بالاخره آمد. نه با سرعت؛ پس از سه ماه، تازه با کلی ناز و کرشمه و دامنکشان!
محلش نگذاشتم؛ انگار نه انگار که آمده است. هرچقدر پیام فرستاد که: «من آمدهام... وای وای... من آمدهام...»، گفتم: «دلی که شکست، دیگه شکسته... یاری که پرید، دیگه پریده...»
هیچکدام از پیامهایش را «سین» نزدم؛ هیچکدام از استوریهایش را لایک نکردم؛ حتی بهروزرسانیهایش را هم بهروز نکردم. به انتقامِ همهی پیامهایی که سه ماه پیش فرستاده بودم و کسی سین نزده بود؛ به انتقام قصههایی که نوشته بودم و کسی نخوانده بود؛ به انتقام... ولش کن! این یارِ بیوفا که این چیزها را نمیفهمد. اگر میفهمید، اینطور بیخبر نمیرفت و همه را در خماری نمیگذاشت.
اما وقتش رسیده که بفهمد همیشه در روی پاشنهی تلگرام و اینستاگرام نمیچرخد! فکر کرده هر وقت برود، دورهایش را بزند و برگردد، من همچنان به او وفادار خواهم ماند و در تنهایی و انزوا به یادش اشک خواهم ریخت و باز با آغوش باز پذیرایش خواهم شد؟
بین خودمان باشد؛ دلم برایش تنگ شده؛ خیلی هم تنگ شده! اما این دلیل نمیشود که ببخشمش و به یارِ جدیدی که دل به من بسته، خیانت کنم. این بار به خاطر «بله»، پا روی دلم خواهم گذاشت و در را به روی تلگرام خواهم بست. شاید این برایش درس عبرتی باشد تا به زیبایی و دلرباییِ خودش غرّه نشود و به این سادگی دلها را به بازی نگیرد.
بله... ما هم بلدیم! اگر مثل تو نمیتازانیم، به خاطرِ نجابتمان است.
سهیلا سپهری
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
#چالش ۹ خرداد
داشتم توی بله میچرخیدم دیدم که دوستم توی گروه همکلاسی ها پیام داد بچه ها خبر خوش باورتون میشه اینترنت باز شد من الان با فیلتر شکن وصل شدم واتس آپ
بعد همه شروع کردن به فرستادن استیکر ویس
و یکدفعه گروه خالی شد
مثل یه خونه خالی
من خیلی وقت بود فیلتر شکن جدید نصب نکرده بودم فیلتر شکن های قبلی هم قبلا با هزار مکافات وصل میشد هنوز ده دقیقه وصل نبودی که قطع میشد.
من اصلا نمیخواستم دیگه فیلتر شکنی نصب کنم
اصلا نمیخواستم دیگه وقت بزارم برم اینستاگرام ببینم. واقعا الان که فکر میکنم چه قدر هزینه و وقتم تو اینستا صرف دیدن احوالات یه آدم غریبه میشد از خودم خجالت میکشم.
تو همین صفحه بود که خودم رو یواش یواش فراموش کردم
همون خود خودم رو که نیاز به نوازش داشت نیاز به سکوت داشت نیاز به توجه داشت.
تو همین مدتی که همه اتصال ها قطع بود من مربای توت پختم ازش شربت توت گرفتم حتی مربای هندونه هم درست کردم.
دیگه برام مهم نبود ظاهر ظرفی که توش آشپزی میکنم چه طوریه فقط به حال خودم موقع هم زدن مربا فکر میکردم به عطر خوش پختنش.
خونه ما تو این مدت خونه خونه بود یه خونه قشنگ و دوست داشتنی شب ها برا بچه هام کتاب قصه میخوندم براشون لالایی میگفتم.
صبح ها مینشستم به پنجره خیره میشدم و تکون خودن برگ ها رو نگاه میکردم نفس میکشیدم و شمارش نفس هام رو حس میکردم. انگار همه چیز آروم شده بود یه آرامش عمیق و رویایی.
عصر ها هم گاهی یه نگاهی تو بله میانداختم. گروه های دوستانه رو چک میکردم چند تا پیام میدادم و بعدش همه با هم زیر تلوزیون دراز میکشیدیم تا سریال جواهری در قصر ببینیم.
غروب که میشد با هم مار پله و اسم فامیل بازی میکردیم تخمه تفت میدادیم و هندونه قاچ میکردیم. دور هم بودیم خیلی ام خوب بود اصلا انگار زندگی همین بود. همین عطر شربت توت همین خنکی نسیم صبح همین نردبون صعود سرخوشانه مار پله های غروب
من همینا رو میخوام و دیگه دنیای کوچیک و آرومم رو با حسرت دیدن لذت های عجیب و غریب بقیه خراب نمیکنم
من یکبار برای همیشه اتصالم از دنیا قطع شد . یک قطعی دوست داشتنی
#مینا_حقگویان
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
.
زندگی را بە گونه ای زندگی کنیم که
تا ابد بخواهیم آن را تکرار کنیم،
زندگیتان را با کمال زندگی کنید و در وقت مناسب بمیرید
هیچ جایی از زندگی را بدون زیستن پشتِ سر نگذارید..!🌱
.
کانال باشگاه نویسندگان شاولد:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
418_88369411046151.mp3
زمان:
حجم:
4.2M
#به_وقت_موسیقی🎵
*برای شما عزیزان؛ یه حال خوب، با عطر وطن…* 🪴🌹
خواننده و ترانهسرا: محمد نوری
#وطن*
کانال باشگاه نویسندگان شاولد:
https://eitaa.com/shavaladpub
اینترنت جهانی؟
خبر آمد که وصل شده است ودوباره کارها روبراه می شود. خبر آمد که دوباره می توان با آنها به دنیا سرزد وخبرداد وخبرگرفت. خبر آمد که فراق به پایان رسید وزمان وصال شد. اما من نه از آن رفتن ترسیدم وجا خوردم ونه از این آمدن ذوق کردم. من یک مادرم ؛ آشپزی هایم را ازمادربزرگم یاد گرفته ام،همان غذاهایی که بویش تا هفت خانه آن طرف تر می رودوطعم مهربانش همه را دور سفره جمع می کند.
مادرم دوخت ودوز را هم به اندازه ای که محتاج سفارش های آنلاین ومدهای مدرن نباشم یادم داده، حتی فیلم وعکس این دنیای مجازی راهم نمی خواهم،عکس هایی که به اشاره ای گرفته می شوند وبه اندک اشتباهی پاک می شوند. من دیوانه آن دوربینهای یاشیکای ژاپنی وعکسهای کاغذی وآلبوم های بزرگ ورنگی هستم.
مادری کتابخوان هستم که عادت به کتابهای صوتی وکلاسهای آموزشی آنلاین ندارم. عاشق بوی کتاب وجوهرونوشتن توی دفترم. کتاب را کاغذی اش دوست دارم وزندگی را حضوری اش. من اهل مجازی واینستا وتلگرام نیستم. پس نه بارفتن شان کفش وکلاه پاره کردم ونه با آمدن شان یقه دریدم. من یک مادر ایرانی وسنتیام که از کل دنیای مجازی موسیقی اش را دوست دارم وخبرهای خوبش را. فقط آنهایی که بوی زندگی می دهند.
نجمه پارسائیان
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
غافلگیری
از وقتی اینترنت وارد زندگیمان شد، فکر میکردم اگر یک زمانی آن را نداشته باشیم، ارتباطمان با جهان و اطرافمان قطع میشود؛ ولی انسان به همهچیز زود عادت میکند. نزدیک سه ماه اینترنت نداشتیم، اما زندگیمان ادامه داشت. از قطع بودنش ناراحت بودیم؛ آنهم فقط به خاطر اینکه از عزیزانمان دور بودیم و تنها راه ارتباطیمان واتساپ بود.
وقتی بالاخره صدای زنگ واتساپ را شنیدم، از خوشحالی بالا و پایین پریدم. بعد از سه ماه، وقتی تصویر عزیزم را دیدم، گریهام گرفت. خدا را به خاطر وصل شدن اینترنت شکر کردم؛ چرا که توانستم تصویری با عزیزانم که در شهر دیگری هستند، صحبت کنم. درست است که به نداشتن اینترنت عادت کرده بودیم، اما از وصل شدنش چنان خوشحال شدم که سجدهی شکر به جا آوردم؛ سجدهای برای اینکه توانستم یک بار دیگر عزیزانم را ببینم.
بهتری درفش
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
خبر آمد، خبری در راه است.
من دنبال خبر جنگ و درگیری بودم که آخر چه شد این کوره راه؟ چشم در چشم تلویزیون.
یه وضعیتی بود بیا و ببین. از آب و خوراک افتاده بودم.
سردرگم این جنگ و ناثباتی. هر روز مذاکره و نشستن پای میز مذاکره آخر چه عایدمان میگرداند؟
نتیجهاش چه میشود؟
به دنبال خبری جدید و فوق العاده بودیم. آن هم چه خبری؟!
تو این حال و اوضاع، تو این بلوا و آشوب، تو اوج تورم باری به دوش من بدبخت اضافه شد. چه خوش خیال است باور موهوم کژخیال من! گفتیم اوضاع میشود گل و بلبل.
آری اهل خانه ذوق ذوق هر کدام در هیاهو گرفتنش بودند. و من مبهوت به اعمال و افعالشان، که چه سودی دارد اخر؟ چه چیزی به علمتان میافزاید؟!
و بغض چنان بر گلو چنگ انداخته بود که بیا و ببین!
تازه از تشریفات و تجملات به دور شده بودیم سر و کله این لعنتی دوباره پیدا شد.
بابا ما تو رو نخوایم باید چه کنیم؟
دستی به سبیلهای زواردرفته کشیدم و چنگ انداختم به موهای فرم که سخت پیچیده بودن تو هم. شقیقههایم بار سخت مشکلات را در تکوتوک سفیدشدن موها به دوش میکشید. کلافه شده بودم.
اما مگر کسی مرا میدید؟ کسی برای احساساتم اهمیتی قائل میشد.
وای فای وصل و کارت بیچاره خالی خالی...
من مهر خالص ناب این دوران را به هر قیمتی خواهانم. کنار هم مینشستیم و صداهای بامب و بومب دوران جنگ را با هم میشنیدیم و کنار هم میترسیدیم اما لذتش...
آری پیش هم بودیم در ناگواریها...
نزدیک هم شده بودیم.
اگر جنگ بود، اینستا چلاق شده بود. تلگرام در طلاق بود.
اما باز شد آن راه و ما باز در خم و پیچ یک محبت نظارهگر...
آری خبر این بود که ما در اینجا خانه خود غریب بمانیم.
ثریاکریمی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
نویسنده: فاطمه زارع مویدی..
" اینترنت جهانی.."
بازگشت اتصال، همدلیِ دوباره و گره خوردن دوبارهی رشته ها...
گاهی بشر، قدر بعضی چیزها را وقتی میفهمد که دیگر در دسترسش نباشند؛ چیزهایی که آنقدر به حضورشان عادت کردهایم که نبودشان را غیرممکن میدانیم. اینترنت جهانی هم برای بسیاری از ما یکی از همان چیزها بود؛ پلی نامرئی که هر روز ما را به آدمها، خبرها، خاطرهها و دنیایی فراتر از مرزهای اطرافمان وصل میکرد. وقتی این پل برای مدتی از دسترس خارج شد، زندگی ادامه داشت، اما جای خالیِ بخشی از ارتباطات روزمره بهخوبی احساس میشد. حالا پس از روزها و ماهها انتظار، آن درهای بسته دوباره گشوده شدهاند و اتصال از نو جریان یافته است.
پیامها پشت سر هم میرسیدند؛ «بالاخره وصل شد!» ، «صدای منو داری؟» ، «چقدر دلم برای این لحظه تنگ شده بود.» گویی هزاران گفتوگوی نیمهتمام، حالا فرصت ادامه پیدا کرده بودند. خانوادههایی که در شهرها و کشورهای مختلف بودند، دوباره تصویر یکدیگر را دیدند و دوستانی که مدتها فقط منتظر یک راه ارتباطی ساده بودند، با شوق از احوال هم باخبر شدند.
اما همه واکنشها یکسان نبود. بعضیها با ذوق و شتاب، ساعتها میان پیامها و خبرها جابهجا میشدند؛ انگار میخواستند تمام روزهای از دسترفته را یکجا جبران کنند. در مقابل، عدهای محتاط بودند. آنها آرامتر عمل میکردند، با تردید به صفحهها نگاه میکردند و منتظر میماندند تا مطمئن شوند این بار اتصال پایدار است. حتی گروهی هم بودند که برخلاف انتظار، چندان هیجانزده به نظر نمیرسیدند؛ کسانی که در دوران نبود اینترنت جهانی، سبک تازهای از زندگی را تجربه کرده بودند و حالا بازگشت آن را فقط یک تغییر دیگر میدیدند.
جالبتر از همه، تغییر رفتار کاربران بود. در روزهای نخست، بسیاری ساعتهای طولانی را صرف خواندن پیامهای انباشتهشده، دیدن خبرهای عقبافتاده و مرور اتفاقاتی کردند که از آنها جا مانده بودند. اما در کنار این شوق، نوعی آگاهی تازه نیز شکل گرفته بود؛ آگاهی از ارزش ارتباط. خیلیها فهمیده بودند که دسترسی همیشگی به ارتباطات، چیزی بدیهی و همیشگی نیست.
بازگشت اینترنت جهانی فقط باز شدن چند اپلیکیشن نبود. این اتفاق شبیه روشن شدن چراغهایی بود که مدتی خاموش مانده بودند؛ چراغِ گفتوگو، دیدار، خبر و ارتباط. هرکس به شکلی متفاوت به استقبال آن رفت، اما در میان همه آن واکنشها، یک حس مشترک وجود داشت؛ حس باز شدن دوباره راهی که آدمها را به یکدیگر نزدیکتر میکند.
آن روز، میلیونها نفر صفحه گوشی خود را نگاه کردند و در دلشان جملهای مشابه گذشت: «بالاخره دوباره وصل شدیم.»
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🍎 #پارت_21_عصر_روز_بعد
✨ #عصر_روز_بعد
نویسنده: زهرا غفاری – 10 خرداد ماه 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
طرفهای عصر مراسم به پایان رسید. کم کم مهمانها رفتند و خانه خلوت شد. حتی عمه شهربانو هم بالاخره بار و بندیلش را بست و به اتفاق خانوادهاش راهی شیراز شد.
فصل (2)
شب، همه توی ایوان بودیم. لباسهایم را به توصیهی ننه جان تعویض کرده بودم و همان لباسهای راحتی خودم را پوشیده بودم و کنار کبری و ننه جانم نشسته بودم. حرف از خدیجه بود، حرف از نبودنش در مراسم، حرف از بدبختیاش، حرف از اسیریاش. ننهام غصهاش را میخورد و آقام به فکر فرو رفته بود. اما من، فقط به آقا ناصر فکر میکردم و به حرفهایشان گوش سپرده بودم.
آقام چای میخورد. یکدفعه گفت: انشاءا... رعنا سر و سامان بگیرد، بعدش علیاصغر را زن میدهم. این سه تا هم که فعلا کوچک هستند، و به تاج گل و دو تا برادر کوچکترم که توی حیاط کنار هم میپلکیدند اشاره کرد. اسم علیاصغر را که شنیدم یکهو دلم هوایش کرد. طفلی او هم با خدیجه تفاوتی نداشت. خدیجه از ترس شوهرش نیامده بود و اسیر ظلم او بود. اصغر هم اسیر جاده و بیابان بود و نتوانست در مراسم عقد خواهرش شرکت کند. اشک توی چشمانم جمع شد کاش هم اکنون اینجا بود، کاش!
حواس ننهام خوب جمع من بود: رعنا، چته؟
با بغض گفتم: هیچی.
- پس چرا گریه میکنی؟ پشت دستم را به چشمانم کشیدم و گفتم: هیچی، دلم تنگه.
کبری با شیطنت گفت: رعنا دلت تنگ کیه؟ آقا ناصر که تا ظهر اینجا بود، بلا به جانت نگیره
- ای وای، چه میگویی کبری
کبری به تمسخر گفت: حتما دلت هوای عمه شهربانو و بچههایش را کرده
- وای، نه به خدا!
- پس چه؟ چته؟ اشکم سرازیر شد و گفتم: کاش علیاصغر اینجا بود. دلم تنگ کاکامه .
آقام تکیه به پشتی داده بود و ما دور تا دورش نشسته بودیم. یک پایش را دراز کرده بود، پای دیگرش را قائم و دو تا دستهایش را دور زانویش حلقه کرده بود. با ناراحتی گفت: صد بار بهش گفتم: بووا، بیا تو همی باغو کار کن. ... نیمد، رفت آوارهی دشت و بیابون شد.. . پدرم کمی سکوت کرد. دوباره گفت:
حالا هم رفتنش با خودشه برگشتنش با خدا. میره و ماه به ماه پیدایش نمیشه. اگر نمیرفت، هم کمک حال من بود، هم برای خودش کار میکرد.
ننهام باگوشهی روسریاش اشک چشمش را پاک میکرد. پدرم دست به آسمان برد و در حالی که با تسبیحش ذکر میگفت برای برادرم دعا کرد.
ظرفهای شسته شده از ظهر گوشه حیاط خودنمایی میکردند. همان گوشه که سیمانی بود و لولهی آب قرار داشت. وای که چقدر هم زیاد بود!
نگاهم را به سمت قالیخانه چرخاندم. دار قالی آرام و بیصدا بر جایش ایستاده بود. دو روزی بود پشت آن ننشسته بودم. هر کدام توی فکری بودیم. سکوت وهمآور شب با صدای جیرجیرکها همراهی میشد. چه روز شلوغی داشتیم همهمان. الهی، بمیرم برای خدیجه! با این شوهرش چه میکند. اگر من جای او بودم چه میکردم. یعنی ناصر آقا هم ممکن است این چنین اخلاقی داشته باشد؟ نه بابا، همهی مردها که مثل هم نیستند. شوهر کبری اصلا چنین اخلاقی ندارد. شوهر عمه شهربانو هم چنین نیست. اصلا چرا راه دور میروم. پدرم. پدر خودم را میگویم، اصلا با مادرم چنین رفتاری ندارد. البته تا جایی که یادم میآید.
صدای غر و غر ماشین بزرگ میآمد. مدتی طول کشید تا صدا قطع شد. نگاهم روی ظرفهای کنار دیوار ثابت مانده بود. باید بلند شوم به کمک ننه جان و کبری ظرفها را جمع کنم، و گرنه موش و گربه امشب توی ظرفها وول میخورند. آه، چقدر از موش بدم میآید! خیلی چندشآور است. رنگش هم یک جوری است، اَه! من نمیدانم اصلا خدا موش را برای چه آفریده است؟ پاسخی نداشتم. ولی این تاجگل مثل من نیست. اصلا از جانور نمیترسد. رابطهی خوبی با حیوانات و جک و جانور دارد. اما تا دلت بخواهد، تنبل است. به زور پشت دار مینشیند. بعضی وقتها زود هم بلند میشود. همهاش دنبال بهانه است تا کار نکند. البته موفق هم میشود.خداهم برایش خواسته است.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎
🗓️ *یکشنبه | ۱۰ خرداد ۱۴۰۵*
#چالش_روزانه_شاولد
*
🔹چالش نوشتاری: «نفسِ تازه»*
👈امروز، روز جهانی بدون دخانیات است.👉
==============================
روزی برای نفس کشیدنِ عمیقتر، فکر کردن به سلامت، و نوشتن از شهری که میتواند بدون دود، روشنتر و زندهتر باشد.
👈حالا نوبت شماست بنویسید:
▪️اگر یک روز، دود از شهر برود، آدمها چه تغییری میکنند⁉️
یا
▪️برای ما از کسی بنویسید (واقعی یا خیالی) که با یک ارادهی آهنین، * زنجیرِ یک عادتِ سخت را پاره کرده* و زندگیاش را به سمت هوای تازه و موفقیت تغییر داده است. *چطور توانست؟ آن لحظهی طلاییِ تصمیمگیری چطور رقم خورد؟* ⁉️
خیلی از آدمهای #موفق دنیا، داستان تحولشان از همان روزی شروع شد که *فهمیدند میتوانند به عادتهای مخرب «نه» بگویند. *
آنها یاد گرفتند که به جای پناه بردن به دود، به 👈 * «خلق کردن»* 👉 پناه ببرند.
⬅️ *قالب:*
دلنوشته، روایت کوتاه، متن ادبی یا گزارش خلاقانه
⬅️ *حالوهوای متن:*
*کوتاه، صمیمی، الهامبخش، قابل انتشار*
ارسال اثر به ادمین: 👇🏻
📞 09200757039 📲 @Shavaladpubadmin
منتظر تراوشات قلمتان هستیم. ✨
===========================
باشگاه نویسندگان:
https://eitaa.com/shavaladpub