✨✨✨✨✨✨
سعدی نیکو سخن از دیار شاعران و ادیبان، از وادی پاکان مهمان نواز با زبانی شیرین، نثر و شعر؛ می رباید دل از هر عاشق دلسوخته و هر پاکدل روشن ضمیر.
به بوستان و گلستانت انس گیریم و لبالب شوق و ذوق وصف ناپذیری را در آغوش میگیرم. چه حکمت و پند و اندرزهایی؟ چه نواهای پاک عاشقانهای؟ چه خلوص نیتی؟ ای نیکو سخن!
به ایران و ایرانی بودنم می بالم با وجود چنین شاعران فرهیختهای...
و همچنین مفتخرم به همشهری بودن با این شاعر ارجمند.
و قسم به خدایی که جان در دست اوست مفتخرم به این سرزمین پاک و مرز پرگهر...
و قشنگترین قسم رو سعدی داده وقتی گفت:
به وصالت
به وصالت، که مرا طاقت هجران تو نیست...
✍#ثریاکریمی
✨✨✨✨✨✨
شیخ مشرفالدین مصلح بن عبدالله سعدی شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری در شیراز متولد شد. شاهکارهای ادبی سعدی بوستان و گلستان است. علاوه بر این دو کتاب، از سعدی قصاید، حکایات سعدی، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز بهجا مانده که در کلیات وی جمعآوری شدهاند...
🔹🔹🔹🔹🔹🔹
یکم اردیبهشت روز بزرگداشت سعدی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
طنین سخن
در اردیبهشتِ شیراز، زمان زیرِ سایهی درختانِ نارنج متوقف میشود. آنجا که عطرِ بهار، نفسِ آدم را به شماره میاندازد، حوضِ ماهی تنها یک حوض نیست؛ آینهای است که قرنهاست تصویرِ زلالِ سخن را در دلِ خود نگاه داشته است.
سعدی برای من، نمادِ آن آرامشِ پس از طوفان است؛ مردی که از تمامِ جهان گذشت تا در نهایت به اقلیمِ بیپایانِ کلمه برسد. او برای من نه یک نام در کتابهای تاریخ، که غایتِ زیباییِ زبان است. او همان قناتی است که از لایههای سختِ روزگار عبور کرد تا به ریشههای خشکیدهیِ احساسِ ما برسد و آنها را دوباره سبز کند.
اگر امروز کنار حوض ماهی مینشستم و او از آغوشِ آب برمیخاست، واژهها را به احترامِ حضورش در دهان حبس میکردم. چرا که در محضرِ پادشاهِ سخن، سکوت، شاعرانهترین ستایش است. تنها به دستهایش نگاه میکردم که بویِ کاغذ و گلستان میدهند و با نگاهم میپرسیدم: ای شیخ! چگونه کلمات را به بند کشیدی که پس از سالیان طولانی، هنوز هم وقتی از عشق میگویی، لرزه بر اندامِ غزل میافتد؟ لابد او لبخندی میزد و صدایِ ریزشِ آب، پاسخِ تمامِ سوالهای من میشد.
رهگذری که در سعدیه قدم میزند، تنها مسافرِ یک بنای سنگی نیست؛ او غواصی است که در دریایِ بیکرانِ یک روح غوطه میخورد. در اینجا، صدایِ آب با ضربآهنگِ غزلهای او همصداست. هر قطره که میچکد، مصراعی است که از ازل تا ابد سروده شده. مردمانِ قدیم تن به این آب میسپردند تا پاک شوند، و من امروز، واژههایم را در این قنات تطهیر میکنم.
سعدی، همان رازی است که در رگهایِ خاکِ شیراز میچرخد؛ نوری که از گلستان میتابد و بر تاریکیِ کلامِ ما چیره میشود. او به ما یاد داد که میتوان در میانهٔ گلولایِ جهان زیست، اما چون ماهیِ این حوض، زلال و رها باقی ماند.
#مریم_فرامرزی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
سعدی دوره زمان
در طول روزگاران منهای پیامبران و امامان چون سعدی کمتر آدمی است که این قدر بزرگ و این قدر خودمانی باشد.
بنی آدم اعضای یک پیکرند
که در آفرینش ز یک گوهرند...
شاعر بنی آدم
می گویند حافظ روی دوش سعدی است اگر سعدی را برداریم حافظ می افتد باید گفت اگر سعدی را برداریم ما ایرانیان هم می افتیم.
#حسین_علی_ساسانی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🍎 #پارت_6_عصر_روز_بعد
✨ #عصر_روز_بعد
نویسنده: زهرا غفاری – 3 اردیبهشت 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
لباس گل و گشاد کبری روی تنم زار میزد. راحت نبودم. چادر نماز سفیدرنگ ننه جانم را پوشیده بودم. لبههای چادر چروک داشت. مهم نبود. صدای گفتوگوهای مبهمی از اتاق مهمان به گوشم میرسید. تکهی بزرگی از نور به شکل یک مثلث دراز از لای در سرک کشیده و خودش را کف اتاق پهن کرده بود. سایهی تاجگل توی نور ظاهر شد.
- رعنا، رعنا، اِ اِ اینجایی؟
- هیس!
تاج گل روسری قرمزرنگش را کمی جلو آورد و گفت: آمدند ها!
– هیس، میدانم.
موذیانه نگاهم کرد. تاجگل مثل آدمهای خجسته و شیرینعقل خندهی لوس و بینمکی کرد و از اتاق بیرون رفت. هنوز سایهاش لای در بود که مادرم شاد و شنگول وارد شد و باخوشحالی و با صدایی آرام گفت: رعنا جان، بیا، بیا که خدا برایت خواسته، ماشاالله!
با اکراه از جا برخاستم. چادر را که به تنم چسبیده بود رها کردم و به دنبال مادرم به راه افتادم. چندین جفت کفش جدید شیک و تمیز جلوی درب مهمان بود. کفش پدرم در کنار کفشهای قرمز عمه شهربانو قرار گرفته بود و در بین آن کفشهای شیک و گرانقیمت جلوهی نازیبایی داشت. دلم سوخت.
سر به زیر پشت سر مادرم وارد اتاق شدم. عرق سردی روی تنم نشسته بود. دستانم زیر چادر میلرزید. پاهایم دیگر توان جلو رفتن بیشتر نداشت. همان جا کنار در تکیه به دیوار دادم و آرام روی زمین نشستم. وای خاک بر سرم! اصلاً یادم رفت سلام کنم. چقدر زشت شد...
ننه جان به سرعت زیر بازویم را گرفت و از جا بلندم کرد. با فشاری که به بازوانم آورد به من فهماند که باید سلام کنم. شانه به شانهی مادرم جلو رفتم و به سختی سلام کردم. اصلاً نمیدانم کسی شنید یا نه؟ عمه به دادم رسید: علیک سلام عمه جان! بیا، بیا بشین کنار خودم.
چندین جفت چشم به من خیره شده بود. به سمت عمه شهربانو رفتم چادر زیر دست و پایم گم شده بود. با یک دست محکم زیرگلویم را گرفتم و سر به زیر نشستم. حتی صدای پنکهی سقفی هم که بیخیال دور خودش میچرخید برایم آزاردهنده بود. موقع نشستن قسمت پشت چادر کشیده شد و در اثر این کشش کمی هم چادر و هم روسریام عقب رفت و تکهای موهای روشنم ناخواسته پیدا شد. خجالت کشیدم و نگاهم به چهرهی ناراحت پدرم افتاد و صدای ایوای ننهام گوشم را پر کرد. انگاری جنایت کرده بودم. نگاههای سنگین اطرافیانی که هنوز هم چهرهی هیچ کدامشان را ندیده بودم به شدت اذیتم میکرد. به سرعت چادر را جلو کشیده و موهایم را پوشاندم. دلم میخواست آن لحظات پر از اضطراب به سرعت میگذشت. دلم میخواست الان پای دار قالی بودم و گره روی گره میزدم و کیف میکردم. دلم میخواست الان روی پشت بام بودم و با تاجگل و کبری ستارهها را میشمردیم و دلم میخواست از این عذاب رها شوم
... یواش یواش آرام شدم.
ضمن اینکه دیگران مشغول صحبت و گفتوگو شدند مهمانها را زیر نظر گرفتم. تعدادشان از پنج نفر بیشتر نبود. صدای گوشخراش علیمراد شوهرعمه شهربانو که داشت با رحیم و حسن چانه میزد اعصابم را بههم ریخته بود. مادرم کنار دستم درست روبهروی پدرم نشست. مجدداً سکوت بر اتاق سایه افکند. سکوت و باز هم سکوت... خسته شدم.
در چه برزخی دست و پا میزدم. آخر یکی حرف بزند. من که پدرم درآمد. از بس سرم پایین بود گردنم خرد شد. نمیدانم داماد هم مثل من است. او هم از این جو خسته شده است؟ او هم در برزخ است؟ او هم حال مرا دارد؟ اصلاً نمیدانم کجا نشسته است؟ سه تا زن بودند دو تا مرد. حتماً یکی از مردها خودش هست. یکی هم پدرش. شاید زنها هم یکی مادرش باشد دو تای دیگر هم خواهرانش. آهان. پس دو تا خواهر دارد.
وای این علیمراد و عمه شهربانو چقدر حرف میزنند! چقدر پرچانگی میکنند! آبرویمان را بردند. هیچ احساسی نسبت به خواستگارم نداشتم. این یک امر طبیعی بود. در روستایمان دختران در همین سن و سال ازدواج میکردند. البته شوهرشان میدادند. چه میخواستند، چه نمیخواستند. باید این وضعیت را قبول میکردند. من هم جزء دختران همین ده بودم. به خصوص اینکه داماد کاملاً مقبول واقع شده بود. مادرم از خدایش بود تا آنها هم مرا بپسندند.
الحمدلله، سر و صدای چانه زدنهای عمه شهربانو و علیمراد تمام شده بود. یکی از زنها که صدای کلفت و دو رگهای داشت و احتمالاً مادر خواستگارم بود شروع به صحبت کرد: چقدرعروس خانممون کمرو هستند.
کم رو هستند؟ عجب حرف بیمعنایی! بدم آمد. خوب، همهی عروسها کمرو هستند!
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎
📚✨ خبر داغ از انتشارات شاولد! ✨📚
دوستان و همراهان عزیز،
با افتخار اعلام میکنیم که کتاب «تنگه هرمز، شاهراهی که جهان را نگه میدارد» آماده شده و امروز برای دریافت مجوز ارسال خواهد شد!
از همه نویسندگانی که با عشق و قلمشان این اثر زیبا را ساختند صمیمانه سپاسگزاریم؛ حضور شما این کتاب را به یک اثر ماندگار تبدیل کرد.
و یک خبر هیجانانگیز دیگر:
📢 خیلی زود فراخوان چاپ کتاب چالش «فرشتگان میناب» همراه با موکاپ رسمی کتاب اعلام خواهد شد و علاقهمندان میتوانند اثر خود را برای شرکت ارسال کنند.
همچنین:
📌 نویسندگانی که تمایل دارند تعداد نسخه بیشتری از کتاب برایشان چاپ شود
یا
📌 افرادی که دوست دارند این کتاب را تهیه کنند
میتوانند تا 20 اردیبهشت با مبلغ ۱۶۹,۰۰۰ تومان تعداد نسخه موردنظر خود را ثبت کنند تا برایشان چاپ شود.
این کتاب پس از چاپ، به جشنوارههای مختلف ارسال خواهد شد تا صدای ایران و قلم زیبای ایرانی را به جهانیان معرفی کند.
در کنار ما بمانید؛ اتفاقهای بزرگ در راهاند… ✨
انتشارات شاولد
------------------------------
ثبت سفارش چاپ کتاب: 👇🏻
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
✨ خبر خوش برای دوستداران رمان!
رمان «تو تمام نمیشوی» اثر درخشان لیلا شکاری، تازهترین اثر چاپ شده از انتشارات شاولد، حالا بهصورت رسمی در روزنامه و سایتهای فرهنگی معرفی شده است.
روایتی پرکشش از عشق، رنج و ایستادگی…
کتابی که تا آخرین صفحهاش نمیتوانید زمین بگذارید 💫
📚 http://www.eqtesadayandehnews.ir/view/555372/?t=1776930900&preview=0
#تو_تمام_نمیشوی #لیلا_شکاری #انتشارات_شاولد #رمان_ایرانی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub