eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
893 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
286 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
☕️| ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ کتاب می‌گه: *هر روز یا ۱٪ بهتر می‌شی (با عادت‌های کوچیک)، 📈 یا ۱٪ عقب می‌مونی. و این کوچیک‌ها در طول زمان، زندگی رو کامل تغییر می‌دن. ✨ پس دفعه بعد که داشتی اخبار چک می‌کردی یا بی‌هدف اسکرول می‌کردی... یه لحظه مکث کن و بپرس: این کار ارزش یک ساعت از زمان من رو داره؟ ⏳ زمانت طلاست، هدرش نده... ❤️* 📚عادتهای اتمی کانال باشگاه نویسندگان: https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍎 نویسنده: زهرا غفاری – 5 خرداد ماه 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= جلوی آقا ناصر خجالت می‌کشیدم که یک ایل آدم می‌خواست به عنوان شاهد عقد من به محضر بیایند. اما آقا ناصر خاموش و آرام رانندگی می‌کرد. گهگاهی از توی آینه نگاهی به من که بین ننه جان و عمه در حال پرس شدن بودم می‌انداخت که دل من را می‌لرزاند. کم‌تر از یک ساعت بعد جلوی محضر بودیم. آقا ناصر نگه داشت. محضر نبش یک کوچه‌ی نسبتاً پهن بود. مینی بوس‌ها که نگه داشتند زن‌ها از ماشین‌ها بیرون ریختند. با آن شلیته‌های رنگارنگ و براقشان دست می‌زدند و کل می‌کشیدند و توجه عابران پیاده رو و مغازه‌داران اطراف را به سمت خود جلب می‌کردند و من از خجالت آب می‌شدم و حرص می‌خوردم. هر چند این چیزها در روستای ما عادی بود. اتومبیل پدر آقا ناصر کنار کوچه پارک بود و به اتفاق مادر و دخترشان ملیحه خانم در حالی که یک سبد گل بزرگ و یک جعبه شیرینی دستشان بود به سمت ورودی محضر می‌آمدند. حتم دارم از دیدن آن همه زن و مرد که همراه من بود شوکه شده بودند. بدون شک باید عده‌ای توی حیاط منتظر می‌ماندند تا خطبه تمام شود. همین طور هم شد فقط پدر، ننه، عمه شهربانو و عمه زهرا و شوهرانشان و کبری داخل سالن آمدند. از طرف خانواده آقا ناصر هم پدر و مادر و خواهر و دامادشان به اضافه دو تا خاله و دایی. بقیه‌ی زن‌ها توی حیاط روی زمین نشستند. تعداد زیادی بچه قد و نیم قد بینشان وول می‌خوردند و شیطنت می‌کردند و این‌ور و آن‌ور می‌دویدند. یک باغچه‌ی بزرگ که چند تا درخت نارنج و پرتقال توی آن خودنمایی می‌کردند نصف کم‌تر حیاط را گرفته بود. از پشت شیشه‌ی سالنی که توش بودیم، خودم به چشمم دیدم که چند تا از پسرها به سمت درخت‌ها هجوم بردند و مشغول چیدن گل‌ها شدند. البته این یک امر طبیعی بود، آن هم پسربچه‌های شیطانی مثل حسن و حجت و الیاس. صدای علی‌مراد را می‌شنیدم که مثل همیشه داشت بدزبانی می‌کرد و با فریاد می‌گفت: آی کره خرا، گل نچینین، زشته! - هوی، حسن مگر با تو نیستم بووا! کبری پا به پایم داخل سالن آمدند و گفت: عمه آبرو برایمان نگذاشته با این بچه تربیت کردنش. آرام گفتم: من خودم دیدم حجت هم رفت تو باغچه، فقط بچه‌های عمه که نبودن... - ‌بیش‌تر بچه‌های خودش هستند دارند گل‌ها را می‌چینند. آمدم بگویم: کبری جان، حالا ول کن بچه ان... که یه هو صدای حاج آقا بلند شد و گفت: بر محمد و آل محمد صلوات... وشروع مراسم را اعلام کرد. صدای صلوات فضای محضر را پر کرد و حاج آقا شروع کرد به خواندن خطبه. زن‌های توی حیاط شلوغ و پر سر و صدا، مقطعی کل می‌زدند و با خواندن واسونک دست می‌زدند و چند دختر بچه هم محلی می‌رقصیدند. تا پایان مراسم صدای واسونک‌خوانی و رقص به گوش می‌رسید. خطبه که تمام شد یک حس و حال دیگری نسبت به آقا ناصر پیدا کردم. جسارت بیش‌تری مثل چشمه توی وجودم جوشید و نگاهش کردم. احساس خوبی نسبت بهش داشتم. ملیحه خانم جلو آمد. با لبخند شیرین و زیبایی که روی لب داشت و دندان‌های ردیف و زیبایش را نمایان می‌کرد، صورتم را بوسید و یک جفت النگوی طلا دستم کرد. سپس جعبه‌ی کوچکی را به دست آقا ناصر که روی صندلی کنارم نشسته بود، داد و گفت: ناصر جان، حلقه را دست عروس خانم کن. آقا ناصر با دست محکم و مردانه‌اش دست کوچک و کمی زبر مرا در دست گرفت و حلقه را توی انگشتم کرد. مادر آقا ناصر و عمه شهربانو کل زدند و بقیه زن‌های داخل سالن به تبعیت هلهله کشیدند و دست زدند. مردها صلوات فرستادند و یکی یکی از سالن بیرون رفتند. شانه به شانه آقا ناصر از سالن بیرون آمدم. تا توی حیاط رسیدم صدای کل و شاباش به اوج رسید و روی سرم یه عالمه نقل و نبات پاشیدند. هرکس می‌خواست شتاب رقصیدنش را بیش‌تر نشان دهد. توی شلوغی دیگه نفهمیدم ننه جان و بقیه کجا رفتند و در حال حاضر فقط آقا ناصر را می‌دیدم که دستم را گرفته بود و آرام آرام از میان هیاهو و هلهله و شادی جمعیت بیرون می‌رفتیم. چادر روی سرم بود و صورت بزک کرده و جوانم را از دید نامحرمان محفوظ می‌داشت. سوار ماشین آقا ناصر شدم، البته این بار به دستورش جلو و کنارش نشستم. عمه شهربانو و دو تا پسر مثل اجلش، که هر یک سعی داشت زودتر سوار شود، زودتر از ننه‌ام سوار ژیان آقا ناصر شدند. بعد هم ننه جان و کبری، که با شلیته‌های پفکی ا‌ش قد دو تا آدم شده بود. سوار شدند. حرکت کردیم به سمت روستایمان. دیگر نفهمیدم خانواده آقا ناصر کجا رفتند. رویم هم نشد سوال هم بکنم. اما انگار آقا ناصر فکرم را خوانده باشد. نگاهی به من کرد و آرام گفت: من تو را می‌رسانم خانه‌تان برمی‌گردم. ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🗓️ سه‌شنبه// 5// خرداد// 1405 // موضوع: روز عرفه ============================== چالش نوشتاری: «سفر به بیابانِ حضور» عرفه، لحظه‌ی دیدارِ بنده با معبود در صحرایِ دل است؛ روزی که کلمات، پلِ میانِ زمین و آسمان می‌شوند. در این چالش، از شما دعوت می‌کنیم تا با تمرکز بر حال‌وهوای این روز، تجربه‌ی شخصی، احساسِ درونی یا نگاهِ متفاوت خود را به رشته‌ی تحریر درآورید. محورهای پیشنهادی برای نوشتن: * «زمزمه‌های بی‌صدا»: توصیفِ حالِ کسی که در شلوغیِ جهان، در پیِ خلوتی برای گفتگو با خداست. * «عرفه، فراتر از مکان»: آیا عرفه فقط در صحرای عرفات است یا هر جا که دلی می‌شکند، عرفات است؟ * «اقرارِ عاشقانه»: اعتراف به ضعف و نیاز در برابر قدرت و رحمتِ مطلق. * «پروازِ کلمات»: نگاهی به مفاهیم عمیق و شاعرانه‌ی دعای عرفه. قالب آثار: دل‌نوشته، متن ادبی، روایت کوتاه یا داستانک حال‌وهوای متن: عارفانه، عاشقانه، خالصانه و تأثیرگذار این فرصتی است تا با قلم‌تان، شکوهِ بندگی را روایت کنید. منتظر دل‌نوشته‌های شما در این روزِ بزرگ هستیم. ✨ =========================== کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_ *ای روزی دهنده‌ی بندگان ؛ خبری خوش که جبران صبرهایمان باشد روزی‌مان کن . . ‌🌱* =========================== کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
. *دیروز در کافه_کارآفرینی صعود چه گذشت؟ * ✨ یازدهمین نشست صعود با همکاری اداره کل تعاون و باشگاه کارآفرینان جنوب، دیروز 4 خرداد برگزار شد. دیدن اشتیاق شما برای یادگیری و شنیدن تجربه‌های مدیران موفق، بزرگترین دستاورد این رویداد بود.😊 نظر یکی از شرکت‌کنندگان در مورد برنامه دیروز را با هم بخوانیم؛ شنیدن حس و حال شما مسیر ما را روشن‌تر می‌کند:👇 ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
سپاس از این یادداشت ارزشمند. چه تعبیر زیبایی که کارآفرین را مظهر اسم “رزاق” دانستید؛ مسیری که در آن نان و ایمان به هم گره می‌خورند. میزبانی از اندیشمندانی چون شما در نشست‌های شاولد، برای ما افتخار و انگیزه مضاعف است. ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
طواف عشق ای کعبه دلها ای نور ماه تابان حق ای تعالی بخش ایمان در این روز و ساعت مبارک در جدال عشق و دلتنگی با صمیم قلب دور کعبه در طوافیم تا عهد و پیمان خود را باتو تازه کنیم زیرا تو خالق عشقی و عشق حقیقی باتو معنا می‌یابد شاعر: کامران شایگان ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به نام آنکه با معجزه‌اش آشکار شدیم. نویسنده: فاطمه زارع مویدی.. زمزمه‌یِ بی صدا جهان، هیاهویی است از جنسِ سرعت. سرعتِ عبورِ لحظه‌ها، سرعتِ انتشارِ اخبار، سرعتِ فریبنده‌یِ تصاویر. در این غوغایِ بی‌پایان، جایی که هر صدایی، فریاد می‌زند تا شنیده شود، و هر تصویری، تلاش می‌کند تا چشم‌ها را خیره کند، انسانِ مدرن، چونان قایقی در میانِ طوفانِ اطلاعات، بی‌هدف به هر سو کشیده می‌شود. اما در عمقِ این تلاطم، در پستویِ ذهنِ خسته‌یِ او، ندایی آرام، اما اصرارآمیز، زمزمه می‌کند؛ ندایِ خلوتی ازلی، ندایِ گفتگو با آنکه ورایِ این هیاهوست؛ ندایِ "ربّنا" که از عمقِ جان برمی‌آید. او، در میانِ انبوهِ جمعیت، غریبانه تنهاست. نه از دردِ تنهاییِ جسم، بلکه از غصه‌یِ تنهاییِ روح. گوش‌هایش از غوغایِ بی‌پایانِ جهان، پر شده، اما دریچه‌یِ شنیدنِ زمزمه‌یِ درونی، چنان تنگ شده که گویی روزنه‌ای به سویِ حقیقت، بسته شده است. او، دلتنگِ آن لحظاتی است که حضورِ دیگری نه در کالبدِ انسان‌ها، که در حضورِ ابدیِ "یا ربّ" حس می‌شد؛ زمانی که واژه‌ها، نه برایِ بیانِ نیازهایِ زودگذر، که برایِ نجوا با خالقِ هستی، برایِ "الهی العفو" گفتن، به کار می‌رفت. این جستجویِ خلوت، نه گریز از جهان است، بلکه بازگشت به اصلِ خویش است. بازگشت به آن جوهره‌ای که در هیاهویِ روزمرگی، غبار گرفته و رنگ باخته. او، در پیِ فضایی است که در آن، تنها صدایِ تپشِ قلبِ خویش و زمزمه‌یِ بی‌پایانِ معشوقِ ازلی، شنیده شود. فضایی که در آن، "من"ِ وجودش، در عظمتِ "اَنَا الْحَقّ" حل شود و تمامِ دغدغه‌ها، چون بخارِ آب، در ابدیتِ حضورِ او، ناپدید گردند. او در این خلوت، با "سبحان الله" از سکونِ ابدی سخن می‌گوید و با "الحمدلله"، شکرِ وجودی را به جای می‌آورد که ورایِ تمامِ درکِ اوست. او، میانِ این انبوهِ تصاویرِ رنگارنگ، به دنبالِ سادگیِ نابِ نور است؛ نوری که نه در درخششِ فریبنده‌یِ صفحه‌ها، بلکه در عمقِ سکوتِ روح، یافت می‌شود. او، در این زمینِ پر از صدا، به دنبالِ آن زمزمه‌یِ بی صدایی است که فقط با زبانِ دل فهمیده می‌شود؛ آن گفتگویِ نانوشته‌ای که در آن، تمامِ سوالاتِ بی‌پاسخِ هستی، در آغوشِ آرامشِ مطلقِ "اللهم عجل لولیک الفرج"، معنا می‌یابند. این زمزمه، نه یک ناله، بلکه درخواستی است برایِ رسیدن به آن حضوری که غیبتش، دردِ دائمی است. درختی که سایه‌اش، پناهگاهِ روحِ خسته‌یِ ما در این عصرِ پرشتاب است. و در نهایت، در اوجِ این خلوتِ مقدس، آنگاه که زمزمه‌یِ بی صدا، تمامِ وجودمان را فرا می‌گیرد، و صدایِ "الهی العفو" از اعماقِ جان برمی‌آید، شاید بتوانیم، معنایِ واقعیِ بودن و رسیدن را درک کنیم. ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
تفکر مایه آرامش: # عید سعید قربان خداوندش بگفت:« که ای ابراهیم! تو رسول مایی و ما رحمان و رحیم» تو امر ما اطاعت کرده‌ای در هر حال بلاها را تو طی کرده‌ای در هر سال ماه ذی‌الحجه آمده ای خلیل الله کمال آزمون آخر انجام ده ای پیرو خدای جمال به سوی اسماعیل رو در سرزمین منا ذبح کن اسماعیل به امر من بی محابا! ابراهیم بی چون و چرا اطاعت کرد اسماعیل هم به امر حق اجابت کرد خدا چون هر دو را مطیع خود بدید گوسفندی فرستاد و اسماعیل بِرَهید عید قربان آمده ای جمع مسلمانان منیت قربانی کنید به امر حق ای معتقدان منیت چیست؟ کبر و غرور بی جا در امر حق چون و چرا نیست تا ناکجا ‌‌‌┄┄┅┅✿❀♥️❀✿┅┅┄┄ ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🌸🌿🌸🌿 🌸 🌿 🌸 اسماعیل روز به روز رعناتر می‌شود قامت، خوش سیما و خوش سیرت و چقدر ابراهیم به او عشق می‌ورزد. او نه تنها پسر اوست بلکه حاصل سال‌های سال انتظار اوست و وارث گوهر نبوت او. شب فرارسیده است، در خلوت انس خود ناگاه صدایی می‌شنود: -وای در بتخانه پاگذاشته، بر مهر اسماعیلت پا بگذار. ای از آتش گذشته، از اسماعیلت بگذر. - چگونه؟ - به درگاه دوست قربانی‌اش کن، ای خلیل ما! - اسماعیل را؟ پار جگرم را؟ برای تو خدایا؟ برای تو؟ ای خدا... چه سهل است... چه سهل... نه اینکه فدا کردن اسماعیل سخت نیست، نه اینکه خنجر بر حنجر دلبندی این چنین زیبا نهادن دشوار نیست، نه اینکه گذشتن از این پاره جگر مرگ نیست، نه... ابراهیم خودش باید قربانی شود، ابراهیم در وصف نمی‌گنجد، ابراهیم تمام می‌شود ولی شکوه و عشق حضرت دوست آنچنان در دیار قلب خلیل طوفان به پا کرده که بی‌هیچ شک و تردید و بدون کوچکترین اعتراضی نه در زبان، نه در اعضا و جوارحش، نه در سینه و در قلبش و نه حتی در نگاهاش به سوی قربانگاه رهسپار می شود... 🌸 📚 شب شکن 🌿 🌸🌿🌸🌿 🌸