اول دفتر به نام ایزد دانا
صانع پروردگار حی توانا
اکبر و اعظم خدای عالم و آدم
صورت خوب آفرید و سیرت زیبا
زادروز سعدی
آوازِ مصلحالدینِ سعدی شیرازی،«شاعرِ نامدار قرن هفتم هجری» همچون نغمهای دلنشین در فضا طنینانداز است.
دو گوهرِ بیبدیلِ او، «بوستان» و «گلستان»، نه تنها گنجینههای زبانِ پارسی، که آیینههایی شفاف از حکمت و معرفتِ او هستند.
اولِ اردیبهشت، همزمان با زادروزِ این بزرگمرد، فرصتی است تا در سایه آرامگاهِ او روح را تازه کنیم.
به محضِ ورود به حریمِ آرامگاه، عطرِ خاکِ نمخورده و عطرِ دلانگیزِ شمعدانیها، مشامِ جان را مینوازد. حوضِ میانِ حیاط، نه فقط یک آبگیرِ ساده، که «حوضِ آرزوها»ست؛ جایی که پیش از فرا رسیدنِ سالِ نو، با دلی
سرشار از امید، کنارش مینشستیم، آرزو میکردیم و سکهای به نیتِ برآورده شدنِ حاجات، در ژرفایِ آبهایش میانداختیم. سکهها، چون نگینهایی درخشان، زیرِ نورِ خورشید، در کفِ حوض با ورزش باد می رقصیدن.
چند گام آنطرفتر، با فرود آمدن از پلهها، به «حوضِ ماهی» میرسیم؛ جایی که ماهیها، چون دیدهبانانِ آب، بر سطحِ آن ایستادهاند و با دمی تکان دادن، در انتظارِ تکههای نانِ پرتابشده از دستانِ ما، لحظهشماری میکنند.
آرامگاه، خود موزاییکی از هنر است؛ کاشیهایِ فیروزهایِ درخشان، در کنارِ اشعارِ شورانگیزِ سعدی که چهار سویِ بنا
را آراستهاند، جلوهگرِ شکوهی بیمانندند.
آرامشی که با گام نهادن در این مکان، بر جان مینشیند، گویی خودِ «تراپی» است؛ درمانی روحبخش که پس از خروج از آن، با آرامش وصف ناپذیراز مکان سبکبال بیرون می آیید
. هر کجا که مینگری، وجود«شیخِ اجل» را حس میکنی؛ گویی او در باغِ باصفایش قدم میزند و برایت غزلسرایی میکند.
#بهتری_درفش
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
آسوده باشید
باسلام خدمت شیخ اجل سعدی شیرازی
استاد، من خیلی به نثر و نظم شما علاقه دارم وازخواندن آن لذت می برم.
دلم می خواست الان درکنار حوض ماهی می نشستید وشعرهای تازه می سرودید.
مطمئن هستم شما در کنار حکیم ابوالقاسم فردوسی و شاعر زبردست حضرت حافظ اگر الان عمری دوباره داشتیدبادیدن مردم کشورم ایران چندین دیوان تازه می سرودید .
اشعاری که به دنیا ثابت می کرد که ایرانی به بنی آدم اعضای یک پیکرن.
وبعید است ایران ویران شود اعتماد و اعتقاد قلبی دارد وان را هم در خیابانهاوهم در صحنه ی نبرد ثابت کرده است.
البته نبود شما مشکلی نیست.
چرا که ایران مهد شعر و ادب بوده و خواهد بود.
و شاعران توانمندی دارد چه زن چه مرد!
آنها جا پای شما گذاشته وخوش می درخشند.پس آسوده بخوابید که ایران و ایرانی بیدار است.
#زهرا_زرگران
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
درزادروز استاد سخن وهوای بهشتی سعدی شیرازی
شیخ اجل مصلح الدین سعدی شیرازی یکی از غزلسرایان مشهوری است که درست از نظر روز یعنی اول اردیبهشت در شیراز چشم به جهان گشود وی دو کتاب گلستان که به نثر به رشته ی تحریر در آورده که دارای حکایات بیشماری که نتیجه ی پختگی و آب دیدگی او در اثر سیر و سفر تجربه اندوزی کرده است که در فاصله ی سال های ۶۶۶و۶۶۵ حاکی از این مهم و کتاب بوستان سعدی که به نظم می باشد در هرخانه ی ایران قدیم در کنار دیوان حافظ حتی سر سفره ی هفت سین در کنار آئینه و قرآن جایگاه بسیار بسیار رفیعی دارد که از گذشتگان تا به امروز تا روز قیامت رحل اقامت افکنده و با کتاب
حافظی که در دست بزرگان خانواده و در اصطلاح
شیوخ برای اهل خانواده فال می گرفتند و نسبت به این عید سعید باستانی بازار خوشخالی و شادی و سعادتمندی در کنار اهل و عیال روزهای خوش و خرَّمی را رقم می زدند به خصوص در شمال یعنی مازندران و گیلان که به مازندرانی ها اصطلاح مازنی و در گیلان اصطلاح گیل به کار می بردند و رسم بود که تخم مرغ ها را که دراصطلاح مازنی مرغانه می گفتند: با شور و حالی وصف ناپذیر که هم فال بود و هم تماشا پسر بچه ها و
دختر بچه ها بعد از آب پز کردن مرغانه ها ی سفره ی هفت سین بااستفاده ی ابزاری از مداد رنگی های رنگارنگ شروع به رنگ آمیزی خاصی می کردند از این مرغانه های بخت برگشته عکس
و تصویر مادر بزرگ و پدر بزرگی همراه با سبیل های چخماغی و بزرگ مخملی روزهای فرح بخشی از گذشته های دور تا به امروز به یادگار
گذاشته بود تا جایی که به روستایی ها مرغانه جنگی می کردند و با سبزه هایی که ته آن گِل خشک شده بود شروع می کردند با استفاده ازپاهایشان درست مثل توپ فوتبال رو پایی می زدند از این که بگذریم در روستاهای سرسبز شمال چون از نظر اقلیمی و اِکو سیستمی با
تکیه به عناصر چند گانه ای که حکومت می کرد یعنی: آب و باد و خاک مستعد بود برای جنگل های هیرکانی اعم از کوهستان های سرسبزی که
در فصل بهار ریش سبیل هایشان را نمی زدند ومثل کلاه های شاپویی که در کنار جاده های روستا تمشک هایی رسیده و آب دار که وقعاََ
ترو تازه بود و ارزش داشت بعداز چیدنشان که
دارای خار های زیادی بودند که بعداز چیدن با
استفاده از سنجاق قفلی که وقتی قفلش را باز
می کردی شروع به در آوردن خارهای بوته ی تمشک از دستانمان می کردیم یادش بخیر
از چوب چِلَک بازی که یک اصطلاح مازنی است
که به علت زیادی تعداد بچه های روستا گروه بندی می کردیم به تعداد مساوی سپس یک چوب به قد و قواره ی سی سانتی متری و یک چوب ده پانزده سانتی که هر کدام ار بچه های گروه با پرتاب شیر یاخط سکِّه می انداختند و بعداز پیشگویی که می کردند و درست در می آمد
گروه اول به تعدادی که بودند با استفاده از چوب اولی چوب د ومی را چنان با ضرب دست می زدند
که حداقل ده تا پنجاه متر بردش بود تااینکه ازپتانسیل این تعداد استفاده می کردند که از یک سنگی در ابتدا شروع می شد که در نهایت
وقتی دنبال یکدیگر می کردند باید فرز و تیز بدون اینکه افراد مقابل آنها را با دست بزنند و طرف بسوزد با آن سنگ نزدیک می شدند و یکی یکی از طرف مقابل باید چوب ده تاپانزده سانتی را با چون اول می زدند و از سنگ اولیه دور می کردند
درصورت باخت یعنی موفق به زدن و دور کردن چوپ دومی نمی شدند و بدشانسی می آوردند چوب دوم در اثر ضربه نخوردن با چوب اول در اثر سهل انگاری روی سنگ اولیه قرار می گرفت و
طرف دربازی می باخت بگذربم چوب جنگلهای هیرکانی درختان تنومندو محکمی داشت با استفاده از طناب یا ریسمان بلندی تاب درست
می کردند و در اصطلاح با استفاده از حرکات پاهایشان به عقب و جلو اوج می گرفتند و
یکی با شموش یا چوبی ترکه مانند به بچه ای که
تاب کش می کرد می گفتند: اسم نامزدت را بگو
ووو...یادش بخیر از مسابقات اسب دوانی که
در گنبد کاووس برگزار می شدو در ارتفاعات میوه های جنگلی اعم از جمع آوری انجیر های رنگارنگ سیاه و قرمز و سبز و کُندس و بلیک ووو تمام این حکایات از همان حضور کتاب حافظ و گلستان و بوستان سعدی سرچشمه می گرفت
که حاکی از این بیت حافظ که می گوید خوشاشیراز و وصل بی مثالش/ خداوندا نگه دار از زوالش سرچشمه می گیرد و منجربه آسایش دوگیتی تفسیر این دو حرف است / بادوستان مُروِّت با دشمنان مداوا.. ودر پایان درود بر اردیبهشتی ها من هم ۲/ ۲ /۱۳۴۶ هستم
#مهدی_عرفانیان
خراسان رضوی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
*سعدی، صدای ماندگار انسان*
✍🏻 *#فرید_نوری*
برای من سعدی، نفسِ زمین است؛
آنگاه که واژه هنوز بوی نانِ تازه میدهد و مهربانی در ردای سخن پیچیدهست.
هر بار غزلش را میخوانم، انگار از دلتاریخ، کسی بهآرامی در گوشم میگوید:
«آدمیزاد از تبار دوستیست، نه از قبیلهی فراموشی.»
سعدی برای من، نماد گفتوگوی جاوید میان دلهاست؛
شاعری که میان ما و جهان، پلی از خرد و عشق ساخته، پلی که از قرن هفتم تا امروز کشیده شده و هنوز، هر مسافری را که از آن میگذرد، به تماشای انسانیت میبرد.
در کوچهپسکوچههای شیراز، هنوز صدایش با بوی بهارنارنج درهم میرود؛
گویی هر نسیم بهاری، بیتی از او را بر شانهی درختان مینشاند.
شیراز را بیسعدی نمیتوان تصور کرد؛
شهریست که اگر گوش بسپاری، از لابهلای خشخش برگها،
صدای حکایات گلستان را میشنوی و از عطرِ هوایش،
ردّ کلمات بوستان را.
وقتی به آرامگاهش میروم، نمیخواهم چیزی بگویم…
فقط مینشینم کنار آب؛ کنار حوضی که تصویر آسمان را در خود نگه داشته و
سکههای آرزو، مثل ستارههایی فروریخته، در عمق آن میدرخشند.
آنجا، سکوت هم شکل دیگری از شعر است؛ سکوتی که میان شرشر آرام آب و خشخشِ آرامِ برگها به زمزمهای پنهان تبدیل میشود.
در آن لحظه، سعدی برایم فقط نام یک شاعر نیست؛ همصحبتیست که قرنها پیش زیسته، اما هنوز میفهمد از چه چیز میترسم، به چه چیز دل میبندم و برای چه چیز، شبها بیدار میمانم.
او برای من، درس مهربانی است در جهانی که گاهی فراموش میکند انسان بودن یعنی چه؛ یادآوریِ اینکه میشود «خوب» بود، بیآنکه فریاد کشید،
میشود «انسان» بود، حتی اگر جهان، تو را به سنگ بدل کند.
سعدی برایم یعنی یادآوری اینکه زیبایی، هنوز در انسان بودن زنده است؛ در دستی که بیمنت گرفته میشود، در دلی که بیقضاوت میبخشد، در کلامی که نه برای آزار، که برای آرام کردنِ دیگری بر زبان میآید.
هر بار به یک بیت او برمیگردم،
احساس میکنم گرد و غبار روزمرگی از روحم پاک میشود؛ انگار کسی درونم شمعی کوچک روشن میکند و میگوید:
«هنوز دیر نشده؛ میتوانی مهربانتر، صادقتر و انسانیتر باشی.»
برای من، سعدی فقط میراث ادبی یک ملت نیست؛ نبض تپندهی وجدان جمعی ماست، صدای نرمی که از دوردستها میآید و ما را به خود بهترمان دعوت میکند.
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
✨✨✨✨✨✨
سعدی نیکو سخن از دیار شاعران و ادیبان، از وادی پاکان مهمان نواز با زبانی شیرین، نثر و شعر؛ می رباید دل از هر عاشق دلسوخته و هر پاکدل روشن ضمیر.
به بوستان و گلستانت انس گیریم و لبالب شوق و ذوق وصف ناپذیری را در آغوش میگیرم. چه حکمت و پند و اندرزهایی؟ چه نواهای پاک عاشقانهای؟ چه خلوص نیتی؟ ای نیکو سخن!
به ایران و ایرانی بودنم می بالم با وجود چنین شاعران فرهیختهای...
و همچنین مفتخرم به همشهری بودن با این شاعر ارجمند.
و قسم به خدایی که جان در دست اوست مفتخرم به این سرزمین پاک و مرز پرگهر...
و قشنگترین قسم رو سعدی داده وقتی گفت:
به وصالت
به وصالت، که مرا طاقت هجران تو نیست...
✍#ثریاکریمی
✨✨✨✨✨✨
شیخ مشرفالدین مصلح بن عبدالله سعدی شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری در شیراز متولد شد. شاهکارهای ادبی سعدی بوستان و گلستان است. علاوه بر این دو کتاب، از سعدی قصاید، حکایات سعدی، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز بهجا مانده که در کلیات وی جمعآوری شدهاند...
🔹🔹🔹🔹🔹🔹
یکم اردیبهشت روز بزرگداشت سعدی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
طنین سخن
در اردیبهشتِ شیراز، زمان زیرِ سایهی درختانِ نارنج متوقف میشود. آنجا که عطرِ بهار، نفسِ آدم را به شماره میاندازد، حوضِ ماهی تنها یک حوض نیست؛ آینهای است که قرنهاست تصویرِ زلالِ سخن را در دلِ خود نگاه داشته است.
سعدی برای من، نمادِ آن آرامشِ پس از طوفان است؛ مردی که از تمامِ جهان گذشت تا در نهایت به اقلیمِ بیپایانِ کلمه برسد. او برای من نه یک نام در کتابهای تاریخ، که غایتِ زیباییِ زبان است. او همان قناتی است که از لایههای سختِ روزگار عبور کرد تا به ریشههای خشکیدهیِ احساسِ ما برسد و آنها را دوباره سبز کند.
اگر امروز کنار حوض ماهی مینشستم و او از آغوشِ آب برمیخاست، واژهها را به احترامِ حضورش در دهان حبس میکردم. چرا که در محضرِ پادشاهِ سخن، سکوت، شاعرانهترین ستایش است. تنها به دستهایش نگاه میکردم که بویِ کاغذ و گلستان میدهند و با نگاهم میپرسیدم: ای شیخ! چگونه کلمات را به بند کشیدی که پس از سالیان طولانی، هنوز هم وقتی از عشق میگویی، لرزه بر اندامِ غزل میافتد؟ لابد او لبخندی میزد و صدایِ ریزشِ آب، پاسخِ تمامِ سوالهای من میشد.
رهگذری که در سعدیه قدم میزند، تنها مسافرِ یک بنای سنگی نیست؛ او غواصی است که در دریایِ بیکرانِ یک روح غوطه میخورد. در اینجا، صدایِ آب با ضربآهنگِ غزلهای او همصداست. هر قطره که میچکد، مصراعی است که از ازل تا ابد سروده شده. مردمانِ قدیم تن به این آب میسپردند تا پاک شوند، و من امروز، واژههایم را در این قنات تطهیر میکنم.
سعدی، همان رازی است که در رگهایِ خاکِ شیراز میچرخد؛ نوری که از گلستان میتابد و بر تاریکیِ کلامِ ما چیره میشود. او به ما یاد داد که میتوان در میانهٔ گلولایِ جهان زیست، اما چون ماهیِ این حوض، زلال و رها باقی ماند.
#مریم_فرامرزی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
سعدی دوره زمان
در طول روزگاران منهای پیامبران و امامان چون سعدی کمتر آدمی است که این قدر بزرگ و این قدر خودمانی باشد.
بنی آدم اعضای یک پیکرند
که در آفرینش ز یک گوهرند...
شاعر بنی آدم
می گویند حافظ روی دوش سعدی است اگر سعدی را برداریم حافظ می افتد باید گفت اگر سعدی را برداریم ما ایرانیان هم می افتیم.
#حسین_علی_ساسانی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🍎 #پارت_6_عصر_روز_بعد
✨ #عصر_روز_بعد
نویسنده: زهرا غفاری – 3 اردیبهشت 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
لباس گل و گشاد کبری روی تنم زار میزد. راحت نبودم. چادر نماز سفیدرنگ ننه جانم را پوشیده بودم. لبههای چادر چروک داشت. مهم نبود. صدای گفتوگوهای مبهمی از اتاق مهمان به گوشم میرسید. تکهی بزرگی از نور به شکل یک مثلث دراز از لای در سرک کشیده و خودش را کف اتاق پهن کرده بود. سایهی تاجگل توی نور ظاهر شد.
- رعنا، رعنا، اِ اِ اینجایی؟
- هیس!
تاج گل روسری قرمزرنگش را کمی جلو آورد و گفت: آمدند ها!
– هیس، میدانم.
موذیانه نگاهم کرد. تاجگل مثل آدمهای خجسته و شیرینعقل خندهی لوس و بینمکی کرد و از اتاق بیرون رفت. هنوز سایهاش لای در بود که مادرم شاد و شنگول وارد شد و باخوشحالی و با صدایی آرام گفت: رعنا جان، بیا، بیا که خدا برایت خواسته، ماشاالله!
با اکراه از جا برخاستم. چادر را که به تنم چسبیده بود رها کردم و به دنبال مادرم به راه افتادم. چندین جفت کفش جدید شیک و تمیز جلوی درب مهمان بود. کفش پدرم در کنار کفشهای قرمز عمه شهربانو قرار گرفته بود و در بین آن کفشهای شیک و گرانقیمت جلوهی نازیبایی داشت. دلم سوخت.
سر به زیر پشت سر مادرم وارد اتاق شدم. عرق سردی روی تنم نشسته بود. دستانم زیر چادر میلرزید. پاهایم دیگر توان جلو رفتن بیشتر نداشت. همان جا کنار در تکیه به دیوار دادم و آرام روی زمین نشستم. وای خاک بر سرم! اصلاً یادم رفت سلام کنم. چقدر زشت شد...
ننه جان به سرعت زیر بازویم را گرفت و از جا بلندم کرد. با فشاری که به بازوانم آورد به من فهماند که باید سلام کنم. شانه به شانهی مادرم جلو رفتم و به سختی سلام کردم. اصلاً نمیدانم کسی شنید یا نه؟ عمه به دادم رسید: علیک سلام عمه جان! بیا، بیا بشین کنار خودم.
چندین جفت چشم به من خیره شده بود. به سمت عمه شهربانو رفتم چادر زیر دست و پایم گم شده بود. با یک دست محکم زیرگلویم را گرفتم و سر به زیر نشستم. حتی صدای پنکهی سقفی هم که بیخیال دور خودش میچرخید برایم آزاردهنده بود. موقع نشستن قسمت پشت چادر کشیده شد و در اثر این کشش کمی هم چادر و هم روسریام عقب رفت و تکهای موهای روشنم ناخواسته پیدا شد. خجالت کشیدم و نگاهم به چهرهی ناراحت پدرم افتاد و صدای ایوای ننهام گوشم را پر کرد. انگاری جنایت کرده بودم. نگاههای سنگین اطرافیانی که هنوز هم چهرهی هیچ کدامشان را ندیده بودم به شدت اذیتم میکرد. به سرعت چادر را جلو کشیده و موهایم را پوشاندم. دلم میخواست آن لحظات پر از اضطراب به سرعت میگذشت. دلم میخواست الان پای دار قالی بودم و گره روی گره میزدم و کیف میکردم. دلم میخواست الان روی پشت بام بودم و با تاجگل و کبری ستارهها را میشمردیم و دلم میخواست از این عذاب رها شوم
... یواش یواش آرام شدم.
ضمن اینکه دیگران مشغول صحبت و گفتوگو شدند مهمانها را زیر نظر گرفتم. تعدادشان از پنج نفر بیشتر نبود. صدای گوشخراش علیمراد شوهرعمه شهربانو که داشت با رحیم و حسن چانه میزد اعصابم را بههم ریخته بود. مادرم کنار دستم درست روبهروی پدرم نشست. مجدداً سکوت بر اتاق سایه افکند. سکوت و باز هم سکوت... خسته شدم.
در چه برزخی دست و پا میزدم. آخر یکی حرف بزند. من که پدرم درآمد. از بس سرم پایین بود گردنم خرد شد. نمیدانم داماد هم مثل من است. او هم از این جو خسته شده است؟ او هم در برزخ است؟ او هم حال مرا دارد؟ اصلاً نمیدانم کجا نشسته است؟ سه تا زن بودند دو تا مرد. حتماً یکی از مردها خودش هست. یکی هم پدرش. شاید زنها هم یکی مادرش باشد دو تای دیگر هم خواهرانش. آهان. پس دو تا خواهر دارد.
وای این علیمراد و عمه شهربانو چقدر حرف میزنند! چقدر پرچانگی میکنند! آبرویمان را بردند. هیچ احساسی نسبت به خواستگارم نداشتم. این یک امر طبیعی بود. در روستایمان دختران در همین سن و سال ازدواج میکردند. البته شوهرشان میدادند. چه میخواستند، چه نمیخواستند. باید این وضعیت را قبول میکردند. من هم جزء دختران همین ده بودم. به خصوص اینکه داماد کاملاً مقبول واقع شده بود. مادرم از خدایش بود تا آنها هم مرا بپسندند.
الحمدلله، سر و صدای چانه زدنهای عمه شهربانو و علیمراد تمام شده بود. یکی از زنها که صدای کلفت و دو رگهای داشت و احتمالاً مادر خواستگارم بود شروع به صحبت کرد: چقدرعروس خانممون کمرو هستند.
کم رو هستند؟ عجب حرف بیمعنایی! بدم آمد. خوب، همهی عروسها کمرو هستند!
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎
📚✨ خبر داغ از انتشارات شاولد! ✨📚
دوستان و همراهان عزیز،
با افتخار اعلام میکنیم که کتاب «تنگه هرمز، شاهراهی که جهان را نگه میدارد» آماده شده و امروز برای دریافت مجوز ارسال خواهد شد!
از همه نویسندگانی که با عشق و قلمشان این اثر زیبا را ساختند صمیمانه سپاسگزاریم؛ حضور شما این کتاب را به یک اثر ماندگار تبدیل کرد.
و یک خبر هیجانانگیز دیگر:
📢 خیلی زود فراخوان چاپ کتاب چالش «فرشتگان میناب» همراه با موکاپ رسمی کتاب اعلام خواهد شد و علاقهمندان میتوانند اثر خود را برای شرکت ارسال کنند.
همچنین:
📌 نویسندگانی که تمایل دارند تعداد نسخه بیشتری از کتاب برایشان چاپ شود
یا
📌 افرادی که دوست دارند این کتاب را تهیه کنند
میتوانند تا 20 اردیبهشت با مبلغ ۱۶۹,۰۰۰ تومان تعداد نسخه موردنظر خود را ثبت کنند تا برایشان چاپ شود.
این کتاب پس از چاپ، به جشنوارههای مختلف ارسال خواهد شد تا صدای ایران و قلم زیبای ایرانی را به جهانیان معرفی کند.
در کنار ما بمانید؛ اتفاقهای بزرگ در راهاند… ✨
انتشارات شاولد
------------------------------
ثبت سفارش چاپ کتاب: 👇🏻
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub