🗓 دوشنبه // 14// اردیبهشت// 1405 //
#چالش_روزانه_شاولد
موضوع: #هفته_شیراز_مبارک💛
---------------------------------
دوستایِ قشنگوم، رسیدیم به **هفتهی شیراز**؛
هفتهی شهری که بوی بهار از کوچههاش میریزه،
آدم وقتی قدممیزنه انگار هوا خودش میگه: «اِاِا بفرما، راحت باش، از هوا لذت ببر، بیگیر بخواب!»
شیراز فقط یه شهر نیست؛
حالِ خوبه، خُنَکی دمِ غروب حافظیهس،
صدای فوارههای سعدیهس،
حرفای کشدار و مهربون مثل «شــــومـــو به شهـــرمون خوش اومدی!»
یا «بیا بشین یه استکان چاییِ باغِ دلگشا بخور، حالته جا بیاره.»
در این چالش ازتون میخوایم بنویسید:
- از خاطرههاتون با شیراز
- از بوی بهار نارنج که یهو دل آدمو میبره
- از گُلگشت، از خوبگذرونی، از آرامش کوچهپسکوچهها
- یا یه روایت کوتاه که حسوحال شیرازی توش موج بزنه
میتونید طنز بنویسید، دلنوشته، شعر، یا هر چی که حالوهوای «شیرازطور» داشته باشه.
------------------------------
ارسال اثر به ادمین: 👇🏻
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
------------------------------
منتظر نوشتههایی هستیم که بوی بهار و حالخوش شیراز ازشون بلند بشه. 🍊💛
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
یکی از قشنگیهای بهار علاوه بر حسِ خوبِ طبیعتگردی، عکسهایی هست که از روزهای پر شکوفه و گلدونهای پر گل و سبزههای سبزتر از هر فصلی، به جا میمونن.
تا هر وقت و تو هر فصلی که یه سر به گالریت زدی، با دیدنشون اون حس خوووب تازگی و سازندگی و شکوفایی تو سلول به سلول وجودت جوون بگیره و رشد کنه و لبخند بنشونه کنج لبت.
تصور کن دونههای برف آسمون و زمین رو بهم وصل کردن و سرما تا عمقِ قلبت نفوذ کرده و غم غریب تنهایی به دلت چنگ انداخته، یهو گالریت رو باز میکنی و تصویر شکوفه بهار نارنج رو واضح و روشن میبینی.
تصویری که خاطره روزهایِ خوش بهاری رو برات زنده میکنن و شوق و ذوق برای دوباره دیدن و بوییدن این تصویر، چنان دلت رو گرم میکنه که برا رسیدن بهش هر چی سردی و تلخی هست رو از یادت میبری....
خاطرهها شاید یه روز کمرنگ یا حتی فراموش بشن؛ اما هیچوقتِ هیچوقت از بین نمیرن. فقط کافیه حسی رو دو بار زندگی کنی تا بتونی درک درستی از قدرتِ فلش بک به دست بیاری. مرور گذشتهای با همون حس و حال امروز اما جوندارتر و واقعیتر _اونم تو هزارم ثانیه_ یه لبخند رنجدیده برات به ارمغان میاره و برق چشمی که درخشش رو نیشتر اشک براقتر نشون میده.
بهار شیراز رو همیشه یه جور عجیب و غریبی دوست دارم. یه جور متفاوت..
انگار یه عشق خاصی تو شبهای خوش عطرش جریان داره.
سنگفرش خیابونهای شیراز رو رد پای شبگردهایی نفس کشیدن که دلشون با بهار و بارون و بهارنارنج گره خورده.
#مرضیه_برزگر
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
✨ اعلامیه فوری: تکمیل ظرفیت کتاب «فرشتگان میناب» ✨
با نهایت افتخار و سپاس فراوان، اعلام میکنیم که ظرفیت کتاب «فرشتگان میناب» زودتر از موعد مقرر (۱۵ اردیبهشت) تکمیل شد!
این افتخار نتیجه همراهی ارزشمند شما عزیزان است.
از تمام نویسندگان و عزیزانی که در این پروژه مشارکت کردند، صمیمانه تشکر میکنیم. حضور شما در این جمع ادبی، باعث مباهات ماست.
اسامی نویسندگان گرامی که نامشان در این کتاب ماندگار خواهد شد:
1. سارینا صادقی
2. زهرا باقری موحد
3. فاطمه قنبری
4. محمود گندمکار
5. کتایون نظری
6. محسن بیدآبادی
7. سمیه امینی
8. زهرا شمشیری
9. کبری سبزی
10. مهدی عرفانیان
11. سارا خلیفه
12. سارا افشارمند
13. عاطفه یزاف
14. زهرا زرگران
15. باقر چراغی
16. میترا لطفآبادی عرب
17. رقیه شفیعی
18. فائزه فلاح فرامرزی
19. محمد محمدی
20. آتنا روزبهانی
21. زینتالسادات میری
22. زهرا غفاری
23. سیده زهرا حسینی
24. فریبا کریمی
25. مهدی نانکلی
26. مریم عباسیان
27. علیاصغر روحالامین
28. فاطمه عبداللهی
29. زینب توکلیان
30. طاهره سبحانی
31. زینب سادات قاضی
32. مطهره سادات سیدی
33. لیلا کیانپور
34. الهام فروزانی
35. بهترین درفش
36. رامیا پیری گزدره
37. صبا ضرغامیان
38. زهرا شکری
39. اسما جامی
40. مسعود علیبابایی
لطفاً توجه فرمایید که از این پس هیچگونه واریزی برای این پروژه پذیرفته نخواهد شد.
بهزودی جزئیات مراحل بعدی (طراحی جلد نهایی و ...) به اطلاع شما خواهد رسید.
با سپاس و احترام بیپایان،
انتشارات شاولد
خوشا شیرازو...
اولین بار بود که به شیراز می رفتیم.روز میلاد امام حسین علیه السلام ،تا وارد شهر شدیم سراشیبی بود که سرعت ماشین زیاد شد.وبلافاصله پلیس مارا متوقف وجریمه کرد.
حالمان حسابی گرفته شد.
جایی مناسبی هم برای اسکان پیدا نکردیم.قیمت ها واقعا بالا بود.با خودمان گفتیم یک شب را در چادر به هرشکل می گذرانیم.
به حافظیه رفتیم وازمناظر آن حسابی لذت بردیم.دیدن درختان پرتقال که در همه جا حتی در کنار پیاده رو ها بود برایمان عجیب بود.اخر درشهر خودمان بخاطر گرمی هوا اکثر درخت ها بی ثمر بود.
ولی اینجا راحت می شد پرتقال چید.
البته میوه ها دران موقع قابل استفاده نبود.
غروب که شد.دیدیم همه چادرها را جمع کرده ودرحال رفتن هستند.
از مسئول پارک پرسیدیم بالهجه ی شیرازی گفت : آمو مگه نمدونی ،اینجا شب کسی اجازه نداره توچادر بمونه!
چراغو هم خاموش مکنن!
ای دل غافل،سریع وسایل را جمع کردیم ما در اصفهان جا گرفته بودیم ولی برای فردا!
گشتن برای پیدا کردن جای خواب هم بی نتیجه بود همه جا ازقبل رزرو شده بود.
چشمتان روز بد نبینه! تا صبح چشم رو هم نداشتیم ودرتار یکی شب رانندگی کردیم تا به اصفهان رسیدیم.خلاصه شیراز و وصف بیشمارش برای ما خاطره ی دلچسبی نشد!
✍🏻زهرازرگران
#چالش_روزانه_شاولد
موضوع: #هفته_شیراز_مبارک💛
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
نوه با لهجه شیرازیا
ما شیرازیا به بچههامون میگیم ببه. یعنی عزیزدل و فرزند. و اما نکته اصل کاری همون نوهاس. به فرزندمون میگیم بادوم و به نوه هم میگیم مغز بادوم. یعنی عزیزتر و خوشمزهتر. همچین لیلی به لالاش میذاریم که هر بلایی هم سرمون بیاره بازم میخوایمش. پسرام میگن این نوهها نور چیشیان. هرکاریم بکنن، بازم رو چیش جا دارن؛ اما اگر ما یه کاری کنیم قافیه رو باختیم و نقنقهای ننه شروع میشه.
در جوابشون میگم ببه اینها کوچیکن؛ اما کو درک بالا😍😅
اسم بیارن فلان چی رو میخوان، قله قاف هم که باشه براشون میجوریم و پیدا میکنیم. آشغال بریزن دیده نمیشه، صدا بدن، انگار که صدای دلکش قناری براشون داره میخونه. یعنی همچی سر خودمون اُوردیم که خودمون هم توش موندیم. حالا بعد چند سال فهمیدیم بابا اشتباه کردیم؛ اما چه فایده، دیگه کار از کار گذشته. اینو گفتم که تجربه بشه واستون که بعد تو گِل نمونید و راهی نداشته باشین. الانم که الانهی هست، بازم رو چیش جا دارن. مبادا یکی اذیتشون کنه که میشن خار تو چیش. اگه اذیت کردن ننه، باباشونم حق ندارن چیشون بگن. چون عزیزدل و مغز بادومن. به آقو میگم:«آقو امروز بچهها دارن میان هر چی دیدی بگیر بیار واسشون»
_سِی کن، نیگا نیگا! از کجو بیارم زن؟ نفست از جُوی گرم بلند میشه. از صب تا حالو دریغ از یه پاپاسی. تازهشَم اگه بدونی چه به سرم اومده دلت کباب میشه. دلم هُری ریخت زمین. نفسم تند شد که چیطو شده؟ او پشت گوشی هِنوهِن میکرد، منم ایوَر داشتم از پس میوفتادم.
_چته چیزی شده آقو؟! نه نترس ایطو که معلومه شکایتی ندارن. تا ماشینم دید گفت:« برو دس خدا بنده خدا.»
یه ذره دیگه نیگام میکرد، سیل اشک جاری میشد رو گونههای براقش. نور تو پیشونیش پخش میشد. انگار عکس امام. همیجور محو چهرهاش بودم که زنگ زدی.
دلم واسش سوخت و گفتم:«نه آقو بیو خونه. نمیخواد.»
به هر حال فکر بعدُو کنین که توش نمونین. از ما گفتن بود.
😊☺️😊☺️😊☺️
✍ ثریاکریمی
#چالش_روزانه_شاولد
موضوع: #هفته_شیراز_مبارک💛
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
روز دوم | مسیر فقط یک کلاس نیست…
دیروز گفتیم قرار است به سوالهای پرتکرار شما درباره کلاس نویسندگی پاسخ بدهیم…
اما قبل از هر چیز یک واقعیت مهم:
بیشتر کسانی که میخواهند نویسنده شوند
یا پراکنده و بدون مسیر مینویسند
یا بعد از مدتی دلسرد میشوند…
چرا؟
چون نویسندگی فقط «نوشتن» نیست.
نیاز به مسیر، تمرین هدفمند و بازخورد حرفهای دارد.
در «آکادمی قلمساز» قرار نیست فقط چند جلسه آموزشی برگزار شود…
قرار است یک مسیر مرحلهبهمرحله برای رشد نویسندگی طراحی شود.
مسیری که از پایه شروع میشود
و قدمبهقدم شما را جلو میبرد.
نام اولین مرحله این مسیر چیست؟
فردا درباره اولین گام این آکادمی بیشتر میگوییم…
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
خوشا شیراز
بچه ی روستا بودم اما روستایی که وقتی شب می شد به خصوص شب بدون ماه آسمان نورانی شیراز دیده می شد. از همان بچگی علاقه مند بودم که بفهمم این جای نورانی چیست، کجاست و اگر می شد بروم آن جا و اگر شد آن جا بمانم. برایم رویا بود تا این که در ده دوازده سالگی برای درس خواندن آمدم شیراز. آمدن همان و ماندگار شدن همان. لهجه ی زیبای شیرازی، مرام مردم شیرازی، کتاب های خواندنی اش... حس خیلی خوبی دارم. سخت است برایم از شیراز بروم جایی، اگر ناچار باشم می روم اما باید در اولین فرصت برگردم. رفته ام به مرکز روشنایی از این جا روشنایی از جایی دیده نمی شود.
#حسین_علی_ساسانی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به نام خدای مستعان
راز شیراز
#کتایون_نظری
شیراز، یعنی بازگشت به خانه، اما خانهای که از عطر بهارنارنج و ترنم غزل ساخته شده است. شهر صلح و سرود، جایی که هر قدمش، تپش قلب تاریخ است. وقتی در شیراز قدم میزنی، زمان متوقف میشود گویی باد در باغ ارم هنوز دارد قصههای اشعار کهن را در گوش درختان نجوا میکند. اینجا، جایی است که آسمان با گلهای رز گفتگو میکند و هر کوچه، دریچهای است به سوی یک خیال شیرین. شیراز.. تو تنها یک شهر نیستی تو، شعری هستی که زمین بر لب دارد.»
شیراز یعنی گم شدن در میان رنگ ها و بوها،یعنی لمس مهربانی،آرامش عجیبی که فقط در حضور مقبره سعدی و حافظ پیدا می شود.
شیراز جایی است که در آن حتی سنگ ها هم عزل می خوانند و هر پایی که بر خاکش می گذاری،گویی ردپایی از عشق به جا می ماند...اینجا ما به شهر سفر نمی کنیم بلکه به خودی سفر میکنیم که در غزل ها گم شده بود.
شیراز...آن نقطه ای است که در آن زمین به آسمان و کلام به سکوت می رسد.
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
من اسفند ۱۴۰۲ با همسر عزیزم که اهل شیراز هست ازدواج کردم❤️
سال گذشته کتاب شعری با ۲۷ غزل در وصف ویژگی های عشق قشنگم سرودم و چاپ کردم و در روز تولدش با افتخار بهش هدیه دادم😍
به مناسبت هفته شیراز یکی از اشعار اون کتاب را میخوام خدمتتون بفرستم و امیدوارم که لبخند روی لباتون بیاد🌹
مستیِ شیراز و ناز و نغمه ای از اصفهان
مرزها را مینوردد عشقِ ما تا بیکران
مطرب دنیا چنان شد مست تا پیوند زد
نغمه در شور بیات و یک غزل از بوستان
شعر و موسیقی دو بال جان عشاق زمین
از دم دروازه قرآن تا دل نقش جهان
اصلا انگار این دو شهر از آسمان افتادهاند
بستهاند از روز اول عقدشان در آسمان
از دو شهر شور و مستی آمدیم و عاقبت
عاشقانه، شاعرانه بسته شد پیوندمان
در حریم حافظ و زیر سرای چلستون
نام ما را مینویسد عشق بر لوح زمان
آمدی ای زندگی! جان در جهانم آمده
از جهانت تا جهانم یک جهان جاودان
✍ #علی_اصغر_روح_الامین
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
شیرازشهری است با دنیایی از راز و رمز…
چه مصر و چه شام و چه برّ و چه بحر
همه روستایند و شیراز شهر
شیراز من، دختری است بالباس رنگین؛
موهای پریشانش مثل نسیم میپیچد و لبخندی گلگونی بر لبهای غنچهاش مینشیند.
بوی عطر تنش، بهارنارنج و لیمو را با خودش دارد، و لباسهایش از برگهای درختان انگور و سرو رنگ میگیرد.
شیراز من، شهر عاشقان علم و هنر است؛
ما شیرازیها حتی پرحرفیمان را هم با گل و بلبل میآراییم؛
گلدوستی، گلبانو…
و چه زیباست که این شهر، هر سو که نگاه میکنی، چهارفصل را در آغوش دارد.
حتی بارانش هم عاشقانه میبارد.
راه رفتن زیر بارانِ بهاری و خوردن پالوده، حال و هوای شهر را عوض میکند؛
انگار آدم یکباره سبک میشود، دلش روشن میگردد و از نو عاشق میشود.
و رسمهای محلهها…
وقتی به کوچهها و پستکوچههای قدیمی قدم میگذاری، حسِ زنده بودن شهر را میگیری؛
حس میکنی شیراز، فقط یک مکان
نیست؛ یک حالِ خوش است، یک خاطرهی جاری است،
شهرِ زیباییهایی که هیچجا مثلش پیدا نمیشود.
ای کاش رسمها و رازهای این دیار، هیچوقت از یاد نروند…
ای کاش شیراز همیشه همان شیراز بماند:
دلگرم، مهماننواز، و پر از زیبایی.
#بهتری_درفش
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به مناسبت هفتهی شیراز
حیف شد
صدوی زنگ دَرو که بلند شد، خودوم رفتم دم در کوچو. گفتم:《 شایدم نون خشکی باشه نونا ره بدم یی بسهی نمک دریا بیگیرم.》
وسط حیاطو که رسیدم به خودوم گفتم:《 عامو صدوی نون خشکیو که نیمه. نپه کی زنگوره زده بود؟》
درو ره وا کردم.
یهو چیشوم افتاد به آقوی همسادهی ته کوچو، همو که دخترش تازه از اِمریکا اومده بود.
زودی چادرومو کشیدم جلو. سلام علیکی کردم و گفت:《 اجازه هس بیایم تو؟ 》
_ قدمتون رو چیشوم.
اول خودش اومه. پشت سرشم دختر خارجیو.
دس پیرمردو یی دسه گل بزرگی بود، دس دخترو یی جعبهی شیرینی.
به خودوم گفتم:《با ابوالفضل! لابد مث رسم خارجیا اومده از ته تغاریم امیر، خواستگاری کنه، حالو عامو چرو بیخبر؟》
هیچی دیگه ما تعارف کردیم و اینام اومدن تو
امیرم لباس پوشیده بود میخواس بره بری خونه یه مشت خنزرپنزر بخره.
همی چیشش افتاد به ای دخترو. قایمکی در گوشوم گفت: 《 ووی مامان زشته من برم بیرون حالو چی واجبی که نمخویم. بیزو وختی مهمونا رفتن میرم.》
به آقو اسدالله و دخترش، تعارف کردم.《 بیریم تو سالونو.》 عصاشِ مث طلبکارا کوفت کف حیاطو. 《 نه، همی رو ای تختو میشینیم. حیاط پردرخت و به ای باصفایی ول کنیم بیریم تو قفس؟》
پیرمرد له شدو با ای سِند و سالش مث پلنگ از تختو رف بالو و تکیهشو داد به مُخَده و چار زانو نشس. دخترو هم لب تختو، محو تماشای دارو درختا و بوی عطر گلا و باهار نارنج شد. چیشاشو بسه بود و انگو تریاک بو میکشید. مث همی خارجیا که می گن:《 فارسی کیلی کوب بلد نیس.》 شروع کرد به حرف زدن.
من که میدونسمم تازه دو ساله رفته فرنگ و ایجوری حرف می زنه.
_خانم بزرگ اونجا از ای خبرا نیس که. هر که تو یه قوطی کبریتی برای خودش زندگی میکنه.
_ مَی نمگن اونجو بهشته-؟
_ حاج خانم بهشت چی، ایرون خودمون از همه جای دنیا بهتره.
خندهمِ مهارش کِردم.《 ایرون خودومون! تا دیروز تو همی کوچو تُرتُری بازی میکردا.》
رو به امیر کردم.《واللو من پیش مهمونا میشینم. تو برو چوی با میوه بیار.》
یی صندلی فایبر گلاسی از پشت باغچو آوردم و روبرو دختر موزردو نشسم. نمدونم چرو دماغو اقد کوچیک شُدَه بود. عامو تا دوسال پیش ای پَی مَن دماغ دوشت. لبو رم که کرده مث اردک خدا بیامرز بیبیم.
_ خدا رحمت کنه مامانتو.
_ مرسی
آقا اسدالله عصاشو گذشت کنارش و با کف دس موای شِوِدیشو صاف کرد.《خدا حاجی شمارم بیامرزه.》
_ حاج آقو چه خبر؟ از ایبرا!
مریم موای بلندشو پشت گوشش انداخت.《خیلی نگران آقام بودم .خودم اونجا، دلم اینجا، مامانم که رفت آقام تنها شده، داداشا هم هر کدوم یک جای دنیا هستن. 》
_ مامانت یی مونسی بود بری آقات مریم خانم.
_ واه حاج خانم! اسمم جسیکاس. بهم نگین مریم. عوض کردم.
《نمدونم چرو هرکی میره اوور اسمشو عوض میکنه. جس جی نمدونم چیچیام شد اسم؟》
دخترو شروع کرد به حرف زدن، امیرکه رفته بود چوی بیاره، دس خالی برگشت. نه چوی آورد نه میوه. نشس کِر دل جسی، ببینه اور آب چه خبره؟
پیش خودومگفتم:《بیزو حالو که اینا اومدن امیرو به دومادی شون قبول کنن، از بچگیام که همبازی بودن، خودوم برم میوه و چوی بیارم. اینام یه مُش حرفاشونه بزنن.》 واللو خانومی که شمو باشی رفتم تو آشپزخونه. الکیم فسفس میکردم که اینا بيشتر به هم علاقه پیدو کنن. کوچیکییاشون که همش میزدن تو سر و پُکال هم. به آشپزخونو رفتم و با میوه و چوی اسطو قودوسی اومدم تو حیاط. دیدم که امیرو دخترو همچی جیک تو جیک همبودن. صدوی اسدالله خان اومه تو گوشوم. با چیشوی ریزش از زیر عینک قلمبهش نگام میکرد. سر جاش جا به جا شد. و چهار زانو نشس.《 حاج خانوم بیو بیشین. دو کلوم حرف دارم.》 رو به دخترش کرد.《 بابا گوشت به منه؟》
جسیکا ابروای پهنش و بالا برد.《اوه ددی، به امیر میگم زبان انگلیسی بلدی؟ میگه نه، میگم دانشگاه میری؟ میگه نه. میگم میتونی ایلس بگیری؟ میگه نه. میگم پول داری؟ میگه نه. آخه تو چه جوری میخوای بیای امریکا.》
امیر اومه سینی چویو ازومگرفت، گذشت جلوی دخترو.
حالو همیجور منتظر بودم که اقو اسدالله حرف بزنه و بگه:-《 امیر بشه دومادوم.》
منم رو به جسی کردم و گفتم:《ننه جسی! زن امیر که شدی، دیگه نه درس میخواد نه مدرک نه زبان همی جوری باهاتون میاد ایمریکا.》
امیرم یه ذوقی کرد که نگو.
عامو ما ایره گفتیم، یهو جسیکا شد مثل لبو. سرخ شد و اخماشو کشید تو همو گفت: 《خانم جون چه حرفا می زنین، من همون جا ازدواج کردم.》
من و امیر که مث شیر برنج وا رفتیم.
_خو پس بری چیچی با گل و شیرینی اومدین اینجو؟
دخترو یه نگاهی به باباش کرد و یه نگاهی به من. پرو پرو گفت:《 اومدم شما رو برای آقام خواستگاری کنم. میخوام از ایرون برم، تنها نباشه. دو هفتهی دیگه دارم برمیگردم.》
هیچی دیگه امیرم عصبانی شد. یی مکثی کرد. یی نگوی به من و یی نگوییام به اونا کرد. پاشد تیپا زد زیر کفشای جلوی تختو هر کدومشو یی جویی پروند. پاشد با خفت و هل و پل و بد وبیراه ایناره از خونه بیرون کرد.《 من ننمو شوور نمیدم. برین گل و شیرینی تونم ببرین.》
در رو رو بست. روشو کرد به من که مث بید میدروشیدم.《بری چی ایناره راه دادی تو خونه؟》
گفتم:《 منم مث تو، خبر دوشتم؟》
امیر از خونه رف بیرون. منم لب تختو سر جوی دوماد نشسم.
ولی خودمونیما، کاشکی امیرم زن داشت.
آخی حیف شد. اسدالله خان که آدم بدی نیس.
منم یی سرو سامونی میگرفتم.😂😂
#زهرا_غفاری
با گویش شیرازی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub