به نام خالق صبر
هربار بادیدن تصویر رهبر شهید دلم می گیرد.
با دیدن سخنرانی های رهبر جای خالیش چنگ به دل وجانم می زند.
اما رفتن به تجمعات شبانه دیدن پرچم های برافراشته کشورم،گرو ه های سرود،شور واشتیاق مردم آرامم می کند.
پیام های رهبر جوانم غم نبودن رهبر شهید را جبران می کند.
وامید به پیروزی حالم را خوب می کند.
#زهرا_زرگران
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به نام خدای مستعان
زمزمهای برای شبهای بیقرار
کتایون نظری
میدانم... انگار تمام دنیا در یک تنگنا گیر کرده است. انگار سنگینی این اخبار، مثل وزنی نادیدنی، روی سینهمان نشسته و اجازه نمیدهد حتی یک نفس عمیق و بیدغدغه بکشیم. در این روزها، خبری نیست از سکوت واقعی؛ حتی در تنهایی هم، صدای غرش دوردست جنگ و اضطراب آینده، در گوش جانمان میپیچد. در میان این همه خاکستر و ویرانی که اخبار به ما نشان میدهند، من چیزی را میبینم که حتی در تاریکترین سیاهیها هم باز هم میدرخشد: «معجزهٔ بقا». میبینم که چگونه انسانها، با وجود تمام رنجها، هنوز در چشمهای هم به دنبال معنا میگردند. من میبینم که چگونه یک لبخند کوچک در میان یک بحران، بزرگتر از تمام بمبها و ویرانیهاست چون آن لبخند، یعنی «ما هنوز هستیم».
امید، آن چیزی نیست که در روزهای آفتابی، به سادگی به دست میآید.
امید، یعنی همان جرقهای که در تاریکترین شبها، وقتی همه چیز را باختهایم، باز هم در اعماق وجودمان روشن میماند.
امید، یعنی تو، با تمام این خستگیها، هنوز هم به دنبال پاسخی برای «چگونه آرام ماندن» میگردی. همین جستجو، همین تپش قلب نگران تو، زیباترین شعر زندگی است.
اگر امروز دنیا در چشمانت رنگی ندارد، اگر اخبار، روح تو را لخت و بیدفاع رها کردهاند، خودت را سرزنش نکن. گاهی بزرگترین کار قهرمانانه، این است که فقط «باشی». که اجازه دهی زمان بگذرد، که اجازه دهی باران ببارد و که اجازه دهی شب سپری شود. دنیا با تمام آشوبهایش وسیعتر از این اخبار است. جهان فراتر از مرزها و جنگها، هنوز در تکتک برگهای در حال افتادن، در تپش قلب یک پرنده، و در سکوت میان دو کلمه، زیباییهای خود را زمزمه میکند. بگذار امروز، به خودت آرامش بدهی. بگذار دنیای بزرگ را برای لحظهای به دست تقدیر بسپاری و به دنیای کوچک و لطیف درون خودت برگردی. تو با تمام این زخمها و نگرانیها، بخش ارزشمند و حساس این جهان هستی.
فردا، اگر خورشید دوباره طلوع کند، بدان که این طلوع.. نه فقط برای جهان، بلکه برای توست برای اینکه دوباره ذرهذره، معنا پیدا کنی.
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
مادر
در روز هایی که جنگ بودو هرصدایی باعث استرس واضطراب می شد من باردار هستم.
از نظر همه شاید صدای موشک و جنگنده یا اخبار برای من پر از ترس و واهمه باشد.
اما من ترسی نداشتم وبا کوچولویم سرگرم بودم وبا محبت هایی که همسرم به من داشت با خوراکی های خوشمزه ای که برای من می خرید استرس برایم معنی نداشت.
با لباس ها و اسباب بازی هایی که برای پسرم خریده ام خود را غرق همه ی اینها کرده بودم همین حس مادر شدنم اجازه نمیداد که از چیزی بترسم واین یقین را داشتم که کشورم ایران پیروز است و هیچ شکستی وجود ندارد وازهمه بهتر
با فعالیت در کنار انتشارات شاولد
و نوشتن حالم خوب خوب است.
#زینب_توکلیان
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
درس های زندگی
زندگی تنها کلاس درس، ماست
درس های تلخ و شیرین، جملگی از بهر ماست
زندگی سرشار از سختی و آسانی ست و
در این روزهای سخت
جایگاه درس های باارزشی ست.
و درس های زندگی را
باید در سختی ها جست.
درس مقاومت
درس صبر و بردباری و توکل
امید و شکر خداوند
و درس شکر
بزرگترین نعمتی که خداوند به بندگان خود عطا نموده
و در هر شرایطی بهترین مرحم و دواست
و در شرایط سخت
زیباترین هدیه خداوند به بنده اوست.
و در این سختی هاست که
انسان ساخته می شود
آستانه صبر و تحمل او سنجیده شده
بر قدرت و مقاومت او افزوده می شود.
توکل بر خدا و امید به او جای خود را به بطلان و پوچی و ضعف و سستی می دهد
و بر عیار آدمی افزوده می شود
در همه حال، خدا را شکر کنیم
و حال من با خدا، بهترین حال ست.
# چالش _ روزانه _ شاولد
✍️#فاطمه_معصومی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به نام خدای آرامش
نفس کشیدن
صدای شنیدن اخبار جنگ ونارامی جنگ خواه نخواه موجب استرس می شود.
همهاش درفکر اینکه چی می شود؟
کارها که همه معلق هستند ولی زندگی را نمی توان معلق نگه داشت.
چون هرچند سخت است ولی می گذرد.
استرس اینکه نکند با مدیریت غلط یک مشکلی به مشکلات اضافه کنیم.
باید اول آرامش را برای خودمان ایجاد کنیم بعد آنرا تزریق کنیم در خانواده وبعد در جامعه.
من که سیاستمدار نیستم وعلماش هم ندارم که بخواهم اظهارنظر کنم .
ولی یک چیز را خوب میدانم .
جنگ جز نابودی وکشت وکشتار چیزی به همراه ندارد.
مگر می شود نگران فرزندانمان نباشیم.مکر می شود.شرمندگی را درصورت پدری رادید بی تفاوت باشیم.
ما در وهله اول انسان هستیم پس طبیعی است این چیزها را بینیم و عکس العمل نشان بدهیم.
ولی باهمین وجود سعی می کنیم آرامش را به همدیگر هدیه بدهیم .به جای اخبار استرس زا، کتاب بخوانیم. بیشتر از طبیعت زیبا استفاده کنیم.
محفل دوستانمان را بیشتر کنیم برای یاری و کمک به یکدیگر.
ما بهتر از بچه های که جنگ را ندیدهاند می توانیم شرایط را درک کنیم.
وبا شکر گزاری خواندن چند بیت حافظ یا سعدی روزمان را شروع می کنم.
از فرصتها استفاده کرد و به کارهای مورد علاقهام می پردازم
امید زندگی هرروز با دیدن طلوع خورشید و سلامتی عزیزانم باعث میشود که دوباره نفسی تازه کنم و خدارا بابت همه چیز شکر کنم
#بهتری_درفش
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
نام اثر:نازار و کنشت
هر شب با نعرهی جانگدازِ کنشت از خواب میپریدم.
هالهای از آهِ سفید بر سرش میپیچید و من، در پهنهی عشق،
رو به تنِ زخمیاش ـ آماجِ موشکهای عفونیِ خیانت ـ میایستادم و میگفتم:
اگر تاب بیاوری، اگر قد بکشی و بمانی، برایت زیباترین شعر جهان را میخوانم.
چند روزیست قولهایم را در دامنِ کُردیِ پیراهنم جمع میکنم
و از پایِ کوه تا سپیدیِ قلهاش
ریزهریزه و ریخ به ریخ برایش نغمههای عشق و مقاومت میسرایم.
کنشت؛
پایگاه موشکیِ کرمانشاه.
✍زهرا بهرامی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
# چالش _ روزانه _ شاولد
همه میدانیم که مدتی ست، ایران عزیزمان درگیر جنگ و تجاوز دشمنان ... بوده، ولی ما به خاطر جنگ، نباید آرامش روحی و جسمی خود را از دست بدهیم.
راه های مختلفی برای کسب آرامش وجود دارد:
با کارهای ساده می توان خود را از اخبار و اوضاع و احوال جنگ و ... دور نگه داشت.
مثلا:
گلدوزی کنیم، آشپزی، یا مرتب کردن کابینت های آشپزخانه و یا خانه را مرتب و تمیز کنیم، کتاب بخوانیم و داستان بنویسیم.
یا اینکه فایل های صوتی مرتبط به انسان شناسی و سخنرانی های افراد بزرگ را گوش دهیم، تا هم اطلاعات دینی خود را بالا ببریم و هم سرگرم بشیم.
به امید روزی که جهان تحت حکومت امام زمان (عج) باشد 🍃
نویسنده: #رقیه_ظهیری_نیا
مربی نویسندگی: فاطمه معصومی ( شهرستان خوشاب، سلطان آباد )
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
هر شب با نعرهی جانگدازِ کنشت از خواب میپریدم.
هالهای از آهِ سفید بر سرش میپیچید و من، در پهنهی عشق،
رو به تنِ زخمیاش ـ آماجِ موشکهای عفونیِ خیانت ـ میایستادم و میگفتم:
اگر تاب بیاوری، اگر قد بکشی و بمانی، برایت زیباترین شعر جهان را میخوانم.
چند روزیست قولهایم را در دامنِ کُردیِ پیراهنم جمع میکنم
و از پایِ کوه تا سپیدیِ قلهاش
ریزهریزه و ریخ به ریخ برایش نغمههای عشق و مقاومت میسرایم.
کنشت؛
پایگاه موشکیِ کرمانشاه.
ناماثر: نازار و کنشت
#زهرا_بهرامی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
# چالش _ روزانه _ شاولد
موضوع: این جنگ را چگونه به سر ببریم؟
همه ی انسان ها می دانیم که این روزها ها روزهای سخت کشورمان است.
ما باید آرامش خودمان را حفظ کنیم.
میدانیم که در این روزها و شبها خبرهای به گوش می رسد و نیز صداهای ترسناکی
اما نباید بترسیم اگر صداهایی مانند:(بوممممممم، گرومممممم و...)
را می شنویم این یعنی سپر کار می کند؛ اما این سپر چیست؟
سپر همان چیزی است که در آسمان ها ست.
بنابراین نباید آرامش خود را از دست دهیم باید با کشیدن نفس های عمیق آرامش خودمان را حفظ کنیم.
می توانیم با انجام دادن کارهایی مثل:(نفس کشیدن، کتاب خواندن، مشورت کردن با افراد باتجربه و...)
خودمان را سرگرم کنیم و آرامش خودمان را حفظ کنیم.
به امید پیروزی 🌹
نویسنده: #زهرا_چزگی
مربی نویسندگی: فاطمه معصومی
(بخش خوشاب)
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
در دِهی که سکوت زمزمه میکند،
رعد میخواند و باران میرقصد؛
و سکوتی خالی از نفس و عاری از دروغ در دل ها ناله میکند و به رخ نمیآید.
#اسما_ابولی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🍎 #پارت_12_عصر_روز_بعد
✨ #عصر_روز_بعد
نویسنده: زهرا غفاری – 17 اردیبهشت 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
- هنوز که آفتاب نزده، من برم نمازم را بخونم.
صدای عمه توی گوشم زنگ میخورد. عمه جان ما را! حالا وقت نماز خواندن است؟ خورشید در حال بالا آمدن است.
- چرا عمه جان، مگه زمستانه که آفتاب دیر بزنه
- پس ظهر قضایش را میخونم. راستی رعنا...
به صورت مهربان و البته کمی خجستهاش نگاه کردم. زن و شوهری چقدر به هم میآمدند.
خیلی از آقام بزرگتر نبود. اما شکستهتر از پدرم شده بود. هیکل چاق و سنگینی داشت. پوستش تیره و کدر بود چشمان کوچکش را قبلاً سرمه میکشید. اما از وقتی که شهری شده بود خودش میگفت ریمل میزنم و خط چشم میکشم. راست میگفت، اما به نظرم خیلی ناشیانه بود.
عمه ادامه داد: راستی رعنا جان، دیشب به آمیرزا گفتم که صبح میبرمت شهر برای خرید. راضی بود. با خجالت گفتم: چه عجلهای است عمه... چرا به این سرعت، هنوز که خبری نیست.
عمه خندید و ردیف دندانهای سفیدش را نشان داد و گفت: خیلی هم خبره، عروسک خانم! راستی زینت کجاست؟ ندیدمش.
چنان میگوید ندیدمش انگار از صبح علیالطلوع به دنبال ننهام بوده است.
گفتم: رفته مرغدانی، به مرغها آب و دانه بده.
– قربان قد و بالات... برو بهش بگو آماده باشه بریم. مینیبوس مشهدی رحمان میره ها! یک ساعت دیگر حرکت میکنه.
– وای عمه، چه خبره!
– عمهجان، دیر میشه. اینها ممکنه همین روزها بیان و نشانی بیارن.
عمه مهربانانه دستی به شانهام زد، خندهای کرد و گفت: عروس خوشگل را زود میبرن. پسندیدن. بدجور هم پسندیدن. ماشاءا... هیچی که کم نداری.
شرمگین سرم را پایین انداختم و به سرعت ازش دور شدم و به قالی خانه رفتم. پشت دار نشستم و انگشتانم را لابلای نخها فرو کردم و سرم را به آن تکیه دادم. افکارم دوباره مشغول شد. مثل همیشه نبودم. مثل دیروز نبودم. حتی مثل دیشب، قبل از آمدن مهمانها هم نبودم. ولی خودمانیم. انگار پسره هم بد نبود حالا هم که به قول عمه بدجور مرا پسندیده بودند. بیدلیل نیست عمه این قدر هولکی شده.
خودش میگوید تکهی بدی نیست. حیف است از دستمان برود. راست میگوید. راستی گفت شغلش چیست؟ کمی به ذهنم فشار آوردم. کارمند است؟ یعنی توی شرکتی جایی کار میکند؟
یادم آمد که گفت: کارمند است.
اصلاً چه فرقی میکند. مهم این است که درس خوانده سواد دارد. نمیدانم چقدر درس خوانده است؟ ولش کنم. فکر خودم را الکی مشغول نکنم، بهتر است.
سرم را آرام بلند کردم. انگشتانم را به کار گرفتم و شروع به بافت کردم. دستانم کوچک و کمی زبر بود. اما تند و تند گره میزدم و رنگ عوض میکردم. زرشکی، سفید، آبی ولاکی، کرمی و...
وای چقدر رنگها زیبا بودند. کنار هم که قرار میگرفتند زیباییشان چند برابر میشد. به خصوص، هر گلی که بافته میشد بیشتر نمود پیدا میکرد. مساحت کل قالی دوازده متر مربع بود که میبایست سه چهار ماهه تمام میشد، آن هم اگر مرتب بافت میزدیم.
وضعمان بد نبود. یک باغ نقلی و کوچک داشتیم که پدرم از فروش قالیها قسطش را میداد. اما انصافاً در حقمان نامردی نکرده بود. شش دنگ باغ را به نام ننه جان و ما چهار تا خواهرزده بود. اگر این قالی را تا پایان شهریور تمام میکردیم، خیلی خوب میشد. قسمت زیادی از مشکلات زندگیمان حل میشد.
اقام میتوانست دو قسط پایانی باغ را هم بدهد. آن وقت دیگر باغ مال خود خودمان بود. رج را به نیمه رساندم که دوباره سر و کلهی عمهام پیدا شد. امان از دست این عمه جانم، دیوانهام کرده است. دست از سرم برنمیدارد. بگو این میان چه چیزی نصیب تو میشود؟ چقدر عجله داری برای شوهر دادن من! والله ننه و آقام این قدر عجله ندارند.
- رعنا جان بیا، تو که نشستی پشت دار! بیا صبحانه بخور، باید بریم. دیر میشه.
نگاهش کردم و گفتم: به ننه زینتم گفتی؟
– ها که گفتم.
- اونم مییاد؟
- نه میگه کار دارم. خودمون میریم.
با بیمیلی از پشت دار قالی بلند شدم. به سمت در اتاق رفتم. عمه با هیکل تپل مپلش کل فضای چهارچوب را گرفته بود، اما نگاهش بر قالی خیره مانده بود: ماشاءالله رعنا، خیلی خوب بالا آمده...واقعا خوش به حال اقا ناصر
برگشتم و مسیر دید عمه را تعقیب کردم. نگاه تحسینآمیز عمه پایانی نداشت. ماشاءا... به خودم.
خودمانیم. چقدر زرنگم! عمه حرفش را تکرار کرد: خوش به حال آقا ناصر...
عمه صورتم را بوسید و گفت: الهی خوشبخت بشی عمه جان. احساس غرور کردم. به سرعت به ایوان آمدم. بساط صبحانه پهن بود. ننهام کنار سماور نشسته بود و داشت چای میریخت. الهی آتش به جان کبری نگیرد. صدایش اول صبحی توی حیاط میآمد.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎