*گزارش تصویری از آیین رونمایی و جشن امضای کتاب ۴۹ نویسنده باشگاه کتابخوانی یار مهربان*
در شبی خاطرهانگیز و پرشور، آیین رونمایی و جشن امضای مجموعه داستانهای ۴۹ نویسنده باشگاه کتابخوانی یار مهربان گلهدار، *با حضور پرشمار اهالی فرهنگ و ادب، نویسندگان، والدین و مسئولین* در تاریخ ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵ در *سالن همایش و آمفی تئاتر شهر فال* برگزار شد.
مراسم با طنین دلنشین * قرائت آقای عامر اردلانی* آغاز شد و فضای معنوی خاصی به مراسم بخشید.
در ادامه، *حلما آذر، مریم عبداللهی و یمنا رزاقی، سه فرشته کوچک باشگاه یار مهربان،* با بیانی شیرین و کودکانه، به مهمانان خوشآمد گفتند و لبخند را بر لبان حاضران نشاندند.
سپس، *آقای مسعود دلگشازاده، مجری برنامه،* آغازگر این شب پر از خاطره شد.
در بخش سخنرانیها، *دکتر اصغر فرهادی، مدیریت محترم انتشارات شاولد شیراز،* به اهمیت این حرکت فرهنگی و نقش باشگاههای کتابخوانی در پرورش استعدادهای ادبی پرداخت و از کیفیت آثار منتشر شده تمجید کرد.
پس از آن، *آقای فرید نوری، مسئول باشگاه کتابخوانی یار مهربان،* با ارائه گزارشی به تشریح روند شکلگیری این مجموعه کتابها پرداخت. ایشان با اشاره به آغاز فعالیت باشگاه با ۱۵ نفر و گسترش آن به *بیش از ۲۷۵ حلقه کتابخوانی در محلههای گلهدار و حتی دیگر استانهای کشور، از جمله بوشهر، هرمزگان و سیستان و بلوچستان، تاکید کرد* که ۴۹ نویسنده جوان امروز، همانهایی هستند که از دلِ همین حلقههای ساده و صمیمی، *گاه در مسجد، زیر درخت یا در پارک، قلم به دست گرفته و رؤیایشان را به حقیقت پیوستهاند.* آقای نوری همچنین از زحمات شبانهروزی ویراستاران گرامی، *خانمها فریبا کریمی، زهرا بهزادیپور، زهرا صدیقی، فاطمه قنبری، فهیمه اسلامی و ماریه نوری که با دقت و عشق، این آثار را به کمال رساندند، صمیمانه قدردانی کرد.
حاصل این تلاش مشترک، امروز در قالب *چهار مجموعه داستان مشارکتی و سه کتاب مستقل توسط انتشارات شاولد* به چاپ رسید.
لازم به ذکر است که، در ادامه، سخنان ارزشمند *شیخ مصطفی نوری، امام جمعه اهل سنت و جماعت گلهدار،* پیرامون اهمیت مطالعه، فرهنگسازی و نقش کودکان و نوجوانان در اعتلای جامعه، با استقبال حاضرین مواجه شد.
سپس نوجوانان مستعد باشگاه یار مهربان، شامل *یاسمین مرادی، فاطمه مرادی، نسرین آسال، حسنا محمودی، مها افسری و ثمر مقدم، با اجرای یک نمایش هنرمندانه،* با موضوع «چراغهای کوچک» تواناییهای خود را به نمایش گذاشتند.
همچنین، *نوای گوشنواز سنتور با هنرنمایی سعید پاسالاری و امیر محمد شفیعی،* روح و جان حاضران را نوازش داد.
اوج مراسم، *اهدای تندیس در سه مرحله به ۴۹ نویسنده* با حضور والدینشان که با شور و هیجان فراوان همراه بود.
پس از آن، *آیین رسمی رونمایی از کتابها و جشن امضای آثار* فرصتی بینظیر برای تعامل مستقیم مخاطبان با خالقان این جهانهای داستانی فراهم آورد.
*باشگاه کتابخوانی یار مهربان،* از تمامی اساتید، نویسندگان، تسهیلگران، فرزندان همراه و خانوادههای پرتلاش و تمامی عزیزانی که در برگزاری این رویداد بزرگ نقش داشتند، صمیمانه تشکر و قدردانی میکند.
همچنین، قدردانی ویژه خود را از *شهرداری و تیم پرتلاش و اعضای محترم شورای اسلامی شهر فال،* بابت در اختیار قرار دادن سالن همایش و آمفی تئاتر اعلام میدارد.
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🌱 #پارت29
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 19 اردیبهشت 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
فصل دوم
پتوی زمخت و رنگورورفته را روی سرم کشیدم تا دیگر اسمم را از پیجر نشنوم. نمیدانم چه از جانم میخواست که رهایم نمیکرد. تا میآمدم کمی به شرایط عادت کنم، باز سر و کلهاش پیدا میشد و درخواست ملاقات میکرد و نمک میپاشید روی زخمهای قلبم. چطور بعد از بلایی که بر سرم آورده بود، هنوز میتوانست ادعای عشق و عاشقی کند؟
در این مدت، از طریق کسری بارها دادخواست طلاقم را به جریان انداخته بودم، اما او هر بار در کمال پررویی در دادگاه حاضر میشد و میگفت حاضر نیست تنها عشق زندگیاش را طلاق دهد. چقدر خندهدار! آخر چه عشقی؟ چه کشکی؟ اگر میگفت تنها دشمن زندگیاش من هستم و دوست دارد نام مرا در شناسنامهاش نگه دارد و تا آخر عمر، با تحمیل خودش به من شکنجهام کند، بیشتر در باورم میگنجید تا این خزعبلاتی که از دوست داشتنش تحویل من و قاضی میداد.
چطور یک نفر میتوانست تا این حد وقیح باشد؟ اصلاً اگر من درخواست ملاقاتش را قبول میکردم و به دیدنش میرفتم، رویش میشد به چشمانم نگاه کند؟ طاقتش را داشت این چهرهٔ معلول را به جای آن مهتابِ زیبا تحمل کند؟
گلویم از فشار بغضِ ناتمامم درد میکرد؛ بغضی سنگی که این روزها دیگر نمیشکست و به اشک بدل نمیشد. فقط مثل یک غدهٔ بدخیم سرطانی، هر روز بزرگتر میشد و کمکم داشت نفسم را بند میآورد. شاید هم غدههای اشکیام دیگر خشکیده بودند. در طول این یک سال و اندی، چشمهایم به اندازهٔ یک اقیانوس باریده بودند و عجیب بود که این گریهها هیچ باری از دوشم برنداشته و ذرهای از غمِ سنگینِ روی دلم را سبک نکرده بودند.
دستی وحشیانه پتو را از روی سرم کشید و همراه با آن، دستهای از موهای پریشانم هم کشیده شد. درد از پوست سرم گذشت و به مغزم رسید. تا آمدم به دردِ پیچیده در سرم فکر کنم، درد بدتری توی پهلویم خزید. یکی با لگد، فضای خالی بین دندههایم را نشانه گرفته بود.
روی تخت نیمخیز شدم و اتاق را از نظر گذراندم. عجیب بود که همهٔ دخترها ناگهان با هم ناپدید شده بودند. خلوتِ مخوفِ اتاق، خاطرهای سیاه را در ذهنم زنده کرد و وحشت، مثل ماری سمی، قلبم را احاطه کرد. سایهای تاریک کمکم نزدیک شد و روی سرم افتاد. خودش بود؛ همان هیولایی که از آن وحشت داشتم و کابوس روزها و شبهایم در زندان شده بود.
اختر جلوتر آمد و توپید:
ـ مگه کری؟ نمیشنوی دو ساعته دارن اسم نحست رو از بلندگو زِر زِر میکنن؟
یک دستم را به سرم گرفتم و دست دیگرم را به پهلویم. از تخت پایین آمدم و خبردار جلویش ایستادم. با وحشت به چهرهٔ نتراشیدهاش که در خلوتیِ اتاق بیشتر نمود پیدا کرده بود، نگاه کردم. یک چشمم هم به درِ اتاق بود و دعادعا میکردم یکی از دخترها از در تو بیاید و مرا از تنهایی با این غولِ بیشاخودم نجات دهد.
اختر ترس را از چشمانم خواند و با لذت خندید.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🌱 #پارت30
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 19 اردیبهشت 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
دندانهای زرد و چندشآورش حالم را به هم میزد. هر آن ممکن بود بغضم را روی او بالا بیاورم، اما جرأتش را نداشتم. حاضر بودم تمام بزاق تلخ و زهرماریام را همراه با همهٔ کثافتهای دنیا قورت بدهم، اما اختر از آنجا برود و دوباره نخواهد آن کارِ کثیف را با من بکند. حتی فکر کردن به آن هم آزاردهنده بود، چه برسد به تکرارش.
اختر دوباره غرید:
ـ با توأم! میگم چرا نمیری ببینی کدوم خری اومده ملاقاتت؟
بیخیال درد شدم. به منومن افتادم و گفتم:
ـ شوهرمه اکبرخان... نمیخوام ببینمش... برای همین نرفتم.
اختر قدغن کرده بود کسی در بند اسم زنانهاش را صدا نکند. او برای همه «اکبرخان» بود و اگر کسی عمدی یا سهوی «اختر» صدایش میزد، حسابش با کرامالکاتبین بود. به بیستوچهار ساعت نمیرسید که یا خودش به خدمتش میرسید یا نوچههای بدتر از خودش میزدند و ناکارش میکردند؛ جوری که کارش به بهداری میکشید.
با شنیدن کلمهٔ «شوهر» از زبان من، رنگ نگاه اختر عوض شد. تریپ یک مردِ غیرتی را برداشت؛ مردی که شنیده کسی چشمِ ناپاک به ناموسش داشته. گفت:
ـ غلط کرده مرتیکهٔ بیسروپا.
بعد نگاهی حریص به برجستگیهای بالاتنهام انداخت. لبهای کبودش را لیسید و ادامه داد:
ـ ازت راضیم دختر! خوب کردی نرفتی.
دوباره آن حالت تهوع لعنتی به سراغم آمد. مثل کسانی که روی کمرشان قوز دارند، خودم را جمع کردم تا نگاه هوسآلودش را از رویم بردارد. اختر نگاه هرزش را برداشت، اما به جایش دستِ هرزش را جلو آورد. جاخالی دادم و آنقدر عقبعقب رفتم که خوردم به دیوار.
اختر با قدمی بلند فاصله را به صفر رساند و تنم را بین خودش و دیوار گیر انداخت. بوی گندش در بینیام پیچید و دیگر نتوانستم تهوعم را مهار کنم. هرچه زردآب در معدهام داشتم، با فشار روی او خالی کردم.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
⏰ فقط یک روز باقی مانده!
اگر داستانی در ذهن دارید که هنوز ارسال نکردهاید، الان وقتشه!
مهلت ارسال آثار به دومین دوره جایزه ادبی «شاولد» فقط تا فردا ۲۰ اردیبهشت، ساعت ۲۴ است.
در چهار بخش شرکت کنید:
فانتزی | طنز | درام | واقعگرایانه
🏆 جوایز تا ۴ میلیون تومان وجه نقد + هدیه تخفیف چاپ کتاب
📖 و شانس انتشار در کتاب آثار برگزیده جایزه ادبی شاولد
فرصت رو از دست ندید!
همین حالا وارد سایت بشید و اثر خودتون رو ثبت کنید:
👇🏻🥰👇🏻🤩👇🏻🥳👇🏻
🌐 https://shavaladpub.ir/prize