eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
894 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
جان فدای رحمت شاهانه ات آقای عشق ما گداییم و شما از خوان خود بخشیده ای لیلا کیانپور ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
طوفان وزید و گلی از چمن بچید بگذار تا نگویمت این دل چه‌ها کشید آلاله خون گریست ز داغ دل رضا کِی آسمان شیعه مَهی چون جواد دید؟ سهیلا سپهری ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
تحفه خورشید جزیره‌العرب که به اوج آسمان خزید، کاروانیان از حرکت باز ایستادند. آخرین ساعات بادیه‌‌نوردی در آن سرزمین سوزان، سخت و نفس‌گیر بود. آدمیان و اشتران، خسته‌ودرمانده، در زیر سایه‌سار نخل‌های سربه‌فلک کشیده یله دادند که نفسی تازه کنند. پدرم در کنار شتر خویش نشسته بود و جرعه‌جرعه از مشک آب می‌نوشید. گاهی نگاه غمگینش به پشت سر و بیابان بی‌آب‌وعلف می‌چرخید و آه می‌کشید. پرسیدم: «پدر جان، تو را چه شده که اینگونه افسرده ‌حال می‌بینمت؟!» قطره اشکی گوشه‌ی چشمش درخشید. گفت: «از کم سعادتی‌ام دلگیرم! این همه وقت در مکه و مدینه مجاور بودم، لاکن بخت یار نشد که به پابوسی جوادالائمه بار یابم! آرزو داشتم جامه‌ای متبرک از دست ایشان می‌گرفتم!» من نیز نقل بخشندگی فراوان و کرامات خاص جوادالائمه را زیاد شنیده بودم و بدم نمی‌آمد از نزدیک ملاقاتش کنم. گفتم: «غصه که دردی دوا نمی‌کند پدر. امام در حصر بودند. اما... اما شاید دست سرنوشت باری دیگر تو را...» سخنم را قطع کرد: «من یک پایم لب گور است فرزندم. محال است عمرم به سفری دیگر کفاف دهد...» همان لحظه سواری به تاخت از پشت تپه‌های پر از خاروخاشاک نمایان شد. ـــــ محمد قمی کیست؟! کاروانیان پدرم را نشان دادند. اسب مقابل ما از حرکت ایستاد‌. سوار، پایین پرید. از میان خورجینش بقچه‌ای بیرون کشید و رو به پدرم گفت: «این تحفه از آن شماست!» ــــ تحفه؟! از جانب چه کسی؟ ـــــ محمد پسر علی ابن موسی الرضا! پدرم با دست‌های لرزان، بقچه را گرفت و گشود. جامه‌ای از جنس خز نرم و زیبا، آغشته به عطر خوش مشک و عنبر‌، نمایان شد. پدرم هاج‌وواج مانده، و نگاهش میان مرد و تحفه سرگردان بود. ـــــ به خدا که آرزوی چنین هدیه‌ای را داشتم. اما چگونه؟! من در این‌باره با احدی کلامی سخن نگفته بودم! مرد لبخندی معنادار زد. بر زین اسب نشست و با همان سرعتی که آمده بود، رفت و از نظرها ناپدید گشت. پدرم جامه را بر صورت و محاسن سفیدش کشید. سرش را میان جامه فرو برد و از ته دل گریست. ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به نام خدای مستعان پیرترین جوان کتایون نظری «زمان... همیشه در حال دویدن است. ما فکر می‌کنیم با گذشت سال‌ها، به چیزی می‌رسیم به اسم خرد، به آرامش، به کمال. اما او... او زمان را دور زد. تصور کن جوانی که در چشم‌هایش، فرسنگ‌ها تجربه و حکمت کهن‌سالان نشسته است. او نه با سال‌ها، که با "حقیقت" قد کشید. او عصای جوانی‌اش را در میانه‌ی راه، به دست سرنوشت سپرد، اما نگاهش را در آسمان دانش بی‌انتهای الهی رها کرد. او به ما آموخت که پیری، فقط چروک‌های پوست نیست؛ پیری یعنی وقتی دانایی‌ هایت چنان عمیق شود که زمان، دیگر نتواند بر تو چیره شود. گاهی آدم‌ها با سن و سالشون بزرگ نمی‌شن، با دانش و نگاهشون بزرگ می‌شن. امام جواد دقیقاً همین‌طور بود. یه جوانی که وقتی به چشم‌هاش نگاه می‌کردی، انگار داشت با یه پیرمرد بسیار دانا حرف می‌زدی. انگار اون همه دانایی و تجربه، توی اون کالبد جوون جمع شده بود. خیلی عجیب و تلخه که اون عصای جوانی رو درست وقتی که به اوج دانایی رسیده بود، رها کرد. انگار می‌خواست به ما یاد بده که کمال، منتظر رسیدن به پیری نیست کمال همون‌جاست که حقیقت رو پیدا کنی، حتی اگه خیلی جوون باشی.» ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
آقا جواد خواندم که چند کودک با هم بازی می کردند پادشاهی می خواست از آن جا رد شود همه کودکان فرار کردند بجز یک نفر. پادشاه از پسر شجاع پرسید چرا در نرفتی؟ کودک گفت من که کاری نکرده بودم. آن کودک کسی نبود جز امام جواد(ع). به امام جواد بیش از امامان دیگر دل بسته ام چون جوان ترین امام است می شود راحت تر با او ارتباط برقرار کرد. جوادهایی که توی عمرم دیدم خیلی زبل بودند. حسین علی ساسانی ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
⏳ *آخرین فرصت استفاده از تخفیف چاپ کتاب * 📚✨ 🔹با توجه به *افزایش * 👈/هزینه‌های چاپ و کاغذ/ 👉 پس از پایان جشنواره تخفیف انتشارات شاولد تعرفه‌ها * حدود ۲۰٪ افزایش * خواهد داشت. این جشنواره تنها تا * ۳ روز آینده* فعال است. ا *گر تصمیم چاپ کتابتان را دارید* 👈، اکنون بهترین زمان برای نهایی‌کردن آن و استفاده از قیمت‌های ویژه *جشنواره* است ✅ ❌در صورتی که در حال حاضر امکان *پرداخت کامل* * مبلغ را ندارید، می‌توانید با واریز *پیش‌پرداخت* ، *رزرو چاپ خود را ثبت کرده* و از تخفیف فعلی *بهره‌مند شوید.* ❌ اثرت رو همین الان برامون بفرست تا برات بررسی کنیم 😊:👇🏻 📪 @Shavaladpubadmin *مشتاقیم به‌زودی خبر آغاز چاپ اثر ارزشمندتان را بشنویم* 😊✍️🌿 انتشارات شاولد | همراهِ قلمِ تو ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱 🌷 نویسنده: سهیلا سپهری – 28 اردیبهشت 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= کسری دوباره نشست لب تخت. این بار کمی مهربان‌تر گفت: ـ باید به من می‌گفتی، مهتاب. خیر سرم من وکیلتم و اون مرتکه مشکوک‌ترین آدم این پرونده است. باید من رو از هر اتفاقی که به اون مربوط می‌شه، مطلع می‌کردی. کوچک‌ترین چیزی، هرچند از نظر تو بی‌اهمیت، می‌تونه به باز کردن گره این پرونده و نجات خودت کمک کنه. زمزمه کردم: ـ بهتره خودت رو زیاد اذیت نکنی، کسری. خودت هم خوب می‌دونی که ما این پرونده رو باختیم و هیچ مدرکی علیه وحید وجود نداره. اون یا واقعاً بی‌گناهه یا این‌قدر زرنگه که هرگز دم به تله نمی‌ده. بغضی تلخ راه نفسم را بند آورد. مثل همه کابوس‌هایم حس کردم باز طنابی زمخت بر گردنم افتاده و گلویم را می‌فشارد. با دست آزادم گلویم را لمس کردم و خودم را از آن طناب نامرئی نجات دادم، اما ترس از دار زدن هنوز بیخ گلویم چسبیده بود. خجالت می‌کشیدم به کسری بگویم از مرگ می‌ترسم، اما او تنها کسی بود که می‌تونستم در این باره با او حرف بزنم. به پدر و مادر و برادرم که نمی‌شد حرفی بزنم. سهم من از آن‌ها، هر هفته یک ربع ملاقات آن هم از پشت شیشه‌های قطور بود و دلم نمی‌خواست آن چند دقیقه را به خودم و آن‌ها زهر کنم. بدون این حرف‌ها هم با دیدن قد خمیده پدر و موهای به برف نشسته مادر و جوانی پژمرده محمد، از خودم خجالت می‌کشیدم. کسری هنوز منتظر ادامه حرفم بود. با حنجره زخمی از بغض گفتم: ـ طناب دار خیلی ترسناکه، کسری. من هر شب دارم کابوسش رو می‌بینم. نمی‌شه بهشون بگی من رو یه جور دیگه بکشن؟ مثلاً با گلوله؟ کسری از حرفم به‌شدت جا خورد. مشخص بود که انتظار هر حرفی را داشت جز این یکی. نگاهش رنگ غم گرفته بود، اما خیلی زود خودش را پیدا کرد. دسته‌ای از موهای پریشانم را گرفت و کشید و گفت: ـ باز شروع کردی؟ چند بار باید بهت بگم که تا من زنده‌ام، نمی‌ذارم هیچ اتفاقی برات بیفته؟ نکنه دیگه به وکیلت اعتماد نداری؟ شدت کشیدن موهایم را بیشتر کرد و با اخمی تصنعی گفت: ـ ببینم؟ نکنه یه وکیل دیگه زیر سر داری، موکل بی‌وفا؟ شوخی‌اش لبخند بر لبم نشاند. نگاهی به دستش که میان موهایم گیر افتاده بود کردم و باز حسرت بر دلم خنج کشید. کاش او را در وقتی دیگر و در جایی دیگر دیده بودم. کاش آن روزی که قرار بود وحید را ببینم، مرده بودم و هرگز به آن قرار منحوس نمی‌رسیدم. باز آهی بی‌اجازه نشست توی گلویم. این روزها همه نفس‌هایم آه شده بودند. گفتم: ـ اصلاً بحث تو نیست، کسری. پدرم رزومه کاری‌ت رو بارها برام گفته. خوب می‌دونم تا حالا هیچ پرونده‌ای رو نباختی و روی دست تو وکیلی نیست، اما… کسری تلخ شد: ـ اما چی؟ تو اگه من رو قبول داشتی که این‌قدر زود ناامید نمی‌شدی. درسته دستمون خالیه، اما مطمئن باش تو هرگز به قصاص محکوم نمی‌شی. ـ از کجا این‌قدر مطمئن حرف می‌زنی؟ ـ مطمئنم، چون حتی اگه محکوم هم بشی، ما رضایت اولیای دم رو داریم. پوزخندی زدم: ـ شوخی نکن، کسری! خودت رو بذار جای خانواده لاله. اگر خدای نکرده خواهرت رو می‌کشتن، می‌تونستی از خون خواهرت بگذری؟ می‌تونستی قاتلش رو ببخشی؟ کسری بی‌معطلی جواب داد: ـ هرگز! با رضایت لبخندم را تجدید کردم. با او هم‌عقیده بودم. من هم هرگز نمی‌تونستم قاتل عزیزانم را ببخشم. جواب من هم یک هرگز به همان قاطعیت هرگز کسری بود. بنابراین محکم گفتم: ـ پس خواهش می‌کنم دیگه حرفی از رضایت اولیای دم نزن. ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🗓️ دوشنبه// 28// اردیبهشت// 1405 // موضوع: سال روز ازدواج حضرت فاطمه و امام علی و روز ازدواج ❣⃟❀❣⃟❀❣⃟❀❣⃟❀❣⃟❀ ❣⃟❀ ❣⃟❀ ذی‌الحجه ماه علی است! ❣⃟❀ ماه ازدواج علی بـا فاطمه، ❣⃟❀ روز رکوع و انگشتری در ❣⃟❀ نماز، سدابواب، عرفه، ❣⃟❀ بخشیدن فدک، ❣⃟❀نزول آیه‌ی تطهیر، ❣⃟❀ مباهله ، و..... ❣⃟❀ خـــدایا ! ایــرج ❣⃟❀ در ایـن مــاه، ❣⃟❀ شادی علی را ❣⃟❀ کامـــل کـــن! ❣⃟❀ بـه مژده‌ی ! ❣⃟❀ سالروز ❣⃟❀ امام علی(علیه‌السلام) ❣⃟❀ و حضرت فاطمه زهرا(س) ❣⃟❀ بـر شما بزرگواران مبارک💐 ============================== 🕊 چالش نوشتاری: «ساده، مثل پیوند آسمان و زمین» ذی‌الحجه، ماهِ پیوندهای آسمانی است؛ ماهی که با نام امیرالمؤمنین و پیوند او با حضرت زهرا (س) گره خورده است. ماهی پر از نشانه‌هایی از عشق، ایثار و حقانیت. موضوع چالش: از شما نویسندگان عزیز می‌خواهیم با الهام از حال‌وهوای این ماه و «سادگیِ باشکوهِ» ازدواج حضرت علی (ع) و حضرت زهرا (س)، قطعه‌ای ادبی بنویسید. ایده‌هایی برای قلم‌فرسایی: * عاشقانه‌ی بی‌تکلف: روایتی از آغاز یک زندگی که با «نام خدا» و «قناعت» بنا شد. * پیوند با ظهور: دل‌نوشته‌ای برای آرزوی برپاییِ عدل و مهربانی. * نمادهای این ماه: می‌توانید از مفاهیمی مثل «انگشتری در نماز»، «نزول آیه تطهیر» یا «مباهله» به عنوان بسترِ یک روایت داستانی استفاده کنید. منتظر ارسال آثار ارزشمند شما هستیم! =========================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
مبارک باد پیوند دو همتا دو همدل، هم زبان ماه دلارا جهان غرق تماشای علی بود همان دم که بلی می گفت زهرا سالروز ازدواج حضرت علی(ع)و حضرت زهرا(س) ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
باارزش‌ترین هدیه خدایا چه روز مبارکی؛ روز ازدواج امیرالمؤمنین علیه‌السلام و بانوی آب، حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها. گویی ماه و خورشید به هم رسیدند و بعد ستاره‌ها متولد شدند. و من آرزو کردم یادگاری از این روز داشته باشم. ناگهان امروز پیامی داشتم که دوستی در خانه‌ی خدا، به نیتم، در کعبه نماز خوانده است. این باارزش‌ترین هدیه‌ای است که از اول عمرم دریافت کرده‌ام. خدایا شکرت. ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub