🍎 #پارت_15_عصر_روز_بعد
✨ #عصر_روز_بعد
نویسنده: زهرا غفاری – 27 اردیبهشت 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
چشم به چشمان ملیحه، همان زن خوشگل، دوخته بودم. خیلی قشنگ بود. به نظر میآمد خیلی هم مهربان است. گفت: مبارکت باشد عروس خانم! زبانم بند آمده بود. نمیدانستم باید چه بگویم. تا ساعتی زنها زدند وبا شلیتههای رنگارنشان رقصیدند و چای و شیرینی خوردند.
خورشید در حال غروب کردن بود که مراسم هم کم کم تمام شد و میهمانها کم کم از خانه بیرون رفتند. خانه که خلوت شد. آقا ناصر توی اتاق آمد و کنارم نشست. ملیحه آمد و یک مشت نقل روی سرمان ریخت و هلهله کشید. باز هم خجالت کشیدم مخصوصاً وقتی که آقام و ننه جانم هم آمدند توی اتاق.
سفرهی شام که پهن شد، همهی فامیل رفته بودند. فقط آقا ناصر و خانوادهاش بودند و عمه شهربانو با بچههایش. طفلی خدیجه هم نماند. شوهرش نگذاشت بماند. اما کبری بود و داشت مشتاقانه به مادرم کمک میکرد. بعد از شام مراسم سادهی بله برون ما برگزار شد و من و آقا ناصر رسماً نامزد شدیم. چه سرعتی!
ساعت نُه شب که آقا ناصر و خانوادهاش رفتند یکهو دلم گرفت. وقتی رفتند انگار دل مرا هم با خود بردند. احساس تنهایی عجیبی به سراغم آمد. هنوز نرفته دلم هوایش را کرد. بوی عطر خوشبویی که زده بود هنوز توی مشامم بود. کاش کنارم میماند. خدا کند عمه شهربانو امشب هم بماند. احساس دلتنگی عجیبی دارم. یک حس گنگ.
خدا رو شکر! مثل اینکه قصد رفتن ندارند. هر چند که ننه زینتم خیلی خسته شده است. دوباره رختخوابها را پشت بام بردیم. روسری و لباسم را عوض کردم. حیفشان بود تنم بمانند. همه را با دقت تا کردم و توی صندوقچه گذاشتم. روسریای که ملیحه خانم روی سرم انداخته بود چند تا زدم و روی لباسهایم گذاشتم. اما انگشتری دستم بود. احساس به خصوصی داشتم. یک حس خوب. حس غرور، حس مسؤولیت و حس برتری نسبت به دختران همسن و سال خودم. حداقل توی فامیل خودم ندیده بودم فردی با شرایط آقا ناصر به خواستگاری دختری بیاید. البته چند تایی از دختران فامیل مثل سمیرا، خواهر معصومه، دختر خاله اقدس ،چنین ازدواجهایی داشتهاند. حتی راضیه دختر عمویم که او هم ازدواج کرد و به اصفهان رفت .اما شوهرش اصفهانی نبود. پسر خالهاش رسول بود که چون نظامی بود، مجبور شدند به اصفهان بروند.
با دستم انگشتر را لمس کردم. قند توی دلم آب شد. از اینکه آقا ناصر مرا از بین این همه دختران شهر خودش به همسری پذیرفته بود راضی و خشنود بودم. از اینکه مردی دوستم داشت احساس غرور میکردم. دلم مالامال از شوق بود. بیدلیل نبود که عمه شهربانو این قدر عجله داشت و اصرار داشت زودتر کارها انجام شود. بیجهت نبود که مادرم از خدایش بود تا این برنامه ردیف شود.
شب آرام و اسرارآمیز بود. عمه شهربانو مثل شب قبل کنارم دراز کشیده بود و صدای نفسهای آرامش نشان میداد که خواب است. اما امشب خواب با چشمانم بیگانه بود. نسیم سرد شبهای شهریورماه تنم را خنک کرده بود. پتو را تا چانهام بالا آوردم. پتوی عمه را هم رویش کشیدم. تکان نخورد. گمانم خیلی خسته بود. چشم به آسمان سورمهایرنگ و زیبا دوخته بودم. انگار ستارهها هم خوشحال بودند و مرتب چشمک میزدند. امشبم نیز با شبهای دیگر فرق میکرد. افکارم در هم برهم بود. به فکر مراسم امروز بودم. چه روز شلوغی داشتیم. از صبح علیالطلوع مهمانداری و رفت و آمد و جشن و مراسم.
وای خدای من، به چه سرعتی! یعنی من متاهل شده بودم؟
از اینکه امروز اصلا پشت دار قالی ننشسته بودم عذاب وجدان داشتم. الهی بلا به جانت نگیرد تاج گل! تو دیگر چرا؟ خیلی از کارمان عقب افتادیم. فردا اول وقت پشت دار مینشینم. باید قالی زودتر تمام شود. طفلی آقام بدهکار است. باید کمکش کنم. خدا کند آقا ناصر اینها حالا حالاها پیدایشان نشود. خیلی وقت آدم را میگیرند. کاش کبری بیاید کمک... نه نه، نمیشود او به قدر کافی گرفتاری دارد. از خدیجه هم که توقعی نیست. طفلک با این شوهر عصبیاش!
صبح روز بعد جمعه بود. دلم میخواست بخوابم و استراحت کنم اما نمیشد. زودتر از روزهای پیش به قالیخانه رفتم. سر حال بودم. همه چیز روبهراه بود. شکر خدا با انرژی مضاعفی پشت دار نشستم. مدتی یک ریز کار کردم. ساعتی بعد تاجگل آمد و دوتایی مشغول بافت شدیم. اگر خدا بخواهد این قالی را که تمام کنیم دیگر برای خودم قالی میبافم. میخواهم قالیهای خانهام را خودم ببافم. مگر نه اینکه عروس باید جهیزیه داشته باشد. عروس! واقعاً چقدر پررو شدهام! عروس ، شوهر ، متاهل! چه کلماتی وای! لبم را گاز گرفتم. اصلاً ولش کن عیبی که ندارد.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎
🗓️ یکشنبه// 27// اردیبهشت// 1405 //
#چالش_روزانه_شاولد
موضوع: شهادت امام محمد تقی(ع)
==============================
جوانِ خورشید
در تقویم دلمان، روزهایی هست که گویی زمان میایستد. بیست و نهم ذیقعده، روز شهادت امام جواد (ع) است؛ جوانی که در اوج علم و کرامت، غریبانه به لقای حق شتافت.
موضوع چالش:
از شما نویسندگان دعوت میکنیم با نگاهی به حیات کوتاه اما پرنورِ «جوادالائمه (ع)»، متنی ادبی، داستانک یا دلنوشته خلق کنید.
محورهای پیشنهادی:
* عصای جوانی و کمال پیری: نگاهی به دانش بیپایان ایشان در عنفوان جوانی.
* سفر غریبانه: لحظات وداع از مدینه و دلتنگیِ شهرِ پیامبر.
* معنای «جود»: تصویری از بخشندگی ایشان در کلام یا سیره.
------------------------------
ارسال اثر به ادمین: 👇🏻
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
------------------------------
منتظر نوشتههای قشنگتون هستیم!
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
(به مناسبت شهادت حضرت جوادالائمه (ع))
عطای جوادالائمه (ع)
ما زنده از عطایِ جوادالائمهایم،
پاینده از وفایِ جوادالائمهایم.
حدیثِ سلسلهالذهب، ماندگار؛
دخیلِ شفایِ جوادالائمهایم.
هزاران هزار لعنت و نفرین بر اُمالفضل؛
یا مَنِ اسمُهُ دوایِ جوادالائمهایم.
شهادت، بَرِ و شهپرِ جاودانگی!
حبّذا دولتسرایِ جوادالائمهایم.
به آلِ یاسین و سماء و کِساء!
جامعه، ماجرایِ جوادالائمهایم.
عرفان در تغزّل و درد آشناست؛
پرچمِ مشکی، عزایِ جوادالائمهایم.
ما زنده از عطایِ جوادالائمهایم،
پاینده از وفایِ جوادالائمهایم.
غزلیات — #مهدی_عرفانیان
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
کینه
جوان بود و زیبا! امفضل به اصرار پدر، همسرش شده بود.
رفتار او دیوانهاش میکرد.
او دختری متکبر و خودخواه، ولی جوان، افتاده و مهربان بود.
امفضل با کینهی اهلبیت بزرگ شده بود.
فکر میکرد بعد از اینکه از او صاحب فرزندی شود، میتواند او را از بین ببرد؛ ولی وقتی فهمید توانایی مادر شدن ندارد، نقشهای به ذهن بیمارش رسید!
کنیز خود، هاله را فراخواند:
«پیشِ حکیم رفته، سمی مهلک بگیر.
بگو حتماً بیرنگ و بیبو باشد.»
بعد کیسهای از زر به او داد:
«حکیم طماعی است!»
ساعتی بعد، کنیز با شیشهای که در آن مایعی به زلالی اشک چشم بود، وارد شد.
امفضل خندهای مستانه کرد که کنیز را ترساند.
سم را آرامآرام در کوزهی آب ریخت.
وقتی امام خسته و تشنه به منزل بازگشت، آب را به او داد.
امام در چشمانش خیره ماند.
وحشت کرد؛ بدنش لرزید.
امام بعد از نوشیدن آب، فریاد زد:
«سوختم، سوختم! ای آب نبود تا جگرم را سوزاند!
آب... آب...»
کنیزی با عجله، آب به دست، وارد شد؛
اما امفضل کوزه را بر زمین زد. بعد دستور داد همه بنوازند و هلهله کنند تا صدای حضرت به گوش کسی نرسد.
امام جوان، یکدانه و دردانهی امام رضا علیهالسلام، در آتش زهر و خشم همسر پلیدش به شهادت رسید و غم هجرانش را بر دل شیعیان گذاشت.
لعنت خدا بر امفضل و پدرش تا قیامت باد.
#زهرا_زرگران
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
جان فدای رحمت شاهانه ات آقای عشق
ما گداییم و شما از خوان خود بخشیده ای
لیلا کیانپور
#شهادت_امام_جوادع
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
طوفان وزید و گلی از چمن بچید
بگذار تا نگویمت این دل چهها کشید
آلاله خون گریست ز داغ دل رضا
کِی آسمان شیعه مَهی چون جواد دید؟
سهیلا سپهری
#شهادت_امام_جوادع
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
تحفه
خورشید جزیرهالعرب که به اوج آسمان خزید، کاروانیان از حرکت باز ایستادند. آخرین ساعات بادیهنوردی در آن سرزمین سوزان، سخت و نفسگیر بود. آدمیان و اشتران، خستهودرمانده، در زیر سایهسار نخلهای سربهفلک کشیده یله دادند که نفسی تازه کنند.
پدرم در کنار شتر خویش نشسته بود و جرعهجرعه از مشک آب مینوشید. گاهی نگاه غمگینش به پشت سر و بیابان بیآبوعلف میچرخید و آه میکشید.
پرسیدم: «پدر جان، تو را چه شده که اینگونه افسرده حال میبینمت؟!»
قطره اشکی گوشهی چشمش درخشید. گفت: «از کم سعادتیام دلگیرم! این همه وقت در مکه و مدینه مجاور بودم، لاکن بخت یار نشد که به پابوسی جوادالائمه بار یابم! آرزو داشتم جامهای متبرک از دست ایشان میگرفتم!»
من نیز نقل بخشندگی فراوان و کرامات خاص جوادالائمه را زیاد شنیده بودم و بدم نمیآمد از نزدیک ملاقاتش کنم. گفتم: «غصه که دردی دوا نمیکند پدر. امام در حصر بودند. اما... اما شاید دست سرنوشت باری دیگر تو را...»
سخنم را قطع کرد: «من یک پایم لب گور است فرزندم. محال است عمرم به سفری دیگر کفاف دهد...»
همان لحظه سواری به تاخت از پشت تپههای پر از خاروخاشاک نمایان شد.
ـــــ محمد قمی کیست؟!
کاروانیان پدرم را نشان دادند.
اسب مقابل ما از حرکت ایستاد. سوار، پایین پرید. از میان خورجینش بقچهای بیرون کشید و رو به پدرم گفت: «این تحفه از آن شماست!»
ــــ تحفه؟! از جانب چه کسی؟
ـــــ محمد پسر علی ابن موسی الرضا!
پدرم با دستهای لرزان، بقچه را گرفت و گشود. جامهای از جنس خز نرم و زیبا، آغشته به عطر خوش مشک و عنبر، نمایان شد.
پدرم هاجوواج مانده، و نگاهش میان مرد و تحفه سرگردان بود.
ـــــ به خدا که آرزوی چنین هدیهای را داشتم. اما چگونه؟! من در اینباره با احدی کلامی سخن نگفته بودم!
مرد لبخندی معنادار زد. بر زین اسب نشست و با همان سرعتی که آمده بود، رفت و از نظرها ناپدید گشت.
پدرم جامه را بر صورت و محاسن سفیدش کشید. سرش را میان جامه فرو برد و از ته دل گریست.
#نرگس_باقری
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به نام خدای مستعان
پیرترین جوان
کتایون نظری
«زمان... همیشه در حال دویدن است.
ما فکر میکنیم با گذشت سالها، به چیزی میرسیم به اسم خرد، به آرامش، به کمال.
اما او... او زمان را دور زد.
تصور کن جوانی که در چشمهایش، فرسنگها تجربه و حکمت کهنسالان نشسته است. او نه با سالها، که با "حقیقت" قد کشید.
او عصای جوانیاش را در میانهی راه، به دست سرنوشت سپرد، اما نگاهش را در آسمان دانش بیانتهای الهی رها کرد. او به ما آموخت که پیری، فقط چروکهای پوست نیست؛ پیری یعنی وقتی دانایی هایت چنان عمیق شود که زمان، دیگر نتواند بر تو چیره شود.
گاهی آدمها با سن و سالشون بزرگ نمیشن، با دانش و نگاهشون بزرگ میشن. امام جواد دقیقاً همینطور بود. یه جوانی که وقتی به چشمهاش نگاه میکردی، انگار داشت با یه پیرمرد بسیار دانا حرف میزدی. انگار اون همه دانایی و تجربه، توی اون کالبد جوون جمع شده بود. خیلی عجیب و تلخه که اون عصای جوانی رو درست وقتی که به اوج دانایی رسیده بود، رها کرد. انگار میخواست به ما یاد بده که کمال، منتظر رسیدن به پیری نیست کمال همونجاست که حقیقت رو پیدا کنی، حتی اگه خیلی جوون باشی.»
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
آقا جواد
خواندم که چند کودک با هم بازی می کردند پادشاهی می خواست از آن جا رد شود همه کودکان فرار کردند بجز یک نفر. پادشاه از پسر شجاع پرسید چرا در نرفتی؟ کودک گفت من که کاری نکرده بودم.
آن کودک کسی نبود جز امام جواد(ع).
به امام جواد بیش از امامان دیگر دل بسته ام چون جوان ترین امام است می شود راحت تر با او ارتباط برقرار کرد. جوادهایی که توی عمرم دیدم خیلی زبل بودند.
حسین علی ساسانی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
⏳ *آخرین فرصت استفاده از تخفیف چاپ کتاب * 📚✨
🔹با توجه به *افزایش * 👈/هزینههای چاپ و کاغذ/ 👉
پس از پایان جشنواره تخفیف انتشارات شاولد تعرفهها * حدود ۲۰٪ افزایش * خواهد داشت. این جشنواره تنها تا * ۳ روز آینده* فعال است.
ا *گر تصمیم چاپ کتابتان را دارید* 👈، اکنون بهترین زمان برای نهاییکردن آن و استفاده از قیمتهای ویژه *جشنواره* است ✅
❌در صورتی که در حال حاضر امکان *پرداخت کامل* * مبلغ را ندارید، میتوانید با واریز *پیشپرداخت* ، *رزرو چاپ خود را ثبت کرده* و از تخفیف فعلی *بهرهمند شوید.* ❌
اثرت رو همین الان برامون بفرست تا برات بررسی کنیم 😊:👇🏻
📪 @Shavaladpubadmin
*مشتاقیم بهزودی خبر آغاز چاپ اثر ارزشمندتان را بشنویم* 😊✍️🌿
انتشارات شاولد | همراهِ قلمِ تو
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub