🌱 #پارت29
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 19 اردیبهشت 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
فصل دوم
پتوی زمخت و رنگورورفته را روی سرم کشیدم تا دیگر اسمم را از پیجر نشنوم. نمیدانم چه از جانم میخواست که رهایم نمیکرد. تا میآمدم کمی به شرایط عادت کنم، باز سر و کلهاش پیدا میشد و درخواست ملاقات میکرد و نمک میپاشید روی زخمهای قلبم. چطور بعد از بلایی که بر سرم آورده بود، هنوز میتوانست ادعای عشق و عاشقی کند؟
در این مدت، از طریق کسری بارها دادخواست طلاقم را به جریان انداخته بودم، اما او هر بار در کمال پررویی در دادگاه حاضر میشد و میگفت حاضر نیست تنها عشق زندگیاش را طلاق دهد. چقدر خندهدار! آخر چه عشقی؟ چه کشکی؟ اگر میگفت تنها دشمن زندگیاش من هستم و دوست دارد نام مرا در شناسنامهاش نگه دارد و تا آخر عمر، با تحمیل خودش به من شکنجهام کند، بیشتر در باورم میگنجید تا این خزعبلاتی که از دوست داشتنش تحویل من و قاضی میداد.
چطور یک نفر میتوانست تا این حد وقیح باشد؟ اصلاً اگر من درخواست ملاقاتش را قبول میکردم و به دیدنش میرفتم، رویش میشد به چشمانم نگاه کند؟ طاقتش را داشت این چهرهٔ معلول را به جای آن مهتابِ زیبا تحمل کند؟
گلویم از فشار بغضِ ناتمامم درد میکرد؛ بغضی سنگی که این روزها دیگر نمیشکست و به اشک بدل نمیشد. فقط مثل یک غدهٔ بدخیم سرطانی، هر روز بزرگتر میشد و کمکم داشت نفسم را بند میآورد. شاید هم غدههای اشکیام دیگر خشکیده بودند. در طول این یک سال و اندی، چشمهایم به اندازهٔ یک اقیانوس باریده بودند و عجیب بود که این گریهها هیچ باری از دوشم برنداشته و ذرهای از غمِ سنگینِ روی دلم را سبک نکرده بودند.
دستی وحشیانه پتو را از روی سرم کشید و همراه با آن، دستهای از موهای پریشانم هم کشیده شد. درد از پوست سرم گذشت و به مغزم رسید. تا آمدم به دردِ پیچیده در سرم فکر کنم، درد بدتری توی پهلویم خزید. یکی با لگد، فضای خالی بین دندههایم را نشانه گرفته بود.
روی تخت نیمخیز شدم و اتاق را از نظر گذراندم. عجیب بود که همهٔ دخترها ناگهان با هم ناپدید شده بودند. خلوتِ مخوفِ اتاق، خاطرهای سیاه را در ذهنم زنده کرد و وحشت، مثل ماری سمی، قلبم را احاطه کرد. سایهای تاریک کمکم نزدیک شد و روی سرم افتاد. خودش بود؛ همان هیولایی که از آن وحشت داشتم و کابوس روزها و شبهایم در زندان شده بود.
اختر جلوتر آمد و توپید:
ـ مگه کری؟ نمیشنوی دو ساعته دارن اسم نحست رو از بلندگو زِر زِر میکنن؟
یک دستم را به سرم گرفتم و دست دیگرم را به پهلویم. از تخت پایین آمدم و خبردار جلویش ایستادم. با وحشت به چهرهٔ نتراشیدهاش که در خلوتیِ اتاق بیشتر نمود پیدا کرده بود، نگاه کردم. یک چشمم هم به درِ اتاق بود و دعادعا میکردم یکی از دخترها از در تو بیاید و مرا از تنهایی با این غولِ بیشاخودم نجات دهد.
اختر ترس را از چشمانم خواند و با لذت خندید.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🌱 #پارت30
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 19 اردیبهشت 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
دندانهای زرد و چندشآورش حالم را به هم میزد. هر آن ممکن بود بغضم را روی او بالا بیاورم، اما جرأتش را نداشتم. حاضر بودم تمام بزاق تلخ و زهرماریام را همراه با همهٔ کثافتهای دنیا قورت بدهم، اما اختر از آنجا برود و دوباره نخواهد آن کارِ کثیف را با من بکند. حتی فکر کردن به آن هم آزاردهنده بود، چه برسد به تکرارش.
اختر دوباره غرید:
ـ با توأم! میگم چرا نمیری ببینی کدوم خری اومده ملاقاتت؟
بیخیال درد شدم. به منومن افتادم و گفتم:
ـ شوهرمه اکبرخان... نمیخوام ببینمش... برای همین نرفتم.
اختر قدغن کرده بود کسی در بند اسم زنانهاش را صدا نکند. او برای همه «اکبرخان» بود و اگر کسی عمدی یا سهوی «اختر» صدایش میزد، حسابش با کرامالکاتبین بود. به بیستوچهار ساعت نمیرسید که یا خودش به خدمتش میرسید یا نوچههای بدتر از خودش میزدند و ناکارش میکردند؛ جوری که کارش به بهداری میکشید.
با شنیدن کلمهٔ «شوهر» از زبان من، رنگ نگاه اختر عوض شد. تریپ یک مردِ غیرتی را برداشت؛ مردی که شنیده کسی چشمِ ناپاک به ناموسش داشته. گفت:
ـ غلط کرده مرتیکهٔ بیسروپا.
بعد نگاهی حریص به برجستگیهای بالاتنهام انداخت. لبهای کبودش را لیسید و ادامه داد:
ـ ازت راضیم دختر! خوب کردی نرفتی.
دوباره آن حالت تهوع لعنتی به سراغم آمد. مثل کسانی که روی کمرشان قوز دارند، خودم را جمع کردم تا نگاه هوسآلودش را از رویم بردارد. اختر نگاه هرزش را برداشت، اما به جایش دستِ هرزش را جلو آورد. جاخالی دادم و آنقدر عقبعقب رفتم که خوردم به دیوار.
اختر با قدمی بلند فاصله را به صفر رساند و تنم را بین خودش و دیوار گیر انداخت. بوی گندش در بینیام پیچید و دیگر نتوانستم تهوعم را مهار کنم. هرچه زردآب در معدهام داشتم، با فشار روی او خالی کردم.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
⏰ فقط یک روز باقی مانده!
اگر داستانی در ذهن دارید که هنوز ارسال نکردهاید، الان وقتشه!
مهلت ارسال آثار به دومین دوره جایزه ادبی «شاولد» فقط تا فردا ۲۰ اردیبهشت، ساعت ۲۴ است.
در چهار بخش شرکت کنید:
فانتزی | طنز | درام | واقعگرایانه
🏆 جوایز تا ۴ میلیون تومان وجه نقد + هدیه تخفیف چاپ کتاب
📖 و شانس انتشار در کتاب آثار برگزیده جایزه ادبی شاولد
فرصت رو از دست ندید!
همین حالا وارد سایت بشید و اثر خودتون رو ثبت کنید:
👇🏻🥰👇🏻🤩👇🏻🥳👇🏻
🌐 https://shavaladpub.ir/prize
🥰👇🏻نویسندگان عزیز شاولد!
✍مهلت ارسال آثار برای دومین جایزه ادبی شاولد ⏰ فقط یک روز باقی مانده!
✨ اگر هنوز اثرتون رو نفرستادید، الان بهترین فرصته.✨
👀👈🏻 به خاطر اختلالها و نوسان اینترنت، ممکنه بالا آمدن سایت کمی طول بکشه. فقط کافیه چند لحظه صبور باشید تا صفحه کامل لود بشه و بعد با خیال راحت اثرتون رو ثبت کنید.
منتظر نوشتههای درخشانتون هستیم! ✨✍️
--------------------------------------------
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
هدایت شده از خبرنامه شاعران و نویسندگان
📣 آیین رونمایی و نقد و بررسی کتاب "سالاد طنازی"
✍️به قلم بانوی طنزپرداز شیرازی: خانم پروین جاویدنیا
💫با گفتار دکتر عبدالرضا قیـصری
و طنزخوانی طنزپردازان استان فارس
📆زمان: دوشنبه ۲۱ اردیبهشتماه ۱۴۰۵
🕰ساعت: ۱۶
🏠مکان: شیراز، بلوار شهید چمران، کوچه ۲۰، مرکز تخصصی توسعه و ترویج فرهنگ شهروندی طلوع، باشگاه طنز شهروندی
─┅࿇࿐ྀུ༅𖠇🤍𖠇࿐ྀུ༅࿇┅─
🌍 خبرنامه شاعران
https://eitaa.com/khabarnameshaeranshiz
🎉🤩 روز چهارم | اولین گام نویسندگی
🥰✍ در روزهای گذشته درباره آکادمی قلمساز و مسیری که برای آموزش نویسندگی طراحی شده صحبت کردیم.
🤗👀 حالا وقت آن رسیده که اولین گام این مسیر را معرفی کنیم.
✒️ سطح اول: قلمتراش
این دوره برای کسانی طراحی شده که میخواهند نویسندگی را اصولی و از پایه شروع کنند.
در این دوره یاد میگیرید:
• اصول داستاننویسی خلاق
• نوشتن داستان کوتاه
• آشنایی با داستان کودک
• تمرینهای هدفمند برای تقویت قلم
و یک اتفاق مهم در پایان دوره:
📚 منتخبی از آثار هنرجویان در قالب یک کتاب توسط انتشارات شاولد منتشر خواهد شد.
اگر شما هم همیشه دوست داشتید بنویسید
اما نمیدانستید از کجا شروع کنید…
«قلمتراش» میتواند اولین قدم شما باشد.
بهزودی جزئیات ثبتنام و زمان برگزاری دوره اعلام خواهد شد.
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
✨ «تو تمام نمیشوی»؛ از رونمایی تا بازتاب در رسانه
با افتخار اعلام میکنیم آیین رونمایی از کتاب «تو تمام نمیشوی» نوشتهی سرکار خانم لیلا شکاری، روز پنجشنبه ۱۷ اردیبهشت در منزل استاد عبدالعلی دستغیب، چهره ماندگار نقد ایران، برگزار شد.
این اثر با همکاری انتشارات شاولد به چاپ رسیده و در این مراسم، در فضایی فرهنگی و صمیمی، مورد توجه و گفتوگو قرار گرفت.
همچنین خرسندیم اعلام کنیم که موضوع این جلسه و نقد کتاب نیز در روزنامه منتشر شده و بازتاب رسانهای این رویداد، نشاندهنده اهمیت و جایگاه این اثر در فضای فرهنگی و ادبی است.
از همراهی همه عزیزانی که در برگزاری این مراسم و حمایت از این اثر ارزشمند نقش داشتند، صمیمانه سپاسگزاریم.
📖 «تو تمام نمیشوی»؛ کتابی که طنین حضورش فراتر از یک مراسم رونمایی ادامه یافته است.
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub