در دِهی که سکوت زمزمه میکند،
رعد میخواند و باران میرقصد؛
و سکوتی خالی از نفس و عاری از دروغ در دل ها ناله میکند و به رخ نمیآید.
#اسما_ابولی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🍎 #پارت_12_عصر_روز_بعد
✨ #عصر_روز_بعد
نویسنده: زهرا غفاری – 17 اردیبهشت 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
- هنوز که آفتاب نزده، من برم نمازم را بخونم.
صدای عمه توی گوشم زنگ میخورد. عمه جان ما را! حالا وقت نماز خواندن است؟ خورشید در حال بالا آمدن است.
- چرا عمه جان، مگه زمستانه که آفتاب دیر بزنه
- پس ظهر قضایش را میخونم. راستی رعنا...
به صورت مهربان و البته کمی خجستهاش نگاه کردم. زن و شوهری چقدر به هم میآمدند.
خیلی از آقام بزرگتر نبود. اما شکستهتر از پدرم شده بود. هیکل چاق و سنگینی داشت. پوستش تیره و کدر بود چشمان کوچکش را قبلاً سرمه میکشید. اما از وقتی که شهری شده بود خودش میگفت ریمل میزنم و خط چشم میکشم. راست میگفت، اما به نظرم خیلی ناشیانه بود.
عمه ادامه داد: راستی رعنا جان، دیشب به آمیرزا گفتم که صبح میبرمت شهر برای خرید. راضی بود. با خجالت گفتم: چه عجلهای است عمه... چرا به این سرعت، هنوز که خبری نیست.
عمه خندید و ردیف دندانهای سفیدش را نشان داد و گفت: خیلی هم خبره، عروسک خانم! راستی زینت کجاست؟ ندیدمش.
چنان میگوید ندیدمش انگار از صبح علیالطلوع به دنبال ننهام بوده است.
گفتم: رفته مرغدانی، به مرغها آب و دانه بده.
– قربان قد و بالات... برو بهش بگو آماده باشه بریم. مینیبوس مشهدی رحمان میره ها! یک ساعت دیگر حرکت میکنه.
– وای عمه، چه خبره!
– عمهجان، دیر میشه. اینها ممکنه همین روزها بیان و نشانی بیارن.
عمه مهربانانه دستی به شانهام زد، خندهای کرد و گفت: عروس خوشگل را زود میبرن. پسندیدن. بدجور هم پسندیدن. ماشاءا... هیچی که کم نداری.
شرمگین سرم را پایین انداختم و به سرعت ازش دور شدم و به قالی خانه رفتم. پشت دار نشستم و انگشتانم را لابلای نخها فرو کردم و سرم را به آن تکیه دادم. افکارم دوباره مشغول شد. مثل همیشه نبودم. مثل دیروز نبودم. حتی مثل دیشب، قبل از آمدن مهمانها هم نبودم. ولی خودمانیم. انگار پسره هم بد نبود حالا هم که به قول عمه بدجور مرا پسندیده بودند. بیدلیل نیست عمه این قدر هولکی شده.
خودش میگوید تکهی بدی نیست. حیف است از دستمان برود. راست میگوید. راستی گفت شغلش چیست؟ کمی به ذهنم فشار آوردم. کارمند است؟ یعنی توی شرکتی جایی کار میکند؟
یادم آمد که گفت: کارمند است.
اصلاً چه فرقی میکند. مهم این است که درس خوانده سواد دارد. نمیدانم چقدر درس خوانده است؟ ولش کنم. فکر خودم را الکی مشغول نکنم، بهتر است.
سرم را آرام بلند کردم. انگشتانم را به کار گرفتم و شروع به بافت کردم. دستانم کوچک و کمی زبر بود. اما تند و تند گره میزدم و رنگ عوض میکردم. زرشکی، سفید، آبی ولاکی، کرمی و...
وای چقدر رنگها زیبا بودند. کنار هم که قرار میگرفتند زیباییشان چند برابر میشد. به خصوص، هر گلی که بافته میشد بیشتر نمود پیدا میکرد. مساحت کل قالی دوازده متر مربع بود که میبایست سه چهار ماهه تمام میشد، آن هم اگر مرتب بافت میزدیم.
وضعمان بد نبود. یک باغ نقلی و کوچک داشتیم که پدرم از فروش قالیها قسطش را میداد. اما انصافاً در حقمان نامردی نکرده بود. شش دنگ باغ را به نام ننه جان و ما چهار تا خواهرزده بود. اگر این قالی را تا پایان شهریور تمام میکردیم، خیلی خوب میشد. قسمت زیادی از مشکلات زندگیمان حل میشد.
اقام میتوانست دو قسط پایانی باغ را هم بدهد. آن وقت دیگر باغ مال خود خودمان بود. رج را به نیمه رساندم که دوباره سر و کلهی عمهام پیدا شد. امان از دست این عمه جانم، دیوانهام کرده است. دست از سرم برنمیدارد. بگو این میان چه چیزی نصیب تو میشود؟ چقدر عجله داری برای شوهر دادن من! والله ننه و آقام این قدر عجله ندارند.
- رعنا جان بیا، تو که نشستی پشت دار! بیا صبحانه بخور، باید بریم. دیر میشه.
نگاهش کردم و گفتم: به ننه زینتم گفتی؟
– ها که گفتم.
- اونم مییاد؟
- نه میگه کار دارم. خودمون میریم.
با بیمیلی از پشت دار قالی بلند شدم. به سمت در اتاق رفتم. عمه با هیکل تپل مپلش کل فضای چهارچوب را گرفته بود، اما نگاهش بر قالی خیره مانده بود: ماشاءالله رعنا، خیلی خوب بالا آمده...واقعا خوش به حال اقا ناصر
برگشتم و مسیر دید عمه را تعقیب کردم. نگاه تحسینآمیز عمه پایانی نداشت. ماشاءا... به خودم.
خودمانیم. چقدر زرنگم! عمه حرفش را تکرار کرد: خوش به حال آقا ناصر...
عمه صورتم را بوسید و گفت: الهی خوشبخت بشی عمه جان. احساس غرور کردم. به سرعت به ایوان آمدم. بساط صبحانه پهن بود. ننهام کنار سماور نشسته بود و داشت چای میریخت. الهی آتش به جان کبری نگیرد. صدایش اول صبحی توی حیاط میآمد.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎
دیروز در جلسه ای با هیئت امنای محل در مرکز بهداشت بودم.
از مسئول بسیج،مدیر مدرسه،ریئس کلانتری ،مشاورتغذیه و...همه بودند.
هرکس صحبت می کرد واز فعالیتهایش می گفت ولی وقتی نوبت به مشاور مرکز رسید...
خدایا هم ترسیدم وهم شکر کردم.
اینکه آنها با صحبت های تلفنی چطور از خودکشی چندین نفر جلوگیری کردند،کسانی که در آخرین لحظه ی نا امیدی با آنها تماس گرفته اند واو با چند جمله امید بخش ویا راهکار ساده آنها را منصرف کرده بود.
برای نمونه این مرد میان سال:
گوشی را برداشتم.صدای نفس های کوتاه وبریده که تند تند می کشید؛شنیده می شد.
- بفرمایید مشاور مرکز بهداشت هستم!
- خانوم...خانوم چکار کنم فردا کلی...چک دارم! بدبخت شدم...خودم و زن بچه م!
دیگه نمیتونم میخوام خودم رو راحت کنم!
- آقا لطفا به کم صبر کن.یه نفس عمیق بکش چند لحظه نگه دار حالا بازدم!
نفس کشید گفتم : حالا دوباره !
چند بار این کار را کرد .صدایش آرام شد.بعد با او حرف زدم ومشاره دادم.
با صدایی محکم تر از اول که امید دران موجمی زد گفت:
خانوم خیلی ممنون،اروم شدم بله میدونم یعنی فهمیدم که خیلیا مثل من هستن وبا رفتن من این مشکلات برای خانواده ی من بیشتر میشه! من تلاش می کنم خدا کمک می کنه!
خدا شمارو حفظ کنه!
وقطع کرد.
این خانم با آموزش
یک تنفس عمیق وچند جمله جان چند نفر را نجات داده بود!
من هم درکنار بقیه از او صمیمانه تشکر کردم.
#زهرا_زرگران
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🖋️ آیین باشکوه رونمایی از آثار *۴۹ نویسنده نوقلم* در شهر *گلهدار*، در تاریخ *۱۵ اردیبهشتماه* با حضور ارزشمند عوامل *انتشارات شاولد* برگزار شد.
📕 در این رویداد فرهنگی، کتابهای این نویسندگان نوجوان که به همت *انتشارات شاولد* به چاپ رسیده رونمایی شدند؛ گامی ارزشمند در مسیر پرورش استعدادهای ادبی نسل جوان.
🤝 در ادامه این مراسم، *دکتر فرهادی* مدیر انتشارات شاولد نیز سخنرانی کردند و چاپ آثار این نوجوانان را مایه *افتخار و خرسندی* این مجموعه دانستند. ایشان همچنین بر حمایت از استعدادهای نوظهور تأکید کرده و اعلام آمادگی کردند که در آینده نیز با افتخار در مسیر چاپ آثار نویسندگان نوجوان و نوقلم همراهی خواهند کرد.
=====================
باشگاه نویسندگان شاولد:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub