eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
896 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱 🌷 نویسنده: سهیلا سپهری – 30 اردیبهشت 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= کسری نیم ساعتی می‌شد که رفته بود. سرمم هم چند دقیقه‌ای بود که تمام شده بود و خون داشت از رگم برمی‌گشت توی لوله. همان پرستاری که کسری توبیخش کرده بود، داشت توی اتاق می‌چرخید اما عملاً مرا نادیده گرفته بود. امروز به قدر کافی خون از دست داده بودم و دیگر نایی برای خونریزی بیشتر نداشتم. صدا زدم: ـ خانم؟ سرم من خیلی وقته تموم شده. خودش را به نشنیدن زد. دوباره گفتم: ـ داره از رگم خون میاد. هنوز حرفم تمام نشده بود که داد زد: ـ خیله خب، حالا! کولی‌بازی درنیار! نترس، با چند تا قطره خون نمی‌میری. از لحن تلخ و نامهربانش جا خوردم، ولی چیزی نگفتم. در دلم به او حق می‌دادم که دلخور باشد، اما مسئله اینجا بود که من در دلخوری او کمترین سهمی نداشتم. بعد از چند دقیقه بالاخره رضایت داد دست از بیهوده چرخیدن در اتاق بردارد و آنژیوکت را از دستم جدا کند. سوزن را طوری از دستم کشید که درد تا مغز استخوانم پیچید، ولی باز هم زبان به دندان گرفتم و دم نزدم. خون هنوز قطره‌قطره از جای سوزن می‌چکید، اما او حتی حاضر نشد روی زخم را چسب بزند. کمی جای سوزن را فشار دادم تا بالاخره خون منعقد شد و بند آمد. وقتی پایم را از تخت پایین گذاشتم، ضعف و سرگیجه بر من غالب شد. در شرف سقوط بودم که پرستار با بی‌میلی دستم را گرفت و کمک کرد تا از اتاق بیرون بروم. توی سالن، یکی از نگهبانان بند منتظرم نشسته بود. پرستار تا کنار او دستم را رها نکرد و وقتی به او رسیدیم، سفارشم را کرد و گفت: ـ کمکش کنید تا سالم برسه بند. خون زیادی از دست داده و سرگیجه داره. نگهبان که زنی هم‌سن مادرم بود، از جا بلند شد. ابروهای پرپشت مردانه و کرک‌های سیاه پشت لبش چهره‌اش را خشن کرده بود، اما با مهربانی دستم را گرفت و گفت: ـ باشه، حواسم بهش هست؛ ولی گفتن بند نبرمش. پرستار با بی‌تفاوتی شانه‌ای بالا انداخت و رفت. قصد داشتم از او تشکر کنم، اما حرف‌های نگهبان حواسم را پرت کرد و فراموشم شد. زن دستبند را درآورد. دست‌هایم را جلو بردم؛ دیگر به این النگوهای سنگین و زمخت فلزی عادت کرده بودم. نگهبان نچ‌نچ‌کنان دستبند را به دستم زد و زیر لب گفت: ـ یه جای سالم تو دست‌هاش نداره. خدا به مادرش صبر بده. بعد دست انداخت به شانه‌ام و تن نحیفم را کاملاً در بر گرفت تا مبادا غش کنم. از بهداری که بیرون رفتیم، طاقت نیاوردم و پرسیدم: ـ اونجا گفتین من رو بند نمی‌برین. درسته؟ سرش را بالا و پایین کرد و با ناراحتی گفت: ـ آره دخترجون. نمی‌دونم چی کار کردی که این حال و روزت رو هم نادیده گرفتن و فرستادنت اونجا. نمی‌دانستم آنجایی که می‌گفت کجاست، اما از لحن دلسوزانه‌اش می‌شد فهمید که جای خوبی نیست. ترس در جانم نشسته بود، اما جرأت پرسیدن سؤال دیگری نداشتم. شنیده بودم وقتی موعد اعدام مجرمین نزدیک می‌شد، آن‌ها را به بند اعدامی‌ها می‌بردند؛ اما من که هنوز حکمم نیامده بود. پس مرا کجا داشتند می‌بردند؟! ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🗓️ چهارشنبه// 30// اردیبهشت// 1405 // موضوع: روز ملی جمعیت و شهدای خدمت ============================== 🌱 چالش نوشتاری: «ادامه‌ی راه» ۳۰ اردیبهشت، یادآور دو مفهوم ارزشمند است: جمعیت و آینده**، و **خدمت و ایثار. در این چالش، از شما دعوت می‌کنیم درباره‌ی پیوند میان امید به فردا و یاد کسانی که برای مردم خدمت کردند بنویسید. می‌توانید از خانواده، فرزند، آینده، مسئولیت، فداکاری و اثری که انسان‌های خدمت‌گزار از خود به جا می‌گذارند الهام بگیرید. این بار، قلم شما روایت‌گرِ زندگی باشد؛ زندگی‌ای که با عشق ادامه پیدا می‌کند و با خدمت معنا می‌گیرد. قالب آثار: دل‌نوشته، داستانک، روایت کوتاه یا متن ادبی حال‌وهوای متن: امیدبخش، انسانی و تأثیرگذار 🖋 نمونه: «بعضی نام‌ها در شناسنامه‌ی شهر می‌مانند؛ نه فقط چون خدمتی کرده‌اند، بلکه چون راهی روشن کرده‌اند. و بعضی لبخندها، در صورتِ کودکانی ادامه پیدا می‌کند که فردای این سرزمین را خواهند ساخت.» منتظر نوشته‌های شما هستیم. ✨ ------------------------------ ارسال اثر به ادمین: 👇🏻 📞 09200757039 📲 @Shavaladpubadmin ------------------------------ منتظر نوشته‌های قشنگتون هستیم! =========================== کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
موضوع: وصیت نویسنده: سارا جربان زمانی که عموی من شهید شد، من هنوز متولد نشده بودم اما خاطرات بسیاری از او شنیده ام از مهربانی و باگذشت بودنشان. ایشان همچنین عاشقانه در راه دین و علم کوشیدند. فرقی ندارد شهدای دفاع مقدس باشد یا شهدای علمی و هسته ایی آنها واقعا فرشته ی زمینی بودند که خدا آنها را گلچین نمود. چند وقت پیش وصیت نامه یشان را می خواندم. چند وصیت یا به قول معروف نصیحت نموده بودند که ای فرزندان وطن، دختران و پسران گلم راه علم را بپویید که هیچ گاه پایان پذیر نیست، شما می توانید با علمتان به این کشور خدمت کنید و ما با جنگیدنمان اما یادتان باشد زمانی ایران آباد است که فرزندانی صالح وسالم رشد و تربیت دهید پس در کنار علم اندوزی و اشتغال واژه ی مادری و پدری را به نحو احسنت پرورش دهید. ایران را همیشه سرافراز و سربلند بدارید. محمد علی جربان ===================== بله https://ble.ir/shavaladpub
یادآوری مهم برای علاقه‌مندان به نویسندگی! ثبت‌نام در دوره «قلم‌تراش» آکادمی قلم‌ساز همچنان باز است، اما ظرفیت رو به اتمام است و کلاس‌ها به زودی آغاز می‌شود. اگر می‌خواهید داستان خود را به یک اثر حرفه‌ای تبدیل کنید و از پشتیبانی تخصصی تا ۲۰ بار بازخوانی و نقد بهره‌مند شوید، این فرصت را از دست ندهید. 💰 تخفیف ویژه تا ۱۰ خرداد: ۵.۹۹۰.۰۰۰ تومان 📩 برای دریافت جزئیات بیشتر و ثبت‌نام در دوره «قلم‌تراش»، همین حالا به ادمین پیام بدهید. ------------------------------ 📞 09200757039 📲 @Shavaladpubadmin ------------------------------ منتظر شروع یک مسیر جذاب و متفاوت در نویسندگی با شما هستیم! ✍🏻✨ =========================== کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شاولد/ مهارت نویسندگی
⏳ *آخرین فرصت استفاده از تخفیف چاپ کتاب * 📚✨ 🔹با توجه به *افزایش * 👈/هزینه‌های چاپ و کاغذ/ 👉 پس ا
⏳ *فقط ۱ روز باقی مانده! 💥 ۲۰٪ تخفیف ویژه چاپ کتاب با انتشارات شاولد 🚀 📚 فرصت را از دست نده، همین حالا تصمیم بگیر و اثر ارزشمندت را چاپ کن! 🎉 ✨ برای رزرو فقط پیش‌پرداخت کن و از تخفیف بهره‌مند شو! * 💸
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍎 نویسنده: زهرا غفاری – 31 اردیبهشت 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= صبح روز بعد بی‌حال و خسته بودم. تا چشم باز کردم یادم آمد که آقا ناصر امروز می‌آید، خوشحال شدم. از این‌که بعد از دو روز دلتنگی باز قدم به خانه‌ی قلبم می‌گذاشت‌، شادمان شدم‌. انگار انرژی به تنم برگشت. سریع از رختخواب بیرون آمدم‌. تاج گل و عمه و بچه‌هایش هنوز خواب بودند‌. بی‌شک مادرم به مرغدانی رفته بود. هوای سرد شهریور لرزش خفیفی توی بدنم انداخت‌. برای خواندن نماز به ایوان آمدم. آقام نمازش را خوانده بود و داشت با تسبیح ذکر می‌گفت. عمه وظیفه‌شناس بود‌. دقایقی بعد از من به ایوان آمد‌، نماز خواند. بعد رو به من کرد و گفت‌: حالا خیلی زود است. آقا ناصر به این زودی نمی‌آید. خودم را بی‌خیال نشان دادم و گفتم: خوب نیاد. عمه متعجب به من نگاه کرد و گفت: رعنا، اول صبحی چت شده! - هیچی. علی‌مراد که جایش را کنار پدرم انداخته و هنوز هم زیر پتو بود تکانی خورد و سرش را از زیر پتو بیرون آورد و گفت: شهربانو اول صبحی بازجویی می‌کنی؟ مث که خوابیدیما! آقام گفت: علی‌مراد پاشو نمازت را بخوان تا قضا نشده. علی‌مراد سرش را زیر پتو برد‌، خودش را جمع کرد و گفت: هَنو که اَفتو نزده. عمه شهربانو از جایش بلند شد و بالای سر شوهرش رفت و با یک حرکت پتو را کنار زد و گفت: علی‌مراد! پس کی می‌خواهی نمازت را بخوانی؟ الان اَفتو پهن میشه‌ها... پاشو، پاشو که خیلی کار داریم. باید برم شهر. کم‌کم آقا ناصر هم می‌رسه. پاشو زشته ما هم باید زودتر آماده شیم. - آقا سید، مگه شما نمی‌آیی؟ پدرم دستی به ریش سفیدش کشید و گفت: من که نباید بیایم شهربانو. من و علی‌مراد امروز میریم باغ، امروز پاکَن داریم. علی‌مراد هم با من می‌یاد. تو با زینت همراه رعنا باشید. صدای ننه‌ام از حیاط به گوش رسید. از آن‌جا داشت سر تاج‌گل که روی پشت بام خوابیده بود غر می‌زد: پاشو بیا سر دار. رعنا هم نیست امروز‌ معطل می‌مانیم. تاج‌گل مثل برج زهر مار وارد ایوان شد. امروز فکر کنم از دنده‌ی چپ بلند شده بود. زیر زبانی سلام کرد و به قالی‌خانه رفت و پشت دار نشست. گفتم: تاج‌گل دستت درد نکنه. به شدت گرسنه بودم. دلم نان و پنیر با چای شیرین می‌خواست. گفتم: من بروم صبحانه بخورم. ننه‌ام به هم توپید: قربانت بروم رعنا! تو می‌خواهی آزمایش بدهی، باید ‌ناشتا باشی. – ننه خوب گشنمه عمه شهربانو مداخله کرد: رعنا، ننه جانت راست می‌گه. یک لقمه بیاور بعد از این‌که خون دادی آن را بخور. قانع شدم. رفتم اتاق دیگر تا لباس عوض کنم. دلم از گشنگی مالش می‌رفت. صدای ترمز ماشین آمد. قلبم فرو ریخت. لذت شیرینی سراسر وجودم را فرا گرفت. خودش بود. آقا ناصر. این را از تپش‌های ممتد قلبم شنیدم. خیلی خوشحال شدم. دلم پرپر می‌زد، زود‌تر از اتاق بیرون بروم. بروم و زود‌تر از همه ببینمش. این دو سه روزه خیلی دلم تنگ شده بود. عمه شهربانو پشت در اتاق آمد و گفت: رعنا جان، آمدند آمدند. داشتم چادر سر می‌کردم. گفتم: می‌دانم، الان می‌یام. از اتاق که بیرون آمدم پدرم داشت می‌رفت باغ. بیل و دو سه تا گونی خالی دستش بود. ننه جان با اخم گفت: من هزار تا کار دارم شهربانو همراهشان است. قرار است مهین خانم بیاد گردو ببرد. می‌خواد برای پسر و عروسش بفرستد تبریز. باید خانه باشم. برایش کیلو کنم. باید بروم دکان‌ مش شیرزاد. آقام گفت: من بروم، علی‌مراد را فرستاده‌ام خانه مش‌قنبر چند تا گونی دیگر بیاورد، تا برسم باغ او هم آمده. شهربانو مواظب رعنا باش. عمه در جواب گفت: باشه میرزا، خیالت راحت باشه. آماده توی ایوان ایستاده بودم. تاج‌گل مشغول کار بود و صدای آوازش که گره‌های رنگی را کنار هم ردیف می‌کرد از قالی‌خانه می‌آمد. منتظر ایستاده بودم تا عمه حاضر شود. وای که چقدر فس فس می‌کرد. به نظرم رسید کاش کبری همراهم می‌آمد. ولی او هم سر دار است. دو تا بچه قد و نیم قد، مراقبت می‌خواهد. اگر خدیجه اجازه داشت خیلی خوب می‌شد. همراهمان می‌آمد. آن طفل معصوم که برای دستشویی رفتن هم باید از حضرت آقایش کسب اجازه کند. کاش تاج گل لااقل همراهی‌ام می‌کرد. او هم نمی‌شود بیاید.یک دفعه احساس بی‌کسی و بی‌پناهی کردم. اصلاً رویم نمی‌شود با آقا ناصر تنها باشم. حتی جلوی عمه هم خجالت می‌کشم. صدای مردانه‌ای توی حیاط پیچید. یا الله... یا الله... - وای خدای من، چه صدای زیبا و دلنشینی! ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا