eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
933 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
«بی بی حسنی» دیگر جان ندارد! درِ حیاط بی وقفه به صدا آمد. انگار که ناقوس کلیسا را می زدند. دلم آشوب بود. حوصله هیچ بنی بشری را نداشتم. تن خسته ام را کشان کشان به درِ کوچه رساندم، با حال خراب در را باز کردم، رفتگر شهرداری بود. رفتگر با خوشحالی زیادی که از چهره اش بیرون می ریخت، گفت: به «ننه حسن» بگو آشغال ها را خالی کردم، سطل را هم آب گرفتم. اشک در چشم هایم حلقه زد. رفتگر شهرداری چهره اش در هم شد، گفتم: «بی بی حسنی» دیگر جان ندارد! بی بی به رحمت خدا رفت... رفتگر از مقرری هفتگی اش ناامید شد... مثل من که از زندگی ناامید شده بودم! «بی بی حسنی» بی بهانه به رفتگران شهرداری پول می داد، گاهی که پول نداشت، پنیر و کره می داد. شیر گوسفندان خودش بود که هر روز می دوشید و با مشک سنتی کره می زد. گوسفندها که شیر نداشتند تخم مرغ به رفتگران می داد. از همان مرغ هایی که گوشه حیاط نگه می داشت. بی بی نه فقط برای رفتگران، که برای همه روستا، دایه ی مهربان‌تر از مادر بود. محبت ش به غریبه و آشنا، به دوست و دشمن، به خودی و غیرخودی، به همه می رسید. رفتگر شهرداری هم به قدر خودش از این محبت بهره ای داشت. حالا بی بی رفته است، و من، و همه رفتگران ده یتیم شده ایم... پی نوشت: شادی روح «سیده قمر دانش» (بی بی حسنی) فاتحه ای بخوانیم. «داستان های بی بی حسنی» داستان های «بی بی حسنی» برداشتی خیال انگیز از زندگی مادربزرگ من است. بانویی که سالها از وفاتش می گذرد، اما بارقه های محبتش همچنان وجودم را به آتش می کشاند! روحش شاد و یادش گرامی باد... (امیرعباس نظریان) ‌===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👈 فقط تا ساعت 23:59 امشب فرصت باقیست!!✅ 📥 ارسال اثر: shavaladpub.ir/prize
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📢 اطلاعیه مهم انتشارات شاولد ✨ ظرفیت کتاب «فرشتگان میناب» تکمیل شد ✨ با افتخار و سپاس از استقبال کم‌نظیر شما عزیزان اعلام می‌کنیم که پروژه کتاب «فرشتگان میناب» با ثبت آثار ۵۳ نویسنده گرامی تکمیل شد و ظرفیت این کتاب به طور کامل پر شده است. ❗️لطفاً توجه داشته باشید: از این لحظه به بعد هیچ‌گونه واریزی انجام ندهید و امکان ثبت اثر جدید وجود ندارد. آثار ارسال‌شده هم‌اکنون برای آماده‌سازی، بررسی نهایی و ویراستاری در دست اقدام قرار گرفته‌اند و مراحل تولید کتاب آغاز شده است. 🌸 از همه نویسندگان و عزیزانی که با قلم خود در این حرکت فرهنگی و ادبی مشارکت کردند، صمیمانه سپاسگزاریم. به‌زودی موکاپ (طرح اولیه) کتاب «فرشتگان میناب» در کانال منتشر خواهد شد. همچنین به‌زودی پروژه سوم کتاب مشارکتی انتشارات شاولد در کانال اطلاع‌رسانی خواهد شد. با احترام انتشارات شاولد ‌===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
توجه!⚠توجه!⚠ 📚 اسامی نویسندگان این اثر مشترک: 1. سارینا صادقی 2. زهرا باقری موحد 3. فاطمه قنبری 4. محمود گندم کار 5. کتایون نظری 6. محسن بیدآبادی 7. سمیه امینی 8. زهرا شمشیری 9. کبری سبزی 10. مهدی عرفانیان 11. سارا خلیفه 12. سارا افشارمند 13. طاهره سبحانی 14. عاطفه یزاف 15. زهرا زرگران 16. باقر چراغی 17. میترا لطف آبادی عرب 18. رقیه شفیعی 19. فائزه فلاح فرامرزی 20. محمد محمدی 21. آتنا روزبهانی 22. زینت السادات میری 23. زینب سادات قاضی 24. زهرا غفاری 25. سیده زهرا حسینی 26. فریبا کریمی 27. مهدی نانکلی 28. مریم عباسیان 29. علی اصغر روح الامین 30. فاطمه عبداللهی 31. زینب توکلیان 32. مطهره سادات سیدی 33. لیلا کیانپور 34. الهام فروزانی 35. بهتری درفش 36. رامیار پیری گزدره 37. صبا ضرغامیان 38. زهرا شکری 39. اسما جامی 40. مسعود علیبابایی 41. یگانه عزتی بخش خوشاب شهرستان سلطان آباد 42. فاطمه آذربار 43. مژگان صالحی 44. مژگان کشانی 45. فهیمه بانشی 46. رقیه کشاورز حداد 47. هاجر عامری 48. یگانه عزتی فرزند هادی از شهر قدمگاه 49. پریسا ابراهیمیان 50. معصومه جعفری 51. افسانه داودپور 52. علی صالحی 53. مهدی پروانه 🥰 از همراهی همه عزیزان سپاسگزاریم.🙏🌸🌱 با احترام انتشارات شاولد ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☕️| یکی از *نشانه‌های بلوغ انسان* همین است که بداند چطور چیزهایی را که برای دیگران اهمیت دارد *درک کند،* حتی اگر برای خودش اهمیتی نداشته باشد. ؛؛؛ 📚 ما تمامش میکنیم ✍🏻کالین هوور باشگاه نویسندگی شاولد ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🚨 شمارش معکوس آغاز شد…! به لحظات پایانی دومین دوره «جایزه ادبی شاولد» نزدیک می‌شویم… اگر هنوز اثرتان را ارسال نکرده‌اید، وقت چندانی باقی نمانده! ⏳ فقط چند ساعت تا پایان مهلت ارسال آثار فرصت دارید. این آخرین فرصت شماست برای درخشیدن، دیده‌شدن و قدم گذاشتن در مسیر حرفه‌ای نویسندگی. منتظر قلم‌های جسور و روایت‌های متفاوت شما هستیم… ✍✨ ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱 🌷 نویسنده: سهیلا سپهری – 21 اردیبهشت 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= هر دو شوکه شده بودیم. من که هم به خاطر ترس و هم به خاطر ضعفِ پس از تهوع، جان از تنم رفته بود، با زانو روی زمین افتادم. اختر هم برای چند ثانیه منگ شد. با چشم‌های بی‌فروغ، چهرهٔ ترسناک او را تماشا می‌کردم. صورتش سرخ شده بود و زخم‌های کهنه و لک‌وپیس روی صورتش بیش از پیش نمایان شده بودند و همین ترسناک‌ترش می‌کرد. می‌دانستم این بار دیگر باید اشهدم را بخوانم. با خودم عهد کرده بودم اگر یک بار دیگر دستِ کثیفش به بدنم بخورد، بی‌بروبرگرد رگم را بزنم؛ اما ظاهراً این بار آن‌قدر اختر را عصبی کرده بودم که هوا و هوس از یادش رفته بود و فقط به دریدنم فکر می‌کرد. با دیدن برق چاقوی توی دستش از ته دل خوشحال شدم. حاضر بودم هزار بار مرا با آن چاقو تکه‌تکه کند، اما دست روی عفتم نگذارد. اختر لبهٔ تیز چاقو را روی گونه‌ام فشار داد. نه حرفی زدم و نه التماسش کردم. شاید اگر مهتابِ چند ماه پیش بودم ـ همان دختر نازک‌نارنجی که اگر صورتش یک جوش کوچک می‌زد، خودش را توی اتاق حبس می‌کرد و به هر دری می‌زد تا زیبایی‌اش در چشم اطرافیان خدشه‌دار نشود ـ اکنون به دست‌وپایش می‌افتادم تا مبادا خراشی به پوست صورتم بیفتد. اما دیگر چیزی از آن مهتابِ گذشته باقی نمانده بود. من حالا نه ناز بودم و نه نارنجی. مهتابِ این روزها، تماماً سیاه بود؛ درست مثل شب‌های تاریک و بی‌ستارهٔ زمستان. صدای نفس‌های حرص‌آلود اختر توی گوشم بود. چند لحظه منتظر ماند تا شاید عجز و التماس کنم. وقتی هیچ عکس‌العملی از من ندید، چاقو را با قساوت روی گونه‌ام کشید و دردِ کشنده‌اش در تمام رگ‌وپی‌ام پیچید. چشمانم سیاهی رفت و آخرین چیزی که حس کردم، گرمای جریان خونی بود که روی گردنم راه گرفته بود. پلک‌هایم سنگین بودند و در تمام بدنم احساس کرختی می‌کردم. صداهای اطرافم را می‌شنیدم؛ پس متأسفانه باز هم نمرده بودم. چه جان‌سختی بودم من! نه سکته، نه زندان و نه چاقوی آختهٔ اختر نتوانسته بودند قلبم را از کار بیندازند. دلم می‌خواست حالا که مرگ در تقدیرم نیست، لااقل بتوانم کمی بیشتر بخوابم؛ اما صدای دادوبیداد کسی حال‌وهوای خواب را از چشمانم می‌پراند و اذن بیداری به حواس پنج‌گانه‌ام می‌داد. خواستم در دلم آن مزاحم را فحش‌کش کنم؛ آن هم با چند تا از آن فحش‌های آب‌نکشیده‌ای که در این مدت از اختر و دارودسته‌اش یاد گرفته بودم. اما قلبم، با همهٔ خواب‌آلودگی، طنین آشنای صدایش را تشخیص داد. با آنکه دهانم به فحش آلوده نشده بود، اما مثل کودکی که مادرش مچش را هنگام کار بد گرفته باشد، خجالت‌زده شدم. تمام ناسزاهای نوک زبانم را بقچه کردم و در تاریک‌ترین پستوهای ذهنم قایم کردم. همهٔ تنم گوش شد تا تک‌تک کلماتش را با جانم بشنوم؛ کلمات نامهربانانه‌ای که نمی‌دانم با آن‌ها داشت کدام بخت‌برگشته‌ای را استنطاق می‌کرد، اما همین کلمات خشنش هم داشتند مرا به خلسه‌ای شیرین و آرامش‌بخش فرو می‌بردند. دیگر خیلی وقت بود که با دلم صادق شده بودم و به خاطر دوست داشتنش از خودم خجالت نمی‌کشیدم. من دوست داشتن کسری را مثل بارقه‌ای از نور، برای تاریکی و تنهایی قلبم در زندان انتخاب کرده بودم و این عشق یک‌سویه را مثل گنجی ارزشمند در اعماق قلبم پنهان کرده بودم. می‌دانستم این چشمهٔ محبتی که نسبت به او در دلم می‌جوشد سراب است و هرگز به سرانجام نخواهد رسید؛ اما برای منِ از همه‌جا بریده، این عشقِ ممنوعه مثل آب حیات بود و بابتش هیچ عذاب وجدانی نداشتم. اگرچه موفق نشده بودم طلاقم را از وحید بگیرم و در شناسنامه هنوز متأهل بودم، اما می‌دانستم رشتهٔ محبت بین من و او در آن شب فاجعه‌بار، با همان چاقویی که قلب لاله را شکافته بود، پاره شده بود و دیگر خودِ خدا هم نمی‌توانست محبتی از آن مرد هزارچهره در قلبم زنده کند. ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
--------------------------------------------- 🪴/ ** *خدارو چه دیدی ؟ شاید جایی که فکر می‌کنی همه چیز تموم شده *یه شروع باشه یکی از قشنگترین شروع‌های زندگیت :)* * ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ باشگاه نویسندگی شاولد ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub