eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
894 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
🍎 نویسنده: زهرا غفاری – 31 اردیبهشت 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= صبح روز بعد بی‌حال و خسته بودم. تا چشم باز کردم یادم آمد که آقا ناصر امروز می‌آید، خوشحال شدم. از این‌که بعد از دو روز دلتنگی باز قدم به خانه‌ی قلبم می‌گذاشت‌، شادمان شدم‌. انگار انرژی به تنم برگشت. سریع از رختخواب بیرون آمدم‌. تاج گل و عمه و بچه‌هایش هنوز خواب بودند‌. بی‌شک مادرم به مرغدانی رفته بود. هوای سرد شهریور لرزش خفیفی توی بدنم انداخت‌. برای خواندن نماز به ایوان آمدم. آقام نمازش را خوانده بود و داشت با تسبیح ذکر می‌گفت. عمه وظیفه‌شناس بود‌. دقایقی بعد از من به ایوان آمد‌، نماز خواند. بعد رو به من کرد و گفت‌: حالا خیلی زود است. آقا ناصر به این زودی نمی‌آید. خودم را بی‌خیال نشان دادم و گفتم: خوب نیاد. عمه متعجب به من نگاه کرد و گفت: رعنا، اول صبحی چت شده! - هیچی. علی‌مراد که جایش را کنار پدرم انداخته و هنوز هم زیر پتو بود تکانی خورد و سرش را از زیر پتو بیرون آورد و گفت: شهربانو اول صبحی بازجویی می‌کنی؟ مث که خوابیدیما! آقام گفت: علی‌مراد پاشو نمازت را بخوان تا قضا نشده. علی‌مراد سرش را زیر پتو برد‌، خودش را جمع کرد و گفت: هَنو که اَفتو نزده. عمه شهربانو از جایش بلند شد و بالای سر شوهرش رفت و با یک حرکت پتو را کنار زد و گفت: علی‌مراد! پس کی می‌خواهی نمازت را بخوانی؟ الان اَفتو پهن میشه‌ها... پاشو، پاشو که خیلی کار داریم. باید برم شهر. کم‌کم آقا ناصر هم می‌رسه. پاشو زشته ما هم باید زودتر آماده شیم. - آقا سید، مگه شما نمی‌آیی؟ پدرم دستی به ریش سفیدش کشید و گفت: من که نباید بیایم شهربانو. من و علی‌مراد امروز میریم باغ، امروز پاکَن داریم. علی‌مراد هم با من می‌یاد. تو با زینت همراه رعنا باشید. صدای ننه‌ام از حیاط به گوش رسید. از آن‌جا داشت سر تاج‌گل که روی پشت بام خوابیده بود غر می‌زد: پاشو بیا سر دار. رعنا هم نیست امروز‌ معطل می‌مانیم. تاج‌گل مثل برج زهر مار وارد ایوان شد. امروز فکر کنم از دنده‌ی چپ بلند شده بود. زیر زبانی سلام کرد و به قالی‌خانه رفت و پشت دار نشست. گفتم: تاج‌گل دستت درد نکنه. به شدت گرسنه بودم. دلم نان و پنیر با چای شیرین می‌خواست. گفتم: من بروم صبحانه بخورم. ننه‌ام به هم توپید: قربانت بروم رعنا! تو می‌خواهی آزمایش بدهی، باید ‌ناشتا باشی. – ننه خوب گشنمه عمه شهربانو مداخله کرد: رعنا، ننه جانت راست می‌گه. یک لقمه بیاور بعد از این‌که خون دادی آن را بخور. قانع شدم. رفتم اتاق دیگر تا لباس عوض کنم. دلم از گشنگی مالش می‌رفت. صدای ترمز ماشین آمد. قلبم فرو ریخت. لذت شیرینی سراسر وجودم را فرا گرفت. خودش بود. آقا ناصر. این را از تپش‌های ممتد قلبم شنیدم. خیلی خوشحال شدم. دلم پرپر می‌زد، زود‌تر از اتاق بیرون بروم. بروم و زود‌تر از همه ببینمش. این دو سه روزه خیلی دلم تنگ شده بود. عمه شهربانو پشت در اتاق آمد و گفت: رعنا جان، آمدند آمدند. داشتم چادر سر می‌کردم. گفتم: می‌دانم، الان می‌یام. از اتاق که بیرون آمدم پدرم داشت می‌رفت باغ. بیل و دو سه تا گونی خالی دستش بود. ننه جان با اخم گفت: من هزار تا کار دارم شهربانو همراهشان است. قرار است مهین خانم بیاد گردو ببرد. می‌خواد برای پسر و عروسش بفرستد تبریز. باید خانه باشم. برایش کیلو کنم. باید بروم دکان‌ مش شیرزاد. آقام گفت: من بروم، علی‌مراد را فرستاده‌ام خانه مش‌قنبر چند تا گونی دیگر بیاورد، تا برسم باغ او هم آمده. شهربانو مواظب رعنا باش. عمه در جواب گفت: باشه میرزا، خیالت راحت باشه. آماده توی ایوان ایستاده بودم. تاج‌گل مشغول کار بود و صدای آوازش که گره‌های رنگی را کنار هم ردیف می‌کرد از قالی‌خانه می‌آمد. منتظر ایستاده بودم تا عمه حاضر شود. وای که چقدر فس فس می‌کرد. به نظرم رسید کاش کبری همراهم می‌آمد. ولی او هم سر دار است. دو تا بچه قد و نیم قد، مراقبت می‌خواهد. اگر خدیجه اجازه داشت خیلی خوب می‌شد. همراهمان می‌آمد. آن طفل معصوم که برای دستشویی رفتن هم باید از حضرت آقایش کسب اجازه کند. کاش تاج گل لااقل همراهی‌ام می‌کرد. او هم نمی‌شود بیاید.یک دفعه احساس بی‌کسی و بی‌پناهی کردم. اصلاً رویم نمی‌شود با آقا ناصر تنها باشم. حتی جلوی عمه هم خجالت می‌کشم. صدای مردانه‌ای توی حیاط پیچید. یا الله... یا الله... - وای خدای من، چه صدای زیبا و دلنشینی! ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شاولد/ مهارت نویسندگی
⏳ *آخرین فرصت استفاده از تخفیف چاپ کتاب * 📚✨ 🔹با توجه به *افزایش * 👈/هزینه‌های چاپ و کاغذ/ 👉 پس ا
⏳ *فـــوری!⏳ فقط امروز فرصت باقیست! 💥 آخرین روز جشنواره تخفیف انتشارات شاولد! 💥 ۲۰٪ تخفیف ویژه روی تمام خدمات کتاب + شرایط اقساطی باورنکردنی! 💸 همین حالا اثر ارزشمندت رو به ما بسپار و رویای چاپ کتابت رو با بهترین کیفیت و کمترین هزینه به واقعیت تبدیل کن! ✨📚*
عنوان چالش: «بهاری که در رگ‌های دیگری شکوفه می‌دهد» گاهی یک تصمیم، می‌تواند معنایِ «پایان» را به «آغاز» تبدیل کند. موضوع چالش این هفته ما، درباره‌ی یکی از بزرگ‌ترین جلوه‌های انسانیت است: «اهدای عضو، اهدای زندگی.» اهدای عضو، فراتر از یک عمل پزشکی، یک قهرمانی خاموش است. در روزهایی که شاید حس کنیم توان تغییرِ دنیا را نداریم، این یادآوریِ به ماست که می‌توانیم حتی پس از عبور از این جهان، ریشه‌ی حیاتِ انسانی دیگر را آبیاری کنیم. از شما دعوت می‌کنیم در این چالش، با نگاهی به مفهوم «بخشش» و «تداوم زندگی»، برایمان بنویسید. شاید دل‌نوشته‌ای باشد در ستایشِ این ایثارِ بزرگ. شاید شعری که از زندگیِ دوباره می‌گوید. یا حتی خاطره‌ای کوتاه از تجربه‌ی شما در موردِ مواجهه با این تصمیمِ انسانی. فارغ از اینکه کلمات‌تان بلند باشد یا کوتاه، مهم این است که از عمقِ جان برخاسته باشد. ما در کانال، فضایی فراهم کرده‌ایم تا این «واژه‌هایِ زندگی‌بخش» را با هم به اشتراک بگذاریم. شاید نوشته‌ی شما، تلنگری باشد که نگاهِ کسی را تغییر دهد و آگاهی‌بخشِ این مسیرِ ایثارگرانه شود. ما با احترام تمام، گوش‌به‌زنگِ احساساتِ پاک شما هستیم تا آن‌ها را با بقیه‌ی اعضای خانواده‌ی بزرگ‌مان به اشتراک بگذاریم. بنویسید؛ شاید همین کلماتِ شما، بذری باشد برایِ فهمِ عمیق‌ترِ ارزشِ نفس‌هایِ دوباره. 🌿🤍 ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
زنی جوان که از فرط گریه چشم ها و بینی اش سرخ شده بود،توی راه روی بیمارستان سر دکتر فریاد زد که: _بچه ی من داره نفس میکشه،قلبش میزنه برای چی میگید دستگاه هارو قطع کنیم؟ دکتر میان سالی که روبه رویش بود با آرام ترین لحن ممکن گفت: +خانم محترم،همه ی بیماران توی این شرایط قلبشان میزنه،پسرشما داره با دستگاه نفس میکشه،اعضای بدنش داره از کار میوفته ما به همه ی خانواده های بیماران توی این شرایط این پیشنهاد رو میکنیم. مرد متشخصی که کنار زن ایستاده بود و سعی در آرام کردنش داشت. کلافگی و نا امیدی از سر و رویش میبارید،ریش های تازه درآمده ی سیاه و سفیدش که خبر از چند روز اصلاح نکردن میداد،چهره اش را خسته تر نشان میداد،روبه دکتر گفت: _آقای دکتر،چند درصد ممکن پسر ما به هوش بیاد؟ دکتر که نمیخواست این پدرو مادر رو بیشتر از این نا امید کنه،با کمی مکث گفت: +معجزه میخواد. در علم پزشکی توی این جور مواقع فقط خدا باید دخالت کنه. پسر شما توی کما نیست که درصد به هوش آمدنش رو بشه تخمین زد،ایشون مرگ مغزی شده. مادر باشنیدن دوباره ی کلمه ی "مرگ مغزی" گریه ی بلندی سر داد و باحال نالان روی صندلی راهرو نشست. دکتر سری تکان داد وگفت: +تصمیم گیرنده ی نهایی شمایید،هرچه خودتان صلاح میدونید.اگر قصد اهدای عضو دارید به واحد پرستاری برید و فرم های مربوطه رو پر کنید،اگر هم نه،که انشالله خدا برایتان معجزه بخواهددکتر رفت و پدرومادر گریان را تنها گذاشت،پرستار که حال بد مادر را دید لیوان آبی آورد و کنارش نشست وگفت: _همه چیز رو بسپارید به خدا،آروم باشید. یکم آب بخورید. زن لیوان آب رو پس زد و گفت: +روزه ام،توی این چهار روزی که بچه ام افتاده گوشه بیمارستان من روزه گرفته ام و تا وقتی هم که سرپا نشه روزه ام رو نمی شکنم. بچه ی من باید خوب بشه،میخوام بدونم اگر بجای پسر من،بچه ی خود دکتر ملکی این جا بود بازهم همین حرفارو میزد؟دستگاه رو قطع میکرد و بچه اش رو تیکه تیکه میکرد؟ این حرفهارو فقط واسه ما میزنن،نوبت خودشون که بشه بهترین بیمارستان و دکتر هارو میارن بالاسر عزیزشون. روبه پرستارگفت: +اصلا من میخوام بچه ام رو ببرم یه بیمارستان دیگه. پرستار که با دلسوزی نگاهش میکرد گفت: _توی این شرایط که اجازه ی جابه جایی نمیدن. اما، درباره ی دکتر ملکی باید بگم که،البته شاید خودشون راضی نباشند اما فکر میکنم شما باید بدونید. نزدیک دوسال پیش یه روز یه مریض که چه عرض کنم،تقریبا یه جنازه آوردن که یه موتوری بهش زده بود و فرار کرده بود. توی مدارکش کارت دانشجویی پیدا کردیم اسمش رو دیدیدم به نام "مینو ملکی" و فهمیدیم دختر دکتر ملکی. توی اون یک هفته ای که دختر دکتر این جا بستری بود ،دکترهای برجسته ای که از رفقای قدیم دکتر ملکی بودند از بیمارستان های مختلف مرتب میومدن و سر می‌زدند.چندتا بیمارستان دیگه پیشنهاد انتقال بیمار رو دادند،حتی رئیس همین بیمارستان به دکتر پیشنهاد کرد که یه تخت از lcu رو کامل در اختیارش بذارند تا هروقت که خودش صلاح میدونه،اما دکتر ملکی خودش فرم های اهدای عضو رو پر کرد و با چشم های گریون به واحد پذيرش داد و فقط گفت که"من نمیتونم توی اتاق عمل باشم،لطفا از یه دکتر دیگه بخوایید که انجام بده" رفت و به خانمش که بالاسر تخت دخترش ایستاده بود و گریه میکرد گفت:"یه مینو دادیم و نُه تا مینو ی دیگه به دنیا برگردوندیم" پرستار از جابلند شد و رفت. زن و مرد جوان نگاه معنا داری بهم کردند،بعد از کمی سکوت و مکث ،زن لیوان آب رو برداشت جرعه ای نوشید و با بغض گفت : _راضی ام به رضای خدا. لیلا گونانی(لام_گاف) ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
درماندگی سی و یکم اردیبهشت، نه تنها در تقویم، که در قلبِ زندگیِ کسانی که منتظر معجزه‌ای بودند، حک شد. روز ملی اهدای عضو؛ روزی که به گنجینه‌هایی گران‌بها در وجودمان پی می بریم، گنجینه‌هایی که ارزششان نه در قیمت، که در بخشششان نهفته است. در کاخ باشکوهِ تنِ انسانی، هر عضوی ادعای پادشاهی داشت. چشم، چشم درشت و درخشان، خود را «بالانشینِ صورت» می‌خواند و می‌گفت: «اگرمن نباشم صورت بی‌معناست، منظره‌ها رنگ می‌بازند!» بینی، با غرور، ادعا می‌کرد: «اگر من نباشم، هیچ عطر و بویی به مشام نمی‌رسد، حرف از زیبایی بیهوده است!» لب‌ها، سرخ و پرناز، برای سخن گفتن و بوسیدن خودنمایی می‌کردند و گوش‌ها، زمزمه‌گرِ اسرار، گوش به فرمانِ دنیا. حتی پوست، لطیف و نازک، ادعای لطافت و پوشش داشت. و اما اعضای داخلی قلب، ریه، شش‌ها و مغز استخوان، هر یک در سکوت، وظیفه‌ی حیاتی خود را انجام می‌دادند. ناگهان، مغز، مرکز فرماندهی این امپراتوری درونی، با صدایی رسا و متفکرانه، سکوت را شکست: «ای یاران! چقدر خودنمایی می‌کنید! هر یک گنجی هستید، اما گنج واقعی، آن نیست که تنها زیبایی بیافریند، بلکه آن است که در وقت نیاز، خدمت کنن. ارزش ما نه در جایگاه، که در تواناییِ بخشیدنمان است. آن کس برتر است که در تنگدستی، بخشی از وجودش را به دیگران ببخشد.» در همین همهمه بود که آگهی روی دیوارِ شهر، نگاه‌ها را خیره کرد: «جوانی ۳۷ ساله، گروه خونی AB مثبت، کلیه خود را می‌فروشد.» کلیه، که تا آن لحظه آرام در جای خود نشسته بود، از این سخن تلخ، گویی دردی عمیق احساس کردمن، «هدیه‌ای هستم از سوی خداوند. نه برای فروش، این جوان، در چه تنگنایی است که می‌خواهد مرا، که می‌توانم زندگی ببخشم، بفروشد؟» جوان، اما، در سی و هفت سالگی، مردی بود در اوج نیاز. بیکاری، چون خوره به جانش افتاده بود و همسرِ باردارش، چشم به راهِ آینده‌ای روشن. پدر و مادرِ بیمارش، بارِ سنگینی بر دوش او نهاده بودند. «از کجا بیاورم؟» در دل فریاد می‌زد. «اقلاً با فروشِ عضوی از بدنم، شرمندگیِ خانواده‌ام را کمتر کنم.» کلیه، این بار نه با اعتراض، که با دردی آمیخته با اندوه، پیامش را به جوان رساند: «ای جوان! من امانتی هستم از جانب خالق. مرا برای خدمت و بخشش آفریده‌اند، نه برای فروش در بازارِ نیاز. ببین! در گوشه‌ای از این شهر، کودکی نفس‌هایش به شماره افتاده و زندگی‌اش به تار مویی بند است. من می‌توانم همان تارِ نجات‌بخش باشم. آیا پولِ اندک، ارزشِ لبخندِ دوباره‌ی آن کودک را دارد؟» جوان، اما، در کوهی ازمشکلات، صدای کلیه را نمی‌شنید. کلیه، ناامید نشد. با اعضای دیگر بدن، ، جلسه‌ای گذاشتند. قلب، تندتر زد، ریه‌ها عمیق‌تر نفس کشیدند، و مغز، که نبضِ تمامِ این ارکسترِ حیاتی بود، وارد عمل شد. مغز، نه تنها فکر، بلکه وجدانِ جوان را هدف گرفت. «جوان،» مغز نجوا کرد، «به چه می‌اندیشی؟ آیا فروشِ بخشی از وجودت، تو را از شرمندگی می‌رهاند؟ یا بخششِ آن، تو را از بندِ نیاز آزاد می‌کند؟ ارزشِ واقعیِ تو، در تواناییِ تو برای ایثار است. زندگیِ دوباره‌ی یک کودک، ارزشی دارد که با هیچ پولی قابل سنجش نیست. این گنجِ درونِ توست که می‌تواند، گره از کارِ دیگران و حتی از کارِ خودت بگشاید.» این نجوا، چون نوری در تاریکی، راه را بر جوان روشن کرد. صدایی از درونش شنید صدایی که تا پیش از این بهش آرامش نداده ه بود. جوان، با عزمی راسخ، به سوی دکتر رفت و گفت: «دیگر منصرف شدم. کلیه‌ام را نمی‌فروشم. آن را به کودکی که نیاز دارد، اهدا می‌کنم.» پدر و مادرِ بیمارِ کودک، وقتی این خبرِ را شنیدند، اشک شوق از چشمانشان جاری شد. دست‌ها را به سوی آسمان بلند کردند و دعایی از اعماقِ قلبشان بر زبان راندند: «پروردگارا! همانگونه که این جوان، از گنجِ وجودش بخشید، تو نیز گره از کارِ او بگشای. هر چه خیرِ دنیا و آخرت است، نصیبش گردان. دست به خاک زند، طلا شود.» و عجیب بود که این دعای خالصانه، چون کلیدی، درِ گشایشِ تمامِ مشکلاتِ جوان شد. او نه تنها زندگیِ کودکی را نجات داد، بلکه با بخششِ خود، زندگیِ خودش را نیز بیمه کرد. او فهمید که ارزشِ اعضای بدن، نه در فروش، که در «اهدای زندگی» است. و این،گرانبهاترین معامله‌ای بود که در تمامِ عمرش انجام داده بود. ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به نام خدای مستعان امضای درد کتایون نظری هنوز دستش گرمه... باورت می‌شه؟ هنوز وقتی دستش رو می‌گیرم، حس می‌کنم همون زنیه که صبح‌ها با بوی چای بیدارم می‌کرد. اون انگشتر ساده‌اش هنوز توی انگشتشه، همون انگشتری که خودم براش خریدم و کلی ذوق کرد. دکترا می‌گن دیگه تموم شده، می‌گن دیگه مغزش برنمی‌گرده... اما من نمی‌تونم قبول کنم. من هنوز دارم منتظر یه تکون خوردن کوچیک ازش هستم. دکتر با یه لحنِ آروم و سرد اومد سمتم. از «اهدای عضو» گفت. اولش حس کردم دارن بهم توهین می‌کنن. یعنی چی؟ مگه می‌شه بذارم کسی به تنش دست بزنه؟ مگه می‌شه بذارم تیکه‌تیکه‌اش کنن؟ می‌خواستم داد بزنم "نه، اون مال منه، فقط مال منه!" ولی یهو... یهو یاد اون روزی افتادم که گفت: "اگه یه روزی نباشم، می‌خوام دنیا رو واسه یکی دیگه قشنگ‌تر کنم." نشستم کنارش صورتشو بوسیدم. این سخت‌ترین تصمیم عمرم بود. با خودم فکر کردم... اگه این کار رو نکنم، اون فقط تبدیل می‌شه به یه عکس سیاه و سفید روی دیوار. یه خاطره که هر روز کمرنگ‌تر می‌شه. اما اگه بگم "بله"... اگه بگم "آره، بردارید"، اون وقت چی؟ اون وقت اون قلب نازنینش که فقط برای من و توی خونه‌ی ما می‌تپید، قراره توی سینه‌ی یه نفر دیگه بتپه. اون چشم‌هاش که وقتی می‌خندید، ریز می‌شد و من دیوونه‌ش می‌شدم، قراره دوباره دنیا رو ببینه. دارم به این فکر می‌کنم که یه روز، یه جای این شهر، یه نفر دیگه نفس می‌کشه؛ نفس‌هایی که مدیون زن منه. یه نفر دیگه راه می‌ره، مدیون زن منه. دارم می‌بخشمش، نه چون دیگه نمی‌خوامش... دارم می‌بخشمش چون می‌خوام توی این دنیای لعنتی بی‌انصاف، یه تیکه‌اش هنوز زنده بمونه. دارم به دکترا اجازه می‌دم تیکه‌تیکه‌اش کنن، چون می‌دونم اون اینجوری بیشتر از همیشه زنده می‌مونه. الان که دارم این برگه رو امضا می‌کنم، دستم می‌لرزه. اشکم نمی‌ذاره ببینم چی رو دارم امضا می‌کنم. ولی ته دلم یه ذره آروم‌تره. دارم بهش می‌گم: "برو عزیزم... برو و توی تن آدمای دیگه، دوباره زندگی کن. من اینجا مراقب یادت هستم، تو اونجا مراقب ما باش."» دوستت دارم تا وقتی بیام پیشت.... ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
درقالب حق آب حیاتم دادی تو نور منی راه نجاتم دادی در بارگه تقدیرعمر منو تو کو ته بود و تو راه فرارم دادی درجسم منی وروح من پر ز غمت می گوید میخواند، هرشب ز تنت فائزه ایزدی 23 ساری ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
آخرین امضا ساعت دیواری اتاق انتظار، با صدایی شبیه به چک چک خون در کیسه ای پلاستیکی بود؛ ثانیه ها را می‌بلعید. سعید روی صندلی فلزی سردی نشسته بود؛ دستانش را میان پاهایش گره کرده بود و انگشتانش در هم تنیده بودند. در بخش مراقبت های ویژه، با صدایی خشک و فلزی باز شد؛ دکتر با ماسکی بر صورت و چشمانی که خستگی بر آن لانه کرده بود، بیرون آمد. او به سمت سعید نیامد؛ ایستاد و به تابلوی اعلان های بالای سر سعید خیره شد. سعید از جایش برخاست و زانوهایش می‌لرزیدند. دکتر آهی کشید و گفت: " ما تمام تلاشمان را کردیم اما ضایعه مغزی برگشت ناپذیر است؛ اما..." سعید به پنجره پشت سر دکتر نگاهی انداخت. او بیاد آورد که مینا چطور همیشه گلهای باغچه را با وسواس آب می داد. او زنی با سخاوت بود؛حتی اگر چیزی نداشت. پرستار فرم رضایتنامه پیوند اعضا را روی میز پذیرش قرار داد. خودکار آبی رنگی کنارش بود. سعید با دستانی لرزان خودکار را بدست گرفت؛ وزن آن در دستش سنگینی می کرد. او به پهنای صورتش اشک می ریخت؛ کاغذ فرم خیس شده بود. او با خودش فکر میکرد: مینا با نوشتن کلمات قرار است تکه تکه شود. آیا این جاودانگی است یا تاراج پیکر معشوق؟! مینا را در آشپزخانه دید؛ درحالیکه می خندید و پیشبند قرمز همیشگی اش را به تن کرده بود. ناگهان صدای بوق ممتدی از پشت درهای بسته آی سی یو به گوش رسید؛ بلند و یکنواخت و بی پایان . سعید، همان جا بی حرکت شد و به خط امضایش خیره شد . آیا این خط در هم تنیده، پایان یک زندگی بود یا امضای قرارداد جاودانگی برای مینا ؟! # عاطفه_یزاف ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
سفر به نور می‌سپارمت به دستان دیگری تو تمام نمی‌شوی میمانی دل میکنم از لباس تنت به خدا می‌سپارمت میدانم هستی کنارم‌ رفتنت جانکاه بود جگر سوز میدانم روزی به تو خواهم پیوست چشمان زیبایت را مرور میکنم هر روز به خدا می‌سپارمت سفر ت در نور مبارک نور چشم من بخدا می‌سپارمت نور شدی هزاران ذره نور در جانی دیگر بخدا می‌سپارمت فریبا کریمی برای سحر نور چشمم که به سفر رفت ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱 🌷 نویسنده: سهیلا سپهری – 2 خردادماه 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= دل توی دلم نبود. قدم‌هایم سنگین شده بودند و دمپایی‌های پلاستیکی‌ام روی زمین کشیده می‌شدند. اگر به خاطر همراهیِ نگهبان نبود، قطعاً همان‌جا از حال می‌رفتم. از محوطه گذشتیم و وارد ساختمانی در انتهای حیاط شدیم. اینجا را قبلاً دیده بودم، اما نمی‌دانستم برای زندانی‌هاست؛ فکر می‌کردم بخشی جدا برای کارکنانِ زندان است. نزدیکِ درِ ورودی که شدیم، با دیدنِ نرده‌های فلزی فهمیدم آنجا هم گوشه‌ی دیگری از قفسِ من است. نگهبان مرا تحویل چند زنِ غریبه داد و رفت. بلاتکلیف وسطِ راهرویی غریب ایستاده بودم تا تشریفاتِ پذیرشم انجام شود. تنم لرز گرفته بود و سرمای دستبندها را بیش از پیش روی مچم حس می‌کردم. انگار خدا صدای دلم را شنید که دستبند را از دستم باز کردند و یکی از زن‌ها با هُلی ملایم، مرا به طرفی راهنمایی کرد. با ترس به سلول‌هایی که به‌جز یک درِ فلزی، هیچ روزنه‌ی دیگری نداشتند، نگاه می‌کردم. سکوت بیداد می‌کرد و صدایی به‌جز تق‌تقِ کفشِ زن و لخ‌لخِ دمپایی‌های من شنیده نمی‌شد. راهرو داشت به انتها می‌رسید و ترس عنقریب بود نفسم را ببرد. درست در یک‌قدمیِ درِ آخر، قدم‌هایم دیگر یاری نکردند و ایستادم. هیچ تصویری از فضای داخل آن در ذهنم نبود و همین ندانستن، بر وحشتم می‌افزود. زن دوباره ضربه‌ای به پشتم زد. مقاومت کردم و سرِ جایم ایستادم؛ حسِ گوسفندی را داشتم که او را به قربانگاه می‌بردند. زن کنارِ گوشم گفت: ـ چرا وایسادی دختر؟ به طرفش برگشتم و گفتم: ـ من که مالِ این بند نیستم. برای چی من رو آوردین اینجا؟ زن اصلاً به روی خودش نیاورد که چیزی شنیده؛ صورتش مثل مجسمه، سرد و بی‌روح بود. این بار به‌جای هُل، دستم را گرفت و کشید. جانی در بدنم نمانده بود و به دنبالش کشیده شدم. درِ فلزی را باز کرد و اشاره کرد تو بروم. هنوز چشمم به دهانش بود بلکه بخواهد جواب سؤالم را بدهد، اما انگار او را از سنگ آفریده بودند، نه از خاک. به ناچار نگاه از او گرفتم و به سلولِ جدیدم دادم، اما چیزی جز سیاهی عایدِ چشمانم نشد. قدمی جلو رفتم، ولی ترس قوی‌تر بود و مجبورم کرد عقب بکشم. دوباره گفتم: ـ تو رو خدا بهم بگو چرا من رو آوردین اینجا؟ من هنوز یه دادگاهِ دیگه دارم. گفتنِ جملاتِ بعدی خیلی سخت بود. کلمات مثل موادِ مذاب، حنجره و زبانم را می‌سوزاندند. با لکنت گفتم: ـ حکم... اعدامم... اومده؟ نگاهِ زن تنها برای چند ثانیه رنگی از ترحم گرفت و بعد دوباره به همان حالتِ سنگی برگشت و گفت: ـ اینجا انفرادیه، نه بندِ اعدامی‌ها. گیج و منگ نگاهش کردم. طول کشید تا مغزم «انفرادی» را برایم تجزیه و تحلیل کند و وقتی فهمیدم کجا هستم، نه‌تنها سؤالاتِ توی ذهنم برطرف نشدند، که چراهای بیشتری هم در سرم شکل گرفتند. پس از فهمیدنِ اینکه اعدام فعلاً منتفی است، قفلِ زبانم باز شد و شجاعتم برگشت. پرسیدم: ـ انفرادی برای چی؟ من که کاری نکردم! یکی دیگه چاقو کشیده، من رو آوردین انفرادی؟ زن جوابی نداد و این بار با خشونت مرا به داخلِ سلولِ تنگ و تاریک هدایت کرد. مردمک‌هایم هرچه خود را فراخ کردند، ذره‌ای نور نیافتند. لشکرِ سیاهی از چشم‌هایم راه باز کرد و تا قلبم پیشروی کرد و صدای کوبیده شدنِ درِ آهنی، تیرِ خلاص را زد. ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub