eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
942 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
289 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
📣 آیین رونمایی و نقد و بررسی کتاب "سالاد طنازی" ✍️به قلم بانوی طنزپرداز شیرازی: خانم پروین جاویدنیا 💫با گفتار دکتر عبدالرضا قیـصری و طنزخوانی طنزپردازان استان فارس 📆زمان: دوشنبه ۲۱ اردیبهشت‌ماه ۱۴۰۵ 🕰ساعت: ۱۶ 🏠مکان: شیراز، بلوار شهید چمران، کوچه ۲۰، مرکز تخصصی توسعه و ترویج فرهنگ شهروندی طلوع، باشگاه طنز شهروندی ─┅࿇࿐ྀུ༅𖠇🤍𖠇࿐ྀུ༅࿇┅─ 🌍 خبرنامه شاعران https://eitaa.com/khabarnameshaeranshiz
🎉🤩 روز چهارم | اولین گام نویسندگی 🥰✍ در روزهای گذشته درباره آکادمی قلم‌ساز و مسیری که برای آموزش نویسندگی طراحی شده صحبت کردیم. 🤗👀 حالا وقت آن رسیده که اولین گام این مسیر را معرفی کنیم. ✒️ سطح اول: قلم‌تراش این دوره برای کسانی طراحی شده که می‌خواهند نویسندگی را اصولی و از پایه شروع کنند. در این دوره یاد می‌گیرید: • اصول داستان‌نویسی خلاق • نوشتن داستان کوتاه • آشنایی با داستان کودک • تمرین‌های هدفمند برای تقویت قلم و یک اتفاق مهم در پایان دوره: 📚 منتخبی از آثار هنرجویان در قالب یک کتاب توسط انتشارات شاولد منتشر خواهد شد. اگر شما هم همیشه دوست داشتید بنویسید اما نمی‌دانستید از کجا شروع کنید… «قلم‌تراش» می‌تواند اولین قدم شما باشد. به‌زودی جزئیات ثبت‌نام و زمان برگزاری دوره اعلام خواهد شد. ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
«تو تمام نمی‌شوی»؛ از رونمایی تا بازتاب در رسانه با افتخار اعلام می‌کنیم آیین رونمایی از کتاب «تو تمام نمی‌شوی» نوشته‌ی سرکار خانم لیلا شکاری، روز پنجشنبه ۱۷ اردیبهشت در منزل استاد عبدالعلی دستغیب، چهره ماندگار نقد ایران، برگزار شد. این اثر با همکاری انتشارات شاولد به چاپ رسیده و در این مراسم، در فضایی فرهنگی و صمیمی، مورد توجه و گفت‌وگو قرار گرفت. همچنین خرسندیم اعلام کنیم که موضوع این جلسه و نقد کتاب نیز در روزنامه منتشر شده و بازتاب رسانه‌ای این رویداد، نشان‌دهنده اهمیت و جایگاه این اثر در فضای فرهنگی و ادبی است. از همراهی همه عزیزانی که در برگزاری این مراسم و حمایت از این اثر ارزشمند نقش داشتند، صمیمانه سپاسگزاریم. 📖 «تو تمام نمی‌شوی»؛ کتابی که طنین حضورش فراتر از یک مراسم رونمایی ادامه یافته است. ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
نگاه پرمهر شما؛ سرمایه شاولد 🖋✨ وقتی دغدغه‌ی ما با اشتیاق شما گره می‌خورد، نتیجه‌اش می‌شود این بازخوردهای دلگرم‌کننده. خوشحالیم که مطالب «باشگاه مهارت نویسندگی شاولد» توانسته است نگاه متفاوتی در مسیرِ خواندن و نوشتن برایتان ایجاد کند. پیام‌های پر از انرژی شما، قوی‌ترین سوخت برای استمرارِ مسیر ماست. سپاس از همراهیِ صمیمانه‌تان.🌹🙏 ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍎 نویسنده: زهرا غفاری – 20 اردیبهشت 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= - رعنا، رعنا، داشت صدام می‌زد. جلوی ایوان رفتم. گفتم: سلام، چی شده کبری، خوبی؟ - خوبم، سلام به روی ماهت عروس خانم... کجایید؟ به صورتم چنگ انداختم: وای کبری! و ادامه دادم: - حالا که همین جاییم کبری جان چه خبر شده؟ در همین لحظه آقام با علی‌مراد شوهر عمه شهربانو به حیاط آمدند. پدرم گونی پر از گردو را کنار حوض گذاشت. علی‌مراد هم همین طور. دو تا گونی کنار هم قرار گرفتند. آقام از دور که مرا دید از همان جا داد زد. رعنا جان، گردوهای آقا مسعودی را بیار. همان که دیشب مغزشان کردم. برو بیارشان. - کجا گذاشتی آقاجان؟ - توی انبار کنار قرابه‌های آبلیموست. به انبار آمدم. دو تا کیسه پنج کیلویی مغز بود. کیسه‌ها را به دست گرفتم و به ایوان آمدم. و از همان بالای ایوان کیسه‌ها را به دست علی‌مراد دادم. کبری داشت با پدرم حرف می‌زد: این جوری که نمی‌شود. باید بروی دکتر. حالا هی برو این گونی‌های سنگین را کول کن ...خوب معلوم است دیگر کمرت رگ به رگ می‌شود. یک هو نگران شدم. نگران آقام. از همان بالای ایوان رو به کبری گفتم: کبری جان، کو بچه‌هات؟ - خوابیده بودند. من آمدم ظرف‌های دیشب را کمکت بشویم. - خودم صبح زود شستمشان. - وای، خدا مرا بکشه. تنهایی؟ خوب می‌آمدم کمک می‌کردم... دستت درد نکنه. - داریم می‌ریم شهر، میایی؟ - شهر برای چی؟.... خیلی واجبه؟ - بله، عمه شهربانو می‌گه لباس مناسب نداری ببرمت خرید. - خبریه؟ قبول کردن؟ - واه کبری چی می‌گی؟ مگر من گردو هستم که قبولم کنند یا نکنند. شاید هم فکر کردی صندوق انارم. کبری نخودی خندید و گفت: چقدر حاضر جوابی رعنا جان. همان حقت که شهری‌ها بیاین ببرنت. حریفشان می‌شی. یک هو افکارم رفت سمت پدرم. - کبری آقام چشه؟ - هیچی. کمرش درد می‌کنه. همه‌اش مال کار سنگینه. - باید بره شیراز دکتر؟ - حالا یک سر درمانگاه ده بره دکتر حامدی ببیندش، چیز مهمی نیست. ننه‌ام برای همه چای ریخت و گفت: کبری بیا بالا چای سرد می‌شه. صبحانه خوردی؟ کبری گفت: برای مجید آماده کردم، خورد رفت سر ماشین. خودم هم لقمه‌ای خوردم. - خوب بیا بالا بشین. کبری به ایوان آمد. تاج‌گل و پسرهای عمه شهربانو بیدار شده بودند. همه‌مان دور سفره نشستیم. دقایقی بعد، علی‌مراد و آقام هم آمدند. جمعمان تکمیل شد. مادرم شیر گاو را از قبل جوشانده و داغ داغ سر سفره آورد. برای همه‌مان شیر ریخت. خوردیم. خوشمزه و تازه بود. خیلی چسبید. نان محلی با پنیری که مادرم خودش درست می‌کرد و گردوی باغ خودمان خیلی به دل می‌نشست. ننه‌ام گفت: کبری جان، یه لقمه بخور. - با مجید صبحانه خوردم ننه جان، سیرم. - مگر امروز سر قالی نیستی. - نه ننه، امروز هزار کار دارم. قرار است با مجید بریم خانه‌ی مشهدی عبدا... شوهر خاله‌اش. حال نداراست. کبری ادامه داد: مجید می‌گه سکته کرده و توی جا افتاده. ننه‌ام چنگ بر گونه‌اش کشید و گفت: ای‌وای، اون که باکیش نبود! آقام گفت: چی می‌گی زینت! جناب عزرائیل که بیاد کاری به چیزی نداره. نه سن و سال می‌شناسه، نه زن و مرد، نه پولدار نه فقیر. علی‌مراد خیلی ناگهانی و با صدای نسبتا بلندی گفت: مش عبدالله مرده؟ کبری گفت: نه، هنوز نمرده بنده‌ی خدا... ولی خیلی حالش بده. داشتم صبحانه می‌خوردم اما هوش و حواسم رفت سروقت مش عبدا... و جناب عزرائیل. ترس برم داشت. خدای من، اگر مش عبدا... بمیرد، کارِ ما هم عقب می‌افتد و به روزهای بعد موکول می‌شود. نکنه توی این فاصله یک دفعه خانواده داماد منصرف شوند؟ عیبی ندارد بیفتد که بیفتد، چه بهتر! اگر کار ما هم عقب بیفتد و به هم بخورد من هم صبر می‌کنم. عمه که می‌گوید خوشگل هستم. تا حالا چند تا خواستگار هم داشته‌ام. اما ننه‌ام نخواسته با فامیل ازدواج کنم. حالا که همه چیز روبه‌راه است، پس خواستگار بعدی ممکن است بهتر باشد. نگاهم به عمه شهربانو افتاد که سریع مشغول خوردن بود. ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
«بی بی حسنی» دیگر جان ندارد! درِ حیاط بی وقفه به صدا آمد. انگار که ناقوس کلیسا را می زدند. دلم آشوب بود. حوصله هیچ بنی بشری را نداشتم. تن خسته ام را کشان کشان به درِ کوچه رساندم، با حال خراب در را باز کردم، رفتگر شهرداری بود. رفتگر با خوشحالی زیادی که از چهره اش بیرون می ریخت، گفت: به «ننه حسن» بگو آشغال ها را خالی کردم، سطل را هم آب گرفتم. اشک در چشم هایم حلقه زد. رفتگر شهرداری چهره اش در هم شد، گفتم: «بی بی حسنی» دیگر جان ندارد! بی بی به رحمت خدا رفت... رفتگر از مقرری هفتگی اش ناامید شد... مثل من که از زندگی ناامید شده بودم! «بی بی حسنی» بی بهانه به رفتگران شهرداری پول می داد، گاهی که پول نداشت، پنیر و کره می داد. شیر گوسفندان خودش بود که هر روز می دوشید و با مشک سنتی کره می زد. گوسفندها که شیر نداشتند تخم مرغ به رفتگران می داد. از همان مرغ هایی که گوشه حیاط نگه می داشت. بی بی نه فقط برای رفتگران، که برای همه روستا، دایه ی مهربان‌تر از مادر بود. محبت ش به غریبه و آشنا، به دوست و دشمن، به خودی و غیرخودی، به همه می رسید. رفتگر شهرداری هم به قدر خودش از این محبت بهره ای داشت. حالا بی بی رفته است، و من، و همه رفتگران ده یتیم شده ایم... پی نوشت: شادی روح «سیده قمر دانش» (بی بی حسنی) فاتحه ای بخوانیم. «داستان های بی بی حسنی» داستان های «بی بی حسنی» برداشتی خیال انگیز از زندگی مادربزرگ من است. بانویی که سالها از وفاتش می گذرد، اما بارقه های محبتش همچنان وجودم را به آتش می کشاند! روحش شاد و یادش گرامی باد... (امیرعباس نظریان) ‌===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👈 فقط تا ساعت 23:59 امشب فرصت باقیست!!✅ 📥 ارسال اثر: shavaladpub.ir/prize