اندرحکایات فردوسی شناسی
روزی روزگاری در دوران پساکرونا، ادیب بزرگی برای روز نکوداشت بزرگ پاسدار زبان شیرین پارسی، حکیم ابوالقاسم فردوسی به ضیافتی دعوت بشد.
میزبانان محترم مرحمت بفرموده و ما خرده ادبای نوپا را هم جهت سیاهی لشکر دعوت گرفته بودند.
ایشان در صدر مجلس، بر صندلی مخمل گرم و نرم نزول اجلاس داشتند و ما در منتهیالیه مشرف به در خروج، روی صندلیهای پلاستیکی چرک و سنگی.
برخی از نوادیبان همان هم گیرشان نیامده بود و وزن ثقیلشان را به پاهای بینوایشان تحمیل بکرده بودند.
القصه، ادیبالادبا را با مشایعت بادیگاردهای عظیمالجثه و با بهبه و چهچه و دعا و ثنا، روی فرش سرخ پشت میکروفون بفرستادند تا محفل را به درّ و گوهری از ادبش بیاراید.
ادیب بزرگ میکروفون را بچسباند به دهان مبارک و ژستی فردوسیانه بگرفت تا سخن براند(همان سخنرانی کند خودمان).
ما خرده ادبا که عمری بود از ثروت دنیوی بیبهره بودیم، همه تن گوش شدیم تا هر چه درّ و گوهر از دهان او بیرون بجست، در جا ببلعیم تا شاید اندک بهرهای از ثروت معنوی کاسب بشویم!
بالاخره ادیب زبان مبارک بگشود لیکن هنوز چیزی نگفته، عدهای چاپلوسالدوله احسناحسن گویان سخنش ببریدند.
ادیب، غرّه به غرور، لبخند فخرفروشانهاش را به رایگان بر ما عرضه داشت و بفرمود:
«فردوسی علیهالرحمه میفرماید
بنیآدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
و الی انتها...»
ما انگشت حیرت بر دهان، با شک و تردید از آنچه شنیده بودیم، تنها لب خود میگزیدیم. هیچ یک از نوادیبان، جرأت گزیدن آن بزرگ ادیب را در خود نمیدید.
ناگاه فسقل کودکی از میان جمع برخاست، شیرینی بزرگی را که در دهان کوچکش چپانده بود، بلعید و فریاد برآورد که:
«آقا اجازه؟ آقا معلم ما گفته این شعر را سعدی بسروده است نه فردوسی!»
از پس آن هنگامه ، کسی از ادبا، آن ادیب بزرگ را در هیچ محفل ادبی رؤیت ننموده است.
چنانچه عزیزی از وی اطلاعی در دست دارد، به محفل ادبا خبر بدهد و جامعه ادبی را از نگرانی برهاند.
سپاسمندم.
خرده ادیبی نوپا
#سهیلا_سپهری
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
زبان پارسی
وارد مقبره ی شاعر گرانقدر فردوسی شدم.
سنگهای برجسته روی دیوار که هرکدام داستانی از شاهنامه بود را دیده ولذت می بردم.
ایستاده بودم که نغمه زنگ زد آهنگ زنگ خوری آن رپ بود که در محوطه پیجید.
خجالت کشیدم وزود وصل شدم وبا او مشغول حرف زدن شدم.
بعد گوشی را روی سنگ قبر گذاشتم که روسری ام را مرتب کنم.
یکدفعه مسئول آنجا گفت : خانم ها و آقایون وقت بازدید تمام شده با عجله بیرون آمدم وبعد با خانواده به رستوران رفتیم.
چند ساعتی گذشته بود خواستم چند عکس یادگاری بگیرم که دیدم ای داد بیداد.گوشی ام نیست.
مادرم گفت:
ببین تو کیفت نیست.
تمام کیف را زیر ورو کردم:
- وای نکنه گوشی ام رو زدن!کلی عکس دارم!
مادرم با دلهره گفت:فکر کن ببین آخرین بار کجا دستت بوده؟!
- آخرین بار...آهان بانغمه حرف زدم.
یادم اومد تو مقبره ی فردوسی بود حتما اونجا جا گذاشتم.
با بدبختی مسئول بازدید را راضی کردم گوشی را پیدا کردم.نغمه بیست بار زنگ زده بود.
شب در خواب دنبال گوشی ام می گشتم که یکدفعه فردوسی درکنار رستم با عصبانیت گوشی را به من داد وگفت:
بیا این تحفه از آن خودت!
واقعا برای شما جای تأسف است!
آخر این طریق سخن گفتن بیهوده چه زبانی است ؟!
بسی رنج بردم دراین سال سی
خراب کردید زبان پارسی.
#زهرا_زرگران
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
اردیبهشت که در میگشاید عطر رازقی و سرک کشیدن نسترنها به کوچهی اقاقیا هم آغاز میگردد و دل ودماغ بیقرارِ بوی خوش و نم باران که گاه به جرجر میافتد و گاه تگرگهای ریز و درشتی را مهمان کوی و کوچه میکند، میشود در این حال و هوای بهاری سخن از شعر و شاعری گفتن میشود نُقل کنار چای لب سوز...
نقل شعر و شاعری یک حرف است و سخن از زبان مادری و داستانهای سینهبهسینه رسیدهاش یک حرف. و نامهای شاهنامه نام که در هر دو دسته حرف دارد.
©©©©©©©©©©
.در تقویم روز شمار بیست و پنجمین روز اردیبهشت، نام حکیم ابوالقاسم فردوسی مُهر خوردهاست به مهر. فرخنده روزی که سبزهها سربندِ جوی و جویبار میشوند و منقار پرندهها با وزن و قافیه میجنبند به شعرهایِ به مَثَل نشستهی مادرها و مادر بزرگها که از فردوسی طی قرنها میان گفتوگوی روزمره دهان به دهان گشته و میراث ِکهنیست برای ایران و ایرانی.
آنجا که میگوید:``توانا بود هر که دانا بود ....ز دانش دل پیر برنا بود.``
©©©©©©©©``
``بدانید که از کردگار جهان
بد و نیک هرگز نماند نهان..
@@@@@@###
بکوشید تا رنجها کم کنید
دل غمگِنان شاد و بی غم کنید.|
©©©©©©®
حکیم ابوالقاسم فردوسی حماسهای آفرید تا بماند به یادگار زبان پارسی برای همهی مردم چه برای اهالی شعر و ادب و چه در گفتار روزمره عامه.
@@@@@@@
میاسای از آموختن یک زمان...... ز دانش میفکن دل اندر کمان.
@@@@@@@@@
اگر سر به سر تن به کشتن دهیم
از آن به که ایران به دشمن دهیم
🌸🌸🌸🌸🌸
یادی از حکیم ابوالقاسم فردوسی.
#مریم_عباسیان
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
نامآورِ شعرِ پارسی
او
از دلِ خاکِ توس برخاست
با دستی پر از واژه
و شانههایی
سنگین از سرنوشتِ یک زبان
در زمانهای
که نامها رنگ میباختند
و واژهها
در غبارِ فراموشی
نفس کم میآوردند
او ایستاد
نه با شمشیر
که با «سخن»
و با هر بیت
ریشهای دیگر
در خاکِ جانِ ما کاشت
فردوسی
نامِ کوچکِ یک مرد نبود
نامِ بزرگِ ایستادگی بود
که گفت:
زبان اگر بماند
ملت نیز
خواهد ماند
امروز
هر واژهی پارسی
که بر زبان میآوریم
ادامهی نفسِ اوست
و هر بار که میگوییم «ایران»
او
دوباره زاده میشود.
شاعر : کامران شایگان
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
بزرگداشت روز حضرت فردوسی
صحبت و تعریف درباره ی استوره ی بزرگی همچون فردوسی کار خیلی دشواری است.آخه منِ تازه سر از تخم درآورده درباره ی این شخصیت برجسته ی ادبی جهان چه بگوییم؟حضرت فردوسی کسی که سی سال از عمرش رو صرف نوشتن شاهکاری به نام شاهنامه کرد که به آن زیبایی پنج هزار بیت رو کنارهم مصرع به مصرع چید و داستان های حماسی زیبایی رو خلق کرد و هدف بالاترش زنده نگه داشتن زبان پارسی بود آنهم در روزگاری که به زبان مادری حرف زدن در کشور خودمان تابو شکنی شمرده میشد،درباره ی همچین شخصی چه میشود گفت و نوشت؟
حالا منِ نو قلم که چه عرض کنم!؟منِ تازه با قلم آشنا شده چه میتوانم بگویم؟
جز اینکه شاید بتوانیم با پارسی حرف زدنمان و خروج کلمات بی گانه ی عربی و انگلیسی و فرانسوی و ...که به زبان اصیل و زیبای ما هجوم آورده اند دینمان را به ایشان ادا کنیم.
«همه جایِ ایران سَرایِ من است
زِ هر جایِ ایران، به گیتی بهاَز جانِ من است.»
لیلا گونانی(لام_گاف)
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
*وقت انتخاب است*
خواب از چشمم پریده. ذهنم گیر کرده توی آن یک خط شعری که امشب از بلندگوهای چهارراه سینما سعدی پخش میشد:
*«هموطن! وقتِ انتخاب است...»*
دارم فکر میکنم که انتخاب همیشه سخت بوده؛ چه توی افسانههای کهن، چه وسطِ نبردهایِ سختِ اخلاقی.
«افسانه» مرا میبرد به شاهنامه. به ضحاک؛ همان مردی که دو تا مار روی شانههایش داشت و مارها فقط با خوردنِ مغزهایِ جوان آرام میشدند.
اما واقعاً ضحاک، چطور ضحاک شد؟
او یک شاهزادهی دلاور و خوشگذران بود و پدرش هم یک شاهِ عادل. تا اینکه یک روز ابلیس، در ظاهرِ دوست آمد سراغش و با او طرحِ رفاقت ریخت. کمی که گذشت، ابلیس گفت: «ایول! تو خیلی خوبی پسر! فکر کنم برای سلطنت حتی از بابات هم بهتر باشی!» ضحاک خشمگین شد و اعتراض کرد: «حرفِ دهنتو بفهم مردِ ناحسابی!» اما دیگر دیر بود...
اگرچه ضحاک اعتراض کرد، ولی حرفی که اساساً نباید گفته میشد، گفته شده بود. سقوط ضحاک از همینجا شروع شد؛ با یک حرفِ ساده که اجازه داد در حضورش گفته شود. اشتباهِ ضحاک این نبود که به حرفِ ابلیس گوش داد، اشتباهش این بود که ناخواسته، فضا را برای شنیدنِ یک حرفِ شیطانی باز گذاشت. او حد و مرز نداشت و به دیگران نشان نداده بود که چه حرفهایی را نباید جلوی او بزنند.
راستش را بخواهی، اگر کسی جلوی من به او که دوستش دارم یا به خانوادهام حرفِ ناجوری بزند، من فقط با او برخورد نمیکنم؛ بلکه اول از خودم میپرسم: «من چطور رفتار کردهام که او به خودش اجازه داده این حرف را جلوی من بزند؟ من کجای مرزهایم را شُل گرفته بودم که فضا برای این حرفِ شیطانی مهیا شد؟»
حالا که فکر میکنم حسینابنعلی هم میتوانست چشمش را روی خیلی از کارهای یزید ببندد؛ اما نبست و برای این مرزبندی، از جان و خانوادهاش گذشت.
دوباره صدای بلندگو توی گوشم میپیچد: «وقتِ انتخاب است...»
راست میگوید. دیگر وقتِ اعتراضهایِ صوری و خشمهایِ بیحاصل گذشته است. امروز باید مرزها را شفاف کرد.
در این روزگارِ حکمرانیِ روایت، رسانههایی هستند که مدام دارند درباره ایران نفرتپراکنی میکنند. برای من، ایران همان معشوقی است که اجازه نمیدهم کسی در حضورم به او بیاحترامی کند.
من مدتی است تصمیمم را گرفتهام و مرزهایم را مشخص کردهام؛ دیگر هر پیجی را لایک نمیکنم، هر شبکهای را نگاه نمیکنم و اجازه نمیدهم کسی در حضور من، به حرمتِ «ایرانم» تعرض کند.
تو چطور؟ تو مرزهایت را کجا کشیدهای؟
✍️زهرا ذوالمجد
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
رحمت بر آن فردوسی پاکزاد
سُراید همی شعر در باب زاد
همی تاریخ جهان و ایران سرا
نوشت و سرود در آن سرسرا
عجم را تو زنده کردی اینچنین
آشناشان بکردی به پارسی و دین
بسی رنج بردی در این سال، سی
تو جمع کردی شاهنامه، ای توسی
زبان فارسی به نامت همی زنده گشت
بگفتی شعر حماسی و پاینده گشت.
درودت باد ای حکیم قدر قهرمان
تو را کار آید با رودابه و رستم پهلوان
#ثریا_کریمی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🌱 #پارت33
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 26 اردیبهشت 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
حدسم درست بود. کسری امروز یکجوری بود. با دهان باز به کارهای عجیبش نگاه میکردم.
کسری آهی بلند کشید و باز سینهٔ فراخش را به نمایش گذاشت. من هم آه کشیدم؛ اما یقین داشتم جنسِ آهِ من با آهِ او از زمین تا آسمان تفاوت دارد. او را نمیدانم، اما آهِ من برای آغوشی بود که میدانستم هرگز سهمی از آن نخواهم داشت.
ناگهان داد زد:
ـ تا کی میخوای بَرّ و بَرّ منو نگاه کنی؟
خون بهسرعت به صورتم دوید و دمای بدنم بالا رفت. خجالتزده نگاهم را از او گرفتم. جلو آمد و گوشهٔ تخت، در نزدیکترین جای ممکن به من، نشست. عطرش دوباره روح و روانم را به بازی گرفت. سری با تأسف برایم تکان داد. به زخمِ پانسمانشدهٔ روی گونهام اشاره کرد و گفت:
ـ چند بار دیگه باید اینطوری ببینمت تا بخوای لب از لب باز کنی و بگی چه اتفاقی داره تو اون خرابشده میافته؟
لبهایم را گزیدم و جوابی ندادم. اگر اختر هزار بار دیگر هم با چاقو سلاخیام میکرد، امکان نداشت به او بگویم با من چه کرده است. من این راز را با خودم به گور میبردم.
کسری وقتی دید جواب نمیدهم، با سر به سطل زباله و لالهها اشاره کرد و پرسید:
ـ این مرتیکه چندمین باره که میاد دیدنت؟ این رو که دیگه میتونی بگی یا برای این یکی هم محرم نیستم؟
دهانم را باز کردم تا بگویم: «تو اکنون از همهٔ دنیا به من محرمتری»، اما زبانم را گاز گرفتم و نگفتم. او همهچیز را دربارهٔ من میدانست، اما من نه. دادههای من از او یک نام بود و یک شغل و یک چهرهٔ دلنشین؛ و دیگر هیچ. من نمیدانستم آن سوی حصارِ این دیوارهای بلند، خانواده و عشقی دارد یا نه. هرچند حتی اگر میدانستم عشقی مهمانِ قلبش نیست، باز هم چیزی نمیگفتم.
روزگاری نهچندان دور، من خواستنیترین دخترِ اطرافم بودم؛ اما حالا چه؟ حتی اگر از این اتهام تبرئه میشدم، حتی اگر از وحید جدا میشدم، حتی اگر چهرهام را مثل قبل زیبا میکردم، با نقاطِ تاریکِ روحم چه میکردم؟ چرا باید او را شریکِ این تقدیرِ سیاه و شوم میکردم؟
کسری در کنار کسی مثل من حیف میشد و من به خودم اجازهٔ این کار را نمیدادم.
کمی خودم را جمعوجور کردم و در جوابِ سؤالش گفتم:
ـ نمیدونم... نشمردم. تقریباً هر هفته همین روز میاد.
کسری آتشفشانی از خشم شد:
ـ و تو حالا باید به من بگی؟
زندان دلنازکم کرده بود. از طرفی هم عادت به این همه توپوتشر از جانبِ او نداشتم. قلبم، ترسیده، خودش را به در و دیوارِ سینهام میکوبید. گفتم:
ـ نگفتم چون مهم نبود.
انگار با این حرفم بنزین ریختم روی آتشِ او:
ـ مهم نبود؟ حیوونی که یه قتل گردنشه و داره تو رو بهجای خودش میفرسته بالای دار، هر هفته داره میاد دیدنت و تو میگی مهم نبود؟ چرا نمیفهمی، دختر؟ چند بار دیگه باید از این نامرد ضربه بخوری تا بفهمی؟
حرفهای تلخش مرا هم تلخ کرد و داد زدم:
ـ من حتی یک بار هم نرفتم ببینمش.
حرفهایم آبی روی آتشِ خشمش شد و نفسِ راحتی کشید؛ اما من هنوز داشتم با جملههای قبلیِ او خودم را شکنجه میکردم. پس این همه بدوبدو و وکیلبازی و از این دادگاه به آن دادگاه کشیده شدن بیثمر بوده و چوبهٔ دار همچنان در کمینِ من نشسته بود.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
اگر همیشه دوست داشتید نویسنده شوید، یک سوال مهم:
❓آیا تا حالا داستانی در ذهنتان شکل گرفته که دوست داشتید آن را بنویسید… اما نمیدانستید از کجا شروع کنید؟
❓یا شاید چند بار شروع کردهاید اما داستان نیمهکاره مانده؟
❓یا حتی نوشتهاید، اما کسی نبوده که متنتان را حرفهای بخواند و راهنماییتان کند؟
اگر پاسخ شما به یکی از این سؤالها «بله» است، احتمالاً وقتش رسیده که نوشتن را جدیتر شروع کنید.
✍🏻 در دوره «قلمتراش» آکادمی قلمساز، شما فقط آموزش تئوری نمیبینید.
در این مسیر، داستان خودتان را مینویسید و استاد دوره قدمبهقدم همراه شماست.
✅ بازخوانی، تحلیل و نقد آثار تا ۲۰ مرتبه برای هر هنرجو
✅ اصلاح متن تا رسیدن به نسخه نهایی
✅ نگارش یک داستان کامل و حرفهای
✅ چاپ اثر در کتاب مشترک انتشارات شاولد
یعنی در پایان دوره، شما فقط یک هنرجو نیستید…
بلکه نویسنده اثری هستید که منتشر شده است.
⚠️ ظرفیت این دوره بسیار محدود است و بهزودی تکمیل میشود.
📩 اگر دوست دارید وارد دنیای نویسندگی شوید و داستان خودتان را به یک اثر واقعی تبدیل کنید، همین حالا برای ثبتنام به ادمین پیام بدهید.
------------------------------
ارتباط با ادمین: 👇🏻
📞 09200757039 📲 @Shavaladpubadmin
------------------------------
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🎉 یک خبر خیلی خوب برای خانواده نویسندگان شاولد!
با خوشحالی به اطلاع شما میرسانیم که مجوز کتاب «شاهراهی که جهان را نگه میدارد» (تنگه هرمز) صادر شد.
این یعنی کتاب حالا آماده ورود به مرحله بعدی است و بهزودی برای چاپ ارسال میشود. 📚✨
از همراهی و اعتماد همه شما نویسندگان عزیز واقعاً سپاسگزاریم. خیلی زود خبرهای هیجانانگیز بعدی از چاپ و انتشار کتاب را هم با شما در میان میگذاریم.
🌟 از طرفی پروژه سوم کتاب مشارکتی شاولد هم آغاز شده است:
📖 کتاب: «وطن ما ایران»
جمعآوری آثار شروع شده و با توجه به ظرفیت محدود کتاب، احتمالاً ظرفیت آن بهزودی تکمیل خواهد شد.
✍ اگر دوست دارید اثر شما هم در این کتاب ثبت و منتشر شود، هرچه زودتر آثار خود را برای ما ارسال کنید تا بررسی و در صورت تأیید در کتاب قرار بگیرد.
منتظر قلمهای زیبای شما هستیم 🌱
انتشارات شاولد
-----------------------------
📩 ارسال اثر:
@Shavaladpubadmin
09200757039
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub