اطلاعیه انتشارات شاولد
به اطلاع میرساند آثار نویسندگان زیر برای شرکت در بیستوچهارمین دوره جشنواره قلم زرین از طریق انتشارات شاولد ارسال خواهد شد:
1- امیرمهدی رئوفت «شمشیرداران -- جلد دوم ارباب خون»
2- مهناز رحمت «او اصلا حاجی نبود»
3- مرضیه برزگر «منی که در من است»
4- لیلا گونانی «ذرّه»
یادآور میشود شرکت در این جشنواره صرفاً از طریق انتشارات و با ارسال رسمی کتاب امکانپذیر است.
با توجه به اینکه فردا آخرین مهلت ارسال کتابها به دبیرخانه جشنواره است**، در صورت تمایل، **یک نفر دیگر میتواند تا پایان امروز اعلام آمادگی کند.
کتابها فردا ارسال خواهند شد.
------------------------------
اعلام درخواست به ادمین: 👇🏻
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
------------------------------
در صورت تمایل، لطفاً هرچه سریعتر اعلام کنید.
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
#روز_معلم
✨دلم برایت تنگ شده است!
به تعداد دفعات بیشماری که به مسجد الحرام رفتهای.
به اینهمه نوشته های مکتوبی که برای شاگردانت باقی گذاشتهای.
به توصیههای ماه مبارکات ؛
دخترا،خانمها، طلبهها! برگهای را کنارقرآن بگذارید و بادقت بخوانید وموضوعی را از اول ماه تا آخر ماه مبارک درمیان آیات جستجو کنید.
✨دلم برایت تنگ شده است!
اشک هایت باران شده بود، هر چه کردی نشد، بغض فروخورده،اعمال مشعر و درس فقه سطح ۴،خواب برادر شهیدت ، دستمال را روی چشمهای گذاشتی و هقهق نوای خوش گریهات نور را در قلبهایمان تاباند.
روزهای آخر،بدن پر از دردت را به زحمت میکشاندی؛اما میآمدی تا بگویی که علم پابرجاست ،بگویی حکمت گمشدهی مؤمن است، بگویی با نهج البلاغه امیرالمؤمنین(علیه السلام )عالم شوید.
✨دلم برایت تنگ شده است!
آن زمانی که پای دیابتیات داخل کفش جا نمیشد،خم شدم کفشت را جفت کردم..چقدر عذر خواهی کردی..دوست داشتم پایت را میبوسیدم پدر روحانی عشق!
وقتی گریه میکردی دوست داشتم شانه ات را می بوییدم.
روایت میگفت چند چیز بوسیدنی است .
دست امام بوسیدنیست.
دست مادربوسیدنیست.
دست پدربوسیدنیست.
*دست استاد بوسیدنیست.
امروز به اندازهی فرسنگها نور میان ما و عالم ملکوتات سر روی دست هایت میگذارم و دست هایت را می بوسم.ای ماندگارترین الهیات عشق!
وگوشهی عبایت را توتیای چشم خواهم کرد.
*یادت و طریقات زنده باد#استادمرحوم حجت السلام و المسلمین اصغرمحمدی همدانی
✍#میری
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
آخِر یکی نیست به خود مرام نامه و اُسوه ی شهادت ،
شهادتش را تبریک و تهنیت عرض کند ...
شهید مرتضی مطهری؛ معلم شهید ما، شهادتت مبارک...!
#مهدی_عرفانیان
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به مناسبت روزِ معلم
عنوان: «ارزشِ زندگی»
بر روی صندلیِ پارک نشسته بود. سایهی درختِ چنار بر سرش چتر شده بود. بادِ ملایمی شاخههای گلِ سرخ را نوازش میکرد و عطرش را کشانکشان به سوی پیرمرد میبُرد.
فلاسک را خم کرد و در فنجانِ کهنه اما تمیز، مقداری چایِ بهارنارنج ریخت. بر روی فنجان، تصویری خودنمایی میکرد، میشد با مقایسهی رنگِ دستهی فنجان با عکسِ روی آن نتیجه گرفت که این تصویر اخیرا بر لیوان چاپ شده است. در مرکزِ تصویر قلبی با قرمزِ جیغ دیده میشد و زیر آن نوشتهای با خط نستعلیق به چشم میخورد
«بعد از تو، زندگی با مُردگی یکی است.»
در فاصلهی کمی، دو پیرمرد مشغول بازی شطرنج بودند و مانند کودکان کَلکَل میکردند. اما یوسف از تمام پارکنشینان فاصله گرفته بود. نگاهش به آبخوری بود اما ذهنش در جستوجوی جواب یک پرسش تقلا میکرد:
«آیا به جز زندگی با گلبانو، این زندگی واقعا ارزش دیگری داشته است؟»
این سؤالِ متداولی است که افرادِ سالخورده دیر یا زود با آن مواجه میشوند.
ذهن یوسف، در بایگانی خاطراتش، اسناد را یکییکی بیرون میکشید. هر چه بیشتر به پستوهایِ پنهانتر سَرَک میکشید، نااُمیدیاش بیشتر میشد. ابلیسِ نفس سوالی در ذهنش یادداشت کرد:
«هنگامی که زندگی ارزشی نداشته و ندارد، آیا زندگی کردن نشانهی حماقت نیست؟»
بادِ بهاری قاصدکی را صدا زد، آن را بر بالِ خود سوار کرد و چرخانچرخان به سویِ یوسف بُرد. قاصدک به درونِ فنجان افتاد. یوسف در حالی که غرق در افکارش بود، ناگهان چیزی غریب در دهانش حس کرد، آن را بیرون آورد. با تماشای آن ذوقِ ادبیاش جوشیدن گرفت و گفت:
«قاصدک، هان! چه خبر آوردی؟»
مردی میان سال و شیک پوش در حالی که یک دست دخترش را در دست داشت و دستِ دیگرِ دختر در دست مادرش بود، از کنار یوسف گذشت. نگاهش به یوسف افتاد، ایستاد. در چشمانش تردید خودنمایی کرد. دختر کوچولو هر چقدر دست پدر را کشید، بیفایده بود. رو به پدر کرد و گفت:
«بابا چرا وایسادی؟ مگه پارکِبازی نمیریم؟»
پدر، عینک آفتابیاش را بالا برد، رو به پیرمرد کرد و با کمال احترام گفت:
« آقا، شما دبیر ادبیات فارسی نیستید؟ آقای یوسف زمانی؟! »
یوسف جا خورد، از عینک تهاستکانیاش نگاهی گیرا به مرد انداخت، هر چه تلاش کرد نتوانست او را بشناسد؛ با مهربانی گفت:
«بله عزیزم. متأسفانه شما را به یاد نمیآورم.»
همسرِ مرد با هیجان گفت:
«رضا، همون معلم ادبیات که تو رو عاشق داستان نویسی کرد؟!»
مرد دستان یوسف را گرفت، مقابل خانوادهاش خم شد، پشتِ دستان یوسف را بوسید و گفت:
«من رضا احمدی هستم. مدرسهی شهید منصوری، یادتونه؟ شما باعث شدید من نویسنده بشم. الان هر چی هستم، اول به خاطر خداست بعد شما.»
یوسف شرمنده شده بود. دستش را با ملایمت عقب کشید، دستان رضا را در میانِ دستانِ پُر مِهرش گرفت و زیرِ لب گفت:
«پس زندگیِ من بیارزش نبوده است... »
#غلامرضا_اکبری
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
طعم تلخ قهوه
تازه معلم شده بود. هر صبح با شوق و ذوق شاگردانش از خواب بیدار میشد.
پنجرهها را باز میکرد و به آسمان زیبا و درختان سبزِ سر به فلک کشیده نگاه میکرد.
لباسهای فرمش را از گیرهبیرون میآورد و به تن میکرد.
روبه روی آینهای قدی نگاهی به تیپ و اندامش میانداخت و عاشقانه قربان صدقهی خودش میرفت.
بعد می رفت سراغ مادر. برنامه هر روزهاش بود که به محض بیدار شدن رو به مادر می کرد و میگفت:《مامان، میشه تا من وسایلم رو آماده میکنم، یه قهوه برام بذاری؟》
مادر هم با نگرانی به چشمان قهوهای دخترش نگاه میکرد و میگفت:《دخترم چقدر قهوه میخوری! جز تلخی و ضرر چی داره آخه ؟》
تا قهوه دم بکشد، پوشهی اسامی دانشآموزانش را برمیداشت و میگفت:《 مامان به زبون آسونه یک صبح تا ظهر با صدو پنجاه تا دانش آموز سر و کله زدن. طعم تلخش به شیرینی کنار اونها بودن میارزه.》
بعد ایستاده کنار میز لقمهای نان و پنیر در دهان گذاشته نگذاشته، فنجان قهوه را سر میکشید و قدم در راهی میگذاشت که عاشقش بود.
وارد کلاس که می شد،
مبصر مثل همیشه برپا می داد. صدای بچهها و جیر و جیر صندلی فضای کلاس را پر می کرد. بچهها منتظر میماندند تا او بگوید:
«بفرمایید. بشینید.»
و بعد درس را شروع میکرد. گاهی همهمهی خسته بچهها او را وادار می کرد آرام روی میز بکوبد و صدا بلند کند:
«دخترای گلم ساکت! برای اینکه خستگیتون دربره، میخوام از شما تست هنر بگیرم ببینم به چی بیشتر علاقمند هستید.»
آرمیتای عجول مثل همیشه از ته کلاس بدونِ اینکه دستش را بالا بگیرد میگفت:《خانم اجازه من به عکاسی علاقه دارم.》
و او با خنده در جوابش میگفت:《خیلی خوبه، حالا حضور و غیاب میکنم و از روی اسامی علاقههای شما را میپرسم.》
یک ماه و نیم از کارش گذشته بود و اکثر بچهها شیفتهی معلمشان شده بودند.
هر شب تماس میگرفتند و کلی با او صحبت میکردند.
وابستگی به حدی شده بود که بچهها همصدا با هم میگفتند ای کاش معلم درسهای دیگرمان هم شما بودید.
با رفتار بچهها نسبت به او کمکم حس حسادت در معلمها نمایان شد.
سهشنبه ساعت یک، زنگ آخر مدرسه زده شد.
او کیفش را برداشت و از مدرسه بیرون رفت.
بچهها دویدند و او را دوره کردند.
سرگرم گفتگو بودند که مدیر مدرسه به آنها رسید و خطاب به او گفت:《مادرها زنگ زدند و شکایت کردند که دختراشون دیر به خانه میرسند.》
بچه ها را زود راهی کرد تا حرف مدیر و والدین زمین نیفتد. روز بعد در مدرسه یکی از معلمین که بسیار به او نزدیک شده بود و هر بار او را به کافهای دعوت میکرد به صرف قهوه.
پشت به او کرد و یک راست رفت و توی دفتر نشست.
چهارشنبه بود و یک زنگ مانده به زنگ آخر
پچوپچ میان دخترها و بقیهی معلمین افتاد.
او که نمیدانست موضوع چیست سکوت کرد و با شنیدن صدای زنگ از مدرسه بیرون رفت.
شنبه صبح با شوق و ذوقی که نسبت به بچهها داشت با در دست داشتن اسامی و ماژیکهای تختهوایتبرد به مدرسه رفت؛ اما جاده خوشبختیاش خیلی زود به بن بست رسیده بود.
آن روز موقع برگشت چیزی به جز کیف همراه نداشت.
و او در نگاه متعجب مادرش شعر فریدون مشیری را خواند:
« من معلم بودم. درد فهمیدن و فهماندن و مفهوم شدن همگی مال من است.»
#زهراشکری
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
#حکایت
انوشیروان را معلمى بود.
روزى معلم او را بدون تقصیر بیازرد.
انوشیروان کینه او را به دل گرفت تا به پادشاهى رسید.
روزى او را طلبید و با تندى از او پرسید که چرا به من بى سبب ظلم نمودى ؟
معلم گفت : چون امید آن داشتم که بعد از پدر به پادشاهى برسى .
خواستم که تو را طعم ظلم بچشانم تا در ایام سلطنت به کسى ظلم ننمائى ...
📘 امثال و حکم
✍🏻 علی اکبر دهخدا
معلم شمعی که خود آب می شود تا با نور دانش روشنی بخش زندگی آیندگان باشد.
بهترین معلم زندگی من مادرم این فرشته ی زمینی است.
هرچه آموخته ام از او بوده،او هر روز پیر و شکسته تر می شد تا من و خواهر و برادرانم رشد کرده و شکوفا شویم.
و درخت وجود ما هرکدام به بار نشست.
الان از او دورم ولی از همین جا بر دستانش بوسه می زنم.
ودرکنار آن از معلمان کودکان استثنایی به صورت مخصوص تشکر میکنم.
روزتان مبارک معلمان ایثارگر
#زهرا_زرگران
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
معلم، فقط ایستاده پشت تخته نیست؛
او ایستاده پشتِ تردیدهای ماست.
جایی میان ترسِ “نمیتوانم” و جسارتِ “شاید بشود”،
آرام و بیادعا، پل میزند.
معلم، انسان را تدریس میکند،
نه صرفاً فصلها را.
او میداند هر دانشآموز، جهانی نیمهتمام است؛
جهانی که گاهی فقط به یک نگاهِ باورکننده نیاز دارد
تا خودش را جدی بگیرد.
گاهی یک جملهاش،
سالها بعد در شلوغیِ زندگی،
مثل چراغی کوچک روشن میشود
و راهی را نشان میدهد
که حتی خودمان فراموش کرده بودیم روزی آرزویش را داشتیم.
معلم، باغبانِ نادیدهی رؤیاهاست.
دانه میکارد،
بیآنکه مطمئن باشد
سایهی درختش را خواهد دید.
اما باز هم میکارد،
چون ایمان دارد انسان
اگر فهمیده شود،
شکوفه میدهد.
و شاید بزرگترین درسی که میدهد این باشد:
اینکه قبل از موفق شدن،
باید انسان ماند.
#اسما_ابولی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
روز آموزگار
روز معلم برای دانش آموزی که سرانجام چیزی شده مبارک است. چیزی شده یعنی تحصیلات را به پایان رسانده و از راه دانش نان بخورد و درآمد کسب کند. اما روز معلم برای دانش آموزی که تحصیلات را به جایی نرسانده و درآمدش آیا درآمدی داشته باشد یا نه، ربطی به دانش آموزی اش ندارد روز نامربوطی است. برای معلمی هم که دانش آموزش چیزی نشده روز چندان مبارکی نیست.
#حسین_علی_ساسانی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
آموزگار
ز کلامش وطن بود .
ز کلامش عشق بود .
ز کلامش وفاداری بود.
ز کلامش شهادت بود .
ز کردارش علم بود .
در هر سخنی که به لب میاورد چند گوی همچو آینه را در مقابل چشمان خود میدید
کودک بودم و نمیدانستم شهادت چیست .
کودک بودم و نمیدانستم عشق چیست .
در روزی که همگان منتظر بودیم با گام های استوارش وارد مکتب درس شود ..
هوا طوفانی بود، گویی در آسمان غوغا بود
پرندگان سفید پرواز میکردن . کبوتران به سمت مکتب ما بال میزدند گویی قصد داشتن ، خبر ز چشمان بسته و گام هایی را که به سمت آرزوی خود میرفت بگویند
به خدا سوگند که از طفولیت معنای عشق را آموخیتم او رفت ولیکن به ما آموخت که والاتر از هر عشق ،عشق به وطن است.
و بالاتر از عاشقی ،شهادت برای وطن است .
او رفت ولی همچنان در دفتر خود نام ایران و مادر بود
او آموزگار شجاع و دلیر کودکانی بود که حال آروزی شهادت در سینه خود دارند
معلم یعنی عشق .یعنی ایثار.
روز آموزگار بر همه ی آموزگاران مبارک باد....
#اسراخانی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
معلم آن فروغافشانِ شبهای تار نادانی است. با تیشهٔ استوارِ علم، بیابانِ خشکِ جهل را میشکافد و در دلِ سنگلاخِ تعصب و خرافه، چشمهسارِ حقیقت میجوشاند. نابغهایست گمنام که با سلاح علم، دیوارهای بلند تاریکی را یکی پس از دیگری فرو میریزد تا روشناییِ دانایی بر تارکِ تاریخ بنشیند.
او تلاش میکند چراغی روشن کند تا جانِ شیفتگانِ علم را روشن سازد. این عشق، عشقی زمینی نیست؛ آسمانی است. عارفانه به درگاه دانایی سجده میبرد و از خود میگذرد تا نسلی را از بند اوهام برهاند. با صبری که از قلبِ مهربانش میتراود، تکتک واژههای دانایی را چون دانههای نور در جان شاگردان میکارد. آنگاه که چشمان کودکی برای نخستین بار با درخششِ فهمیدن روشن میشود، معلم جامِ لبریز از شوق را سر میکشد و اندوه شبهای دیروز را فراموش میکند.
معلم تنها کتاب به دست نمیگیرد؛ او روح میدَمَد. ذهنها را به قفس نمیبندد، بلکه پنجرهها را به سوی افقهای ناشناخته میگشاید. او طلایهدارِ سپاهِ خرد است در نبردی همیشگی با تاریکیِ جهالت.
آری، باغبانِ جانها، تراشندهٔ گوهرِ اندیشه و معمارِ فردایی روشنتر...
او کسی نیست جز معلم!
روزتان مبارک ای چشمهساران علم و دانش ، ای آنان که از جان خود میگذرید تا نسل فردا، روشن تر از امروز بدرخشد
#مسعود_علیبابایی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به نام خدای مستعان
فرشته ای با مقنعه صورتی
#کتایون_نظری
«یادم هست... اولین روزی که پا به دنیای بزرگ مدرسه گذاشتم، تمام جهان در برابر چشمهای کوچکم فرو ریخته بود. آنقدر از دوری آغوش مادرم گریه کرده بودم که مسیر دیدنم را با سیل اشکها بسته بودم همهچیز تار مبهم و ترسناک بود. انگار در میان آن هیاهوی غریبهها و دیوارهای سرد، تنها بودم و هیچکس مرا نمیدید... اما ناگهان، در میان آن تاری اشکها، لکهای از رنگ آرامش به سمتم آمد. دیدم زنی با مقنعهای صورتی، مثل یک فرشتهی پنهان، به سمت من میآید. او نه با کلمات، که با حضور گرمش تمام لرزشهای وجودم را آرام کرد. آن لحظه، آن رنگ ملایم مقنعهاش، اولین رنگی بود که به دنیای خاکستری ترس من، رنگ امید بخشید. معلم عزیزم، شما از همان روز اول، فراتر از یک آموزگار، برای من "امنیت" بودید. شما اولین کسی بودید که به من یاد دادید حتی وقتی دنیا تار است، هنوز کسی هست که با مهربانی، راه را به من نشان دهد. سپاس از تو که از همان لحظهی نخست، با آن مقنعه ی صورتی و آن نگاه پناهنده،اولین ستون زندگی ام را ساختید و ستون استوار روح من شدی. روزت مبارک.»
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub