eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
897 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
بزرگداشت روز حضرت فردوسی صحبت و تعریف درباره ی استوره ی بزرگی همچون فردوسی کار خیلی دشواری است.آخه منِ تازه سر از تخم درآورده درباره ی این شخصیت برجسته ی ادبی جهان چه بگوییم؟حضرت فردوسی کسی که سی سال از عمرش رو صرف نوشتن شاهکاری به نام شاهنامه کرد که به آن زیبایی پنج هزار بیت رو کنارهم مصرع به مصرع چید و داستان های حماسی زیبایی رو خلق کرد و هدف بالاترش زنده نگه داشتن زبان پارسی بود آنهم در روزگاری که به زبان مادری حرف زدن در کشور خودمان تابو شکنی شمرده میشد،درباره ی همچین شخصی چه می‌شود گفت و نوشت؟ حالا منِ نو قلم که چه عرض کنم!؟منِ تازه با قلم آشنا شده چه می‌توانم بگویم؟ جز اینکه شاید بتوانیم با پارسی حرف زدنمان و خروج کلمات بی گانه ی عربی و انگلیسی و فرانسوی و ...که به زبان اصیل و زیبای ما هجوم آورده اند دینمان را به ایشان ادا کنیم. «همه جایِ ایران سَرایِ من است زِ هر جایِ ایران، به گیتی به‌اَز جانِ من است.» لیلا گونانی(لام_گاف) ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
*وقت انتخاب است* خواب از چشمم پریده. ذهنم گیر کرده توی آن یک خط شعری که امشب از بلندگوهای چهارراه سینما سعدی پخش می‌شد: *«هم‌وطن! وقتِ انتخاب است...»* دارم فکر می‌کنم که انتخاب همیشه سخت بوده؛ چه توی افسانه‌های کهن، چه وسطِ نبردهایِ سختِ اخلاقی. «افسانه» مرا می‌برد به شاهنامه. به ضحاک؛ همان مردی که دو تا مار روی شانه‌هایش داشت و مارها فقط با خوردنِ مغزهایِ جوان آرام می‌شدند. اما واقعاً ضحاک، چطور ضحاک شد؟ او یک شاهزاده‌‌ی دلاور و خوش‌گذران بود و پدرش هم یک شاهِ عادل. تا این‌که یک روز ابلیس، در ظاهرِ دوست آمد سراغش و با او طرحِ رفاقت ریخت. کمی که گذشت، ابلیس گفت: «ایول! تو خیلی خوبی پسر! فکر کنم برای سلطنت حتی از بابات هم بهتر باشی!» ضحاک خشمگین شد و اعتراض کرد: «حرفِ دهنتو بفهم مردِ ناحسابی!» اما دیگر دیر بود... اگرچه ضحاک اعتراض کرد، ولی حرفی که اساساً نباید گفته می‌شد، گفته شده بود. سقوط ضحاک از همین‌جا شروع شد؛ با یک حرفِ ساده که اجازه داد در حضورش گفته شود. اشتباهِ ضحاک این نبود که به حرفِ ابلیس گوش داد، اشتباهش این بود که ناخواسته، فضا را برای شنیدنِ یک حرفِ شیطانی باز گذاشت. او حد و مرز نداشت و به دیگران نشان نداده بود که چه حرف‌هایی را نباید جلوی او بزنند. راستش را بخواهی، اگر کسی جلوی من به او که دوستش دارم یا به خانواده‌ام حرفِ ناجوری بزند، من فقط با او برخورد نمی‌کنم؛ بلکه اول از خودم می‌پرسم: «من چطور رفتار کرده‌ام که او به خودش اجازه داده این حرف را جلوی من بزند؟ من کجای مرزهایم را شُل گرفته بودم که فضا برای این حرفِ شیطانی مهیا شد؟» حالا که فکر می‌کنم حسین‌ابن‌علی هم می‌توانست چشمش را روی خیلی از کارهای یزید ببندد؛ اما نبست و برای این مرزبندی، از جان و خانواده‌اش گذشت. دوباره صدای بلندگو توی گوشم می‌پیچد: «وقتِ انتخاب است...» راست می‌گوید. دیگر وقتِ اعتراض‌هایِ صوری و خشم‌هایِ بی‌حاصل گذشته است. امروز باید مرزها را شفاف کرد. در این روزگارِ حکمرانیِ روایت، رسانه‌هایی هستند که مدام دارند درباره ایران نفرت‌پراکنی می‌کنند. برای من، ایران همان معشوقی است که اجازه نمی‌دهم کسی در حضورم به او بی‌احترامی کند. من مدتی است تصمیمم را گرفته‌ام و مرزهایم را مشخص کرده‌ام؛ دیگر هر پیجی را لایک نمی‌کنم، هر شبکه‌ای را نگاه نمی‌کنم و اجازه نمی‌دهم کسی در حضور من، به حرمتِ «ایرانم» تعرض کند. تو چطور؟ تو مرزهایت را کجا کشیده‌ای؟ ✍️زهرا ذوالمجد ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
رحمت بر آن فردوسی پاکزاد سُراید همی شعر در باب زاد همی تاریخ جهان و ایران سرا نوشت و سرود در آن سرسرا عجم را تو زنده کردی این‌چنین آشناشان بکردی به پارسی و دین بسی رنج بردی در این سال، سی تو جمع کردی شاهنامه‌، ای توسی زبان فارسی به نامت همی زنده گشت بگفتی شعر حماسی و پاینده گشت. درودت باد ای حکیم قدر قهرمان تو را کار آید با رودابه و رستم پهلوان ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱 🌷 نویسنده: سهیلا سپهری – 26 اردیبهشت 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= حدسم درست بود. کسری امروز یک‌جوری بود. با دهان باز به کارهای عجیبش نگاه می‌کردم. کسری آهی بلند کشید و باز سینهٔ فراخش را به نمایش گذاشت. من هم آه کشیدم؛ اما یقین داشتم جنسِ آهِ من با آهِ او از زمین تا آسمان تفاوت دارد. او را نمی‌دانم، اما آهِ من برای آغوشی بود که می‌دانستم هرگز سهمی از آن نخواهم داشت. ناگهان داد زد: ـ تا کی می‌خوای بَرّ و بَرّ منو نگاه کنی؟ خون به‌سرعت به صورتم دوید و دمای بدنم بالا رفت. خجالت‌زده نگاهم را از او گرفتم. جلو آمد و گوشهٔ تخت، در نزدیک‌ترین جای ممکن به من، نشست. عطرش دوباره روح و روانم را به بازی گرفت. سری با تأسف برایم تکان داد. به زخمِ پانسمان‌شدهٔ روی گونه‌ام اشاره کرد و گفت: ـ چند بار دیگه باید این‌طوری ببینمت تا بخوای لب از لب باز کنی و بگی چه اتفاقی داره تو اون خراب‌شده می‌افته؟ لب‌هایم را گزیدم و جوابی ندادم. اگر اختر هزار بار دیگر هم با چاقو سلاخی‌ام می‌کرد، امکان نداشت به او بگویم با من چه کرده است. من این راز را با خودم به گور می‌بردم. کسری وقتی دید جواب نمی‌دهم، با سر به سطل زباله و لاله‌ها اشاره کرد و پرسید: ـ این مرتیکه چندمین باره که میاد دیدنت؟ این رو که دیگه می‌تونی بگی یا برای این یکی هم محرم نیستم؟ دهانم را باز کردم تا بگویم: «تو اکنون از همهٔ دنیا به من محرم‌تری»، اما زبانم را گاز گرفتم و نگفتم. او همه‌چیز را دربارهٔ من می‌دانست، اما من نه. داده‌های من از او یک نام بود و یک شغل و یک چهرهٔ دلنشین؛ و دیگر هیچ. من نمی‌دانستم آن سوی حصارِ این دیوارهای بلند، خانواده و عشقی دارد یا نه. هرچند حتی اگر می‌دانستم عشقی مهمانِ قلبش نیست، باز هم چیزی نمی‌گفتم. روزگاری نه‌چندان دور، من خواستنی‌ترین دخترِ اطرافم بودم؛ اما حالا چه؟ حتی اگر از این اتهام تبرئه می‌شدم، حتی اگر از وحید جدا می‌شدم، حتی اگر چهره‌ام را مثل قبل زیبا می‌کردم، با نقاطِ تاریکِ روحم چه می‌کردم؟ چرا باید او را شریکِ این تقدیرِ سیاه و شوم می‌کردم؟ کسری در کنار کسی مثل من حیف می‌شد و من به خودم اجازهٔ این کار را نمی‌دادم. کمی خودم را جمع‌وجور کردم و در جوابِ سؤالش گفتم: ـ نمی‌دونم... نشمردم. تقریباً هر هفته همین روز میاد. کسری آتشفشانی از خشم شد: ـ و تو حالا باید به من بگی؟ زندان دل‌نازکم کرده بود. از طرفی هم عادت به این همه توپ‌وتشر از جانبِ او نداشتم. قلبم، ترسیده، خودش را به در و دیوارِ سینه‌ام می‌کوبید. گفتم: ـ نگفتم چون مهم نبود. انگار با این حرفم بنزین ریختم روی آتشِ او: ـ مهم نبود؟ حیوونی که یه قتل گردنشه و داره تو رو به‌جای خودش می‌فرسته بالای دار، هر هفته داره میاد دیدنت و تو می‌گی مهم نبود؟ چرا نمی‌فهمی، دختر؟ چند بار دیگه باید از این نامرد ضربه بخوری تا بفهمی؟ حرف‌های تلخش مرا هم تلخ کرد و داد زدم: ـ من حتی یک بار هم نرفتم ببینمش. حرف‌هایم آبی روی آتشِ خشمش شد و نفسِ راحتی کشید؛ اما من هنوز داشتم با جمله‌های قبلیِ او خودم را شکنجه می‌کردم. پس این همه بدو‌بدو و وکیل‌بازی و از این دادگاه به آن دادگاه کشیده شدن بی‌ثمر بوده و چوبهٔ دار همچنان در کمینِ من نشسته بود. ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اگر همیشه دوست داشتید نویسنده شوید، یک سوال مهم: ❓آیا تا حالا داستانی در ذهن‌تان شکل گرفته که دوست داشتید آن را بنویسید… اما نمی‌دانستید از کجا شروع کنید؟ ❓یا شاید چند بار شروع کرده‌اید اما داستان نیمه‌کاره مانده؟ ❓یا حتی نوشته‌اید، اما کسی نبوده که متن‌تان را حرفه‌ای بخواند و راهنمایی‌تان کند؟ اگر پاسخ شما به یکی از این سؤال‌ها «بله» است، احتمالاً وقتش رسیده که نوشتن را جدی‌تر شروع کنید. ✍🏻 در دوره «قلم‌تراش» آکادمی قلم‌ساز، شما فقط آموزش تئوری نمی‌بینید. در این مسیر، داستان خودتان را می‌نویسید و استاد دوره قدم‌به‌قدم همراه شماست. ✅ بازخوانی، تحلیل و نقد آثار تا ۲۰ مرتبه برای هر هنرجو ✅ اصلاح متن تا رسیدن به نسخه نهایی ✅ نگارش یک داستان کامل و حرفه‌ای ✅ چاپ اثر در کتاب مشترک انتشارات شاولد یعنی در پایان دوره، شما فقط یک هنرجو نیستید… بلکه نویسنده اثری هستید که منتشر شده است. ⚠️ ظرفیت این دوره بسیار محدود است و به‌زودی تکمیل می‌شود. 📩 اگر دوست دارید وارد دنیای نویسندگی شوید و داستان خودتان را به یک اثر واقعی تبدیل کنید، همین حالا برای ثبت‌نام به ادمین پیام بدهید. ------------------------------ ارتباط با ادمین: 👇🏻 📞 09200757039 📲 @Shavaladpubadmin ------------------------------ کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🎉 یک خبر خیلی خوب برای خانواده نویسندگان شاولد! با خوشحالی به اطلاع شما می‌رسانیم که مجوز کتاب «شاهراهی که جهان را نگه می‌دارد» (تنگه هرمز) صادر شد. این یعنی کتاب حالا آماده ورود به مرحله بعدی است و به‌زودی برای چاپ ارسال می‌شود. 📚✨ از همراهی و اعتماد همه شما نویسندگان عزیز واقعاً سپاسگزاریم. خیلی زود خبرهای هیجان‌انگیز بعدی از چاپ و انتشار کتاب را هم با شما در میان می‌گذاریم. 🌟 از طرفی پروژه سوم کتاب مشارکتی شاولد هم آغاز شده است: 📖 کتاب: «وطن ما ایران» جمع‌آوری آثار شروع شده و با توجه به ظرفیت محدود کتاب، احتمالاً ظرفیت آن به‌زودی تکمیل خواهد شد. ✍ اگر دوست دارید اثر شما هم در این کتاب ثبت و منتشر شود، هرچه زودتر آثار خود را برای ما ارسال کنید تا بررسی و در صورت تأیید در کتاب قرار بگیرد. منتظر قلم‌های زیبای شما هستیم 🌱 انتشارات شاولد ----------------------------- 📩 ارسال اثر: @Shavaladpubadmin 09200757039 ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍎 نویسنده: زهرا غفاری – 27 اردیبهشت 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= چشم به چشمان ملیحه، همان زن خوشگل، دوخته بودم. خیلی قشنگ بود. به نظر می‌آمد خیلی هم مهربان است. گفت: مبارکت باشد عروس خانم! زبانم بند آمده بود. نمی‌دانستم باید چه بگویم. تا ساعتی زن‌ها زدند وبا شلیته‌های رنگارنشان رقصیدند‌ و چای و شیرینی خوردند. خورشید در حال غروب کردن بود که مراسم هم کم کم تمام شد و میهمان‌ها کم کم از خانه بیرون رفتند. خانه که خلوت شد. آقا ناصر توی اتاق آمد و کنارم نشست. ملیحه آمد و یک مشت نقل روی سرمان ریخت و هلهله کشید. باز هم خجالت کشیدم مخصوصاً وقتی که آقام و ننه جانم هم آمدند توی اتاق. سفره‌ی شام که پهن شد، همه‌ی فامیل رفته بودند. فقط آقا ناصر و خانواده‌اش بودند و عمه شهربانو با بچه‌هایش. طفلی خدیجه هم نماند. شوهرش نگذاشت بماند. اما کبری بود و داشت مشتاقانه به مادرم کمک می‌کرد. بعد از شام مراسم ساده‌ی بله برون ما برگزار شد و من و آقا ناصر رسماً نامزد شدیم. چه سرعتی! ساعت نُه شب که آقا ناصر و خانواده‌اش رفتند یک‌هو دلم گرفت. وقتی رفتند انگار دل مرا هم با خود بردند. احساس تنهایی عجیبی به سراغم آمد. هنوز نرفته دلم هوایش را کرد. بوی عطر خوشبویی که زده بود هنوز توی مشامم بود. کاش کنارم می‌ماند. خدا کند عمه شهربانو امشب هم بماند. احساس دلتنگی عجیبی دارم. یک حس گنگ‌. خدا رو شکر! مثل این‌که قصد رفتن ندارند. هر چند که ننه زینتم خیلی خسته شده است. دوباره رخت‌خواب‌ها را پشت بام بردیم. روسری و لباسم را عوض کردم. حیفشان بود تنم بمانند. همه را با دقت تا کردم و توی صندوقچه گذاشتم. روسری‌ای که ملیحه خانم روی سرم انداخته بود چند تا زدم و روی لباس‌هایم گذاشتم. اما انگشتری دستم بود. احساس به خصوصی داشتم. یک حس خوب. حس غرور، حس مسؤولیت و حس برتری نسبت به دختران هم‌سن و سال خودم. حداقل توی فامیل خودم ندیده بودم فردی با شرایط آقا ناصر به خواستگاری دختری بیاید. البته چند تایی از دختران فامیل مثل سمیرا، خواهر معصومه، دختر خاله اقدس ،چنین ازدواج‌هایی داشته‌اند. حتی راضیه دختر عمویم که او هم ازدواج کرد و به اصفهان رفت .اما شوهرش اصفهانی نبود. پسر خاله‌اش رسول بود که چون نظامی بود، مجبور شدند به اصفهان بروند. با دستم انگشتر را لمس کردم. قند توی دلم آب شد. از این‌که آقا ناصر مرا از بین این همه دختران شهر خودش به همسری پذیرفته بود راضی و خشنود بودم. از این‌که مردی دوستم داشت احساس غرور می‌کردم. دلم مالامال از شوق بود. بی‌دلیل نبود که عمه شهربانو این قدر عجله داشت و اصرار داشت زودتر کارها انجام شود. بی‌جهت نبود که مادرم از خدایش بود تا این برنامه ردیف شود. شب آرام و اسرار‌آمیز بود. عمه شهربانو مثل شب قبل کنارم دراز کشیده بود و صدای نفس‌های آرامش نشان می‌داد که خواب است. اما امشب خواب با چشمانم بیگانه بود. نسیم سرد شب‌های شهریورماه تنم را خنک کرده بود. پتو را تا چانه‌ام بالا آوردم. پتوی عمه را هم رویش کشیدم. تکان نخورد. گمانم خیلی خسته بود. چشم به آسمان سورمه‌ای‌رنگ و زیبا دوخته بودم. انگار ستاره‌ها هم خوشحال بودند و مرتب چشمک می‌زدند. امشبم نیز با شب‌های دیگر فرق می‌کرد. افکارم در هم برهم بود. به فکر مراسم امروز بودم. چه روز شلوغی داشتیم. از صبح علی‌الطلوع مهمان‌داری و رفت و آمد و جشن و مراسم. وای خدای من، به چه سرعتی! یعنی من متاهل شده بودم؟ از این‌که امروز اصلا پشت دار قالی ننشسته بودم عذاب وجدان داشتم. الهی بلا به جانت نگیرد تاج گل! تو دیگر چرا؟ خیلی از کارمان عقب افتادیم. فردا اول وقت پشت دار می‌نشینم. باید قالی زودتر تمام شود. طفلی آقام بدهکار است. باید کمکش کنم. خدا کند آقا ناصر این‌ها حالا حالاها پیدایشان نشود. خیلی وقت آدم را می‌گیرند. کاش کبری بیاید کمک... نه نه، نمی‌شود او به قدر کافی گرفتاری دارد. از خدیجه هم که توقعی نیست. طفلک با این شوهر عصبی‌اش! صبح روز بعد جمعه بود. دلم می‌خواست بخوابم و استراحت کنم اما نمی‌شد. زودتر از روزهای پیش به قالی‌خانه رفتم. سر حال بودم. همه چیز رو‌به‌راه بود. شکر خدا با انرژی مضاعفی پشت دار نشستم. مدتی یک ریز کار کردم. ساعتی بعد تاج‌گل آمد و دوتایی مشغول بافت شدیم. اگر خدا بخواهد این قالی را که تمام کنیم دیگر برای خودم قالی می‌بافم. می‌خواهم قالی‌های خانه‌ام را خودم ببافم. مگر نه اینکه عروس باید جهیزیه داشته باشد. عروس! واقعاً چقدر پررو شده‌ام! عروس ، شوهر ، متاهل! چه کلماتی وای! لبم را گاز گرفتم. اصلاً ولش کن عیبی که ندارد. ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا