eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
897 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
شاولد/ مهارت نویسندگی
طنزپرداز شیرازی: خانم پروین جاویدنیا
شاولد/ مهارت نویسندگی
تقدیر ازدکتر مدیر انتشارات شاولد از طرف مرکز تخصصی توسعه و ترویج فرهنگ شهروندی طلوع شهرداری شیراز
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍎 نویسنده: زهرا غفاری – 22 اردیبهشت 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= کبری استکان چایی دستش بود. گفت: ننه جان، بچه‌ها خونه هستند. دیشب به الهام گفتم: فردا صبح بیدار شدید، بیایید خونه‌ی بی بی. من با مجید یه سر می‌رم روستای حسین‌آباد. می‌ترسم مش عبدا... بمیره و اگر نروم هزار حرف شوهر و خانواده شوهر پشت سرم باشه. مادرم لقمه‌ای نان و پنیر به دهان گذاشت و سپس گفت: - عیبی نداره ننه، برید. سپس یک لقمه کوچک نان و پنیر دیگر گرفت و به زور دهان کبری گذاشت و گفت: رعنا هم با عمه‌ات می‌رند شیراز برای خرید. و بعد با خنده و شوخی رو به تاج‌گل ادامه داد: دار قالی ما امروز دست تاج‌گله . الهام آمد می‌گم پشت دار بنشینه تا عادت کنه. تاج‌گل یادش می‌ده. کبری معترض شد: وای ننه، چه می‌گی الهام چهار سال بیش‌تر داره؟ - باشد ننه، یاد بگیره خوبه. تاج گل در حالی که لقمه توی دهانش بود گفت: من می‌خوام با رعنا و عمه شهربانو برم شیراز. ننه‌ام گفت: ای وای، مگه می‌شه دار را ول کرد؟ هزار بدبختی داریم تاج‌گل... آقام برای خودش چای ریخت. برای علی‌مراد هم ریخت و گفت: عیبی نداره زینت. بگذار با خواهرش بره. حالا یکی دو روز دیرتر قالی را می‌فروشیم. یک هفته دیگر هم دیر نمی‌شه. طلبکار که غریبه نیست. پدرم راست می‌گفت: طرف ما رشید خان شوهرخاله اقدسم بود که سال‌ها پیش، باغ و ملک و خانه‌اش را در روستا فروخت و برای زندگی به تهران رفت و همان جا مغازه‌ای توی بازار خرید و مشغول کار پارچه فروشی شد. ماشاءا... زرنگ است. کار و بارش هم بد نیست. یادم به معصومه، دختر خاله‌ام، افتاد که تربیت معلم تهران درس می‌خواند. تاج‌گل لج کرد و شیرش را نخورد. ننه‌ام به زور برایش لقمه گرفت و توی دهان کوچکش فرو کرد و گفت: بخور، فقط امروز ها! سیر از جا برخاستم. جوراب‌های مشکی‌ام را پوشیدم. لباس مناسبی به تن کردم. برای رفتن به برخی جاها چادرمشکی داشتم. چادرم را هم پوشیدم. عمه‌ام از پای بساط صبحانه بلند شد. آماده شد. مانتوش را که مثل چشم ازش نگهداری می‌کرد با دقت از روی میخ برداشت و پوشید. روسری قرمز گل‌گلی به سر کرد که اصلاً با رنگ مانتویش هم‌خوانی نداشت. قرار بود بدون بچه‌هایش بیاید. او هم هر چهار تا بچه‌اش را که یکی از یکی شیطان‌تر بودند پیش مادرم گذاشت و خطاب به شوهرش گفت: علی‌مراد مواظب بچه‌ها باش. البته مراد‌علی که توی خانه نمی‌نشست تا از بچه‌هایش مراقبت کند... می‌افتاد گردن مادر بدبختم. اگر بچه‌های کبری هم می‌آمدند که دیگه نور علی نور بود. خانه مان می‌شد مهد کودک. راس ساعت هشت و پنج دقیقه من و تاج‌گل و عمه شهربانو سوار مینی‌بوس مش رحمان بودیم. کمترازیک ساعت بعد ترمینال شیراز پیاده شدیم. با تاکسی یکراست رفتیم سمت بازار وکیل. تا ظهر سی چهل تا مغازه و داخل و اطراف بازار را گشتیم. کفش، روسری و یکی دو دست لباس و با اصرار عمه یک مانتو خریدیم. عمه جانم اصرار داشت که مانتویی هم رنگ مانتوی خودش بردارم اما من اصلاً دلم نمی‌خواست. رنگ قهوه‌ای برداشتم. ساعت دو بعد‌ازظهر، خسته به روستا برگشتیم و عمه جان سریع باقی‌مانده‌ی پولی را که صبح ننه‌ام به دستمان سپرده بود تحویل داد. از رفتارش خوشم آمد. اصولاً عمه‌ام آدم خوش‌حسابی بود. طفلی مادرم خسته از بچه‌داری لبه‌ی پله‌ی ایوان نشسته بود. خیلی دلم سوخت. نمی‌دانم عمه چه اصراری داشت که همین امروز که احتمال داشت مهمان هم بیاید برویم شیراز. این همه راه! عمه گفته بود که مهمان‌ها امروز یا فردا می‌آیند، اما به توصیه‌ی مادرم به بقالی شیرزاد رفت تا به خانه‌ی آقا ناصر این‌ها زنگ بزند. دقایقی بعد که برگشت، گفت: گفتند پنج‌شنبه می‌آییم. ...وتا پنج‌شنبه سه روز وقت داشتیم. هنوز ناهار نخورده بودیم. ساعت دو و نیم بود که سفره را انداختیم توی ایوان زیر پنکه‌ی سقفی. الهی شکر، خدیجه هم با سه تا دخترش آمده بودند. شوهرش هم همراهش بود. اما چشم از خدیجه برنمی‌داشت. طفلی خدیجه معذب بود. دور تا دور سفره نشستیم. ننه جان عدس پلو با گوشت بره پخته بود. داشتیم غذاها را توی سینی می‌کشیدیم که کبری هم با شوهرش رسید. فقط جای علی‌اصغر، برادر بزرگم، خالی بود. دلم گرفت. آخرین نفری که سر سفره آمد طفلی ننه‌ام بود. بچه‌های عمه شهربانو پدرش را درآورده بودند. خسته و کوفته همراه با مراقبت از هفت هشت تا بچه ناهار را هم آماده کرده بود. ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا