درست گفتی!» منم ذوق کردم که بالاخره یه شعار رو درست گفتم، غافل از اینکه اصلا درست نگفته بودم!
یهو یه صدای دیگه از بلندگو اومد که خیلی قشنگ بود: «هیهات منا ذله!»
این یکی رو خیلی دوست داشتم! سعی کردم شبیه آقاهه بگم: «هیهات منا ذله!» ولی وقتی من گفتم، شد «هییییی، مال کی بود؟ گُله؟» یه چند نفر خندیدن و من فکر کردم چون شعارم قشنگ بوده، تشویقم کردن!
آخر سر هم که همه با هم گفتن «الله اکبر!» منم با صدای بلند گفتم: «آلله اکبــــــــــر!» ولی چون خیلی هیجانزده شده بودم، انگار که داشتم داد میزدم، یه کم ترسناک شده بود!
خلاصه، منم همونجا وسط جمعیت، با همون زبون بچهگانم، سعی کردم همه شعارها رو بدم. نمیدونم درست میگفتم یا نه، ولی همین که با بقیه همراه شده بودم، خیلی حس خوبی داشت! فقط امیدوارم دفعه بعد که شعار «مرگ بر آمریکا» میدن، بتونم «آ» رو بهتر تلفظ کنم!
#آریانا_شمس
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
هدایت شده از دفتر طنز
#کتاب_طنز
📣کتاب «سالاد طنازی» در شیراز منتشر شد.
کتاب «سالاد طنازی» مجموعه شعر طنز کلاسیک به قلم پروین جاویدنیا در شیراز توسط انتشارات شاولد منتشر شد.
کتاب #سالاد_طنازی با مقدمهای از #دکتر_عبدالرضا_قیصری با هفتادو دو صفحه با همکاری انتشارات #شاولد به چاپ رسید.
پروین جاویدنیا که سالها تجربهی سرایش شعر جدی و حضور در انجمنهای ادبی را داشت با ورود به انجمن طنز خندیشه فارس دریچهای تازه مقابل خود میبیند که طبع آزمایی در این عرصه برایش تجربههای زیادی داشت.
جاویدنیا بعد از حدود پنج سال شرکت در محافل طنز شیراز و شرکت در فراخوانهای متعدد طنز و مقام آوری در آنها تصمیم به چاپ گلچینی از این آثار را گرفت.
این اثر اکنون مقابل شماست و با مهر تقدیم به جامعه ادبی شده است.
🟡 @daftaretanz
🌐 daftaretanz.ir
🍎 #پارت_5_عصر_روز_بعد
✨ #عصر_روز_بعد
نویسنده: زهرا غفاری – 1 اردیبهشت 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
- زینت جان، پولش هم زیاد شده. علیمراد هم رنگش را دوست داشت. به خاطر علیمراد این رنگ را خریدم قشنگه؟
- ها شهربانو، خیلی قشنگه، مبارکت باشه، مبارکت باشه!
طرز حرف زدن عمه شهربانو برایم خندهدار بود. کلمهی مانتو را با لحن غلیظی بیان میکرد. حتی تلفظش را هم درست بلد نبود میگفت: منتو!
عمه جان که توجهش به من جلب شده بود چند دانه کشمش از داخل کاسهی چینی برداشت و توی دهانش گذاشت و گفت: قربان سر و جانت رعنا! پس کو لباست؟ چرا عوض نکردی؟
مأیوسانه به مادرم نگاه کردم. مادرم گفت: عیبی نداره رعنا، فردا میریم شهر برات لباس میخرم. بگذار امشب بگذره.
عمه شهربانو با تعجب و کمی ناراحت به مادرم نگاه کرد و معترضانه گفت: زینت، اینها امشب مییان تو میخوای فردا برای رعنا لباس بخری!
سپس رو به من کرد و گفت: تو لباس دیگهای نداری؟ برو بگرد شاید چیز بهتری پیدا کردی. اصلاً بگو مگه همان لباس چش بود؟
ننهام مداخله کرد: براش تنگ شده، زشته بپوشه. عمه گفت: حالا برو بپوش چادر که روش میپوشی.
آخ چه جنگی بود سر لباس پوشیدن من و چه عجلهای بود برای شوهر دادن من!
ماتم برد. حرف چند دقیقه پیش ننهام حسابی مرا در افکارم غرق کرد. چرا؟ مگر من چند سال دارم؟ به نظر خودم هنوز خیلی زود است. مگر از دستم خسته شدهاید؟ زیادی هستم؟ ضرری که برایتان ندارم. نانخور اضافی هم نیستم. نمیدانم این عمهشهربانو چه آشی برایم پخته است، خدا میداند! ولی میدانم هدفش خیر است. میخواهد دختر برادرش را سر و سامان دهد. میخواهد او را خوشبخت کند.
غصهام گرفته بود. نگاه اندوهگینم را به مادرم دوختم و سر تکان دادم. ننه جانم با لحن محزونی آمیخته به همدردی گفت: رعنا جان، ناراحت نباش، عمه شهربانو برای تو تکهی بد نمیگیرد. در خانه هم اضافی نیستی که بخواهم به زور شوهرت دهم. خودت مردم رودهدراز را خوب میشناسی. یک هو صد تا عیب روی دختر مردم میگذارند. سپس فکری کرد و گفت: میخواهی بگویند دختر آسید میرزا ترشیده شده و پیر دختر است؟
وای مغزم سوت کشید! خدای من اینها چه میگویند؟ دختر سیزده چهارده ساله پیر است؟ ترشیده است؟ کر است؟ لال است؟ کور است؟ چقدر مردم بیکارند؟ نشستهاند و برای خودشان میبُرند و میدوزند. تصمیمگیری میکنند و گاهی اظهار فضل مینمایند.
مستاصل و درمانده نگاهم بر گردوها خیره مانده بود که طفلیها یکی یکی زیر گوشتکوب میرفتند و خرد میشدند. عمه شهربانو آرام آرام چای میخورد و به من و مادرم خیره شده بود. چایش را که نوشید آرام استکان را توی نعلبکی جلوی پایش گذاشت. در همین حال رحیم، پسر سه سالهاش گریهکنان داخل اتاق آمد و خودش را توی بغل مادرش انداخت. به دنبالش حسن، پسر پنج سالهاش و تاج گل، خواهرم هم که تند تند میخندید وارد اتاق شدند.
مات و مبهوت به صحنه خیره شده بودم.
تاجگل خندهکنان گفت: از بس شیطانی کرد خروس سیاهه نوکش زد، و دور از چشم عمه نگاهی به من انداخت و گفت: حقش بود بچه که نیست، واویلاست!
رحیم، اشک چشم و آب بینیاش از سر و صورتش سرازیر شده بود. دهان گشادش را باز کرده بود و یکریز گریه میکرد. صدایش تیز و آزاردهنده بود. عمه او را توی بغلش گرفت و سعی میکرد با جملات محبتآمیز او را آرام کند. رحیم دستش را به عمه نشان داد و فریادکنان گفت: همون خروس سیاهه نوکم زد. دوباره اشکش سرازیر شد. اصغر پسر دومی عمه شهربانو که هفت سال داشت تند تند از برادر کوچکش دفاع میکرد و از خروس سیاه خانهی دایی میرزا بد میگفت. اوضاع خندهداری بود...
***
با استیصال و درماندگی یکی از لباسهای گل و گشاد کبری را پوشیدم. کبری خواهر بزرگم بود که خانهاش یک کوچه بالاتر از خانهی خودمان قرار داشت. تاجگل چادر به سر کرد و رفت. بعد با حجت برادر کوچکم و کبری و یک دست لباسهای کبری و دو تا دخترش به خانهمان برگشتند. محشر کبری بود.
نیمساعت بعد مهمانها آمدند. توی اتاقی که تلویزیون داشت و اتاق نشیمن محسوب میشد کنار دیوار چمباتمه زده بودم. در نیمه باز بود. طوری نشسته بودم که روبهروی در نباشم. اما رفت و آمدها را کاملاً زیر نظر داشتم. چند نفر غریبه که همان مهمانهای عمه بودند از جلوی در رد شدند و به اتاق مهمان رفتند. صدای سلام و خوش و بش میآمد: خوش آمدید، صفا آوردین، منزل خودتان است!
- به به! چه حیاط قشنگی! چقدر باصفاست!
- خوش به حالتون!
لحظاتی بعد سر و صدا قطع شد. انگار نیروی مرموزی این میان سر و صدای بچههای عمه شهربانو را خوابانده بود. ساکت شده و چیزی نمیگفتند. الهی شکر، صدای رحیم هم نمیآمد.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌 آیا میدانید انرژی یک کیلوگرم اورانیوم چقدر هست؟
--------------------------------------------
🗓 سهشنبه // 1// اردیبهشت// 1405 //
#چالش_روزانه_شاولد
موضوع: #اورانیوم
----------------------
اورانیوم عنصری طبیعی است که در دل زمین یافت میشود و در دنیای امروز نقشهای گوناگونی دارد؛ از تولید انرژی در نیروگاههای هستهای گرفته تا کاربردهایی در پزشکی و پژوهشهای علمی. در عین حال، نام آن اغلب با نگرانیها و بحثهای جدی نیز همراه است.
در این چالش از شما میخواهیم درباره اورانیوم بنویسید و به این پرسش فکر کنید:
اورانیوم برای جهان امروز یک ضرورت علمی و صنعتی است یا عنصری که بهتر است استفاده از آن محدود شود؟
میتوانید در قالبهای زیر بنویسید:
- یادداشت یا متن تحلیلی کوتاه
- مقاله کوتاه علمی برای مخاطب عمومی
- روایت یا داستان کوتاه با محور کشف یا استفاده از اورانیوم
- یا توضیحی ساده و آموزشی درباره این عنصر و کاربردهایش
هدف این چالش آشنایی بیشتر با این عنصر، نگاههای متفاوت به کاربردهای آن و تبدیل یک موضوع علمی به متنی خواندنی است.
آثار خود را برای ادمین ارسال کنید تا پس از بررسی در کانال و گروه نویسندگان شاولد منتشر شود.
------------------------------
ارسال اثر به ادمین: 👇🏻
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
------------------------------
منتظر نوشتههای شما هستیم.🌿✨
انتشارات شاولد📚
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub