غافلگیری
از وقتی اینترنت وارد زندگیمان شد، فکر میکردم اگر یک زمانی آن را نداشته باشیم، ارتباطمان با جهان و اطرافمان قطع میشود؛ ولی انسان به همهچیز زود عادت میکند. نزدیک سه ماه اینترنت نداشتیم، اما زندگیمان ادامه داشت. از قطع بودنش ناراحت بودیم؛ آنهم فقط به خاطر اینکه از عزیزانمان دور بودیم و تنها راه ارتباطیمان واتساپ بود.
وقتی بالاخره صدای زنگ واتساپ را شنیدم، از خوشحالی بالا و پایین پریدم. بعد از سه ماه، وقتی تصویر عزیزم را دیدم، گریهام گرفت. خدا را به خاطر وصل شدن اینترنت شکر کردم؛ چرا که توانستم تصویری با عزیزانم که در شهر دیگری هستند، صحبت کنم. درست است که به نداشتن اینترنت عادت کرده بودیم، اما از وصل شدنش چنان خوشحال شدم که سجدهی شکر به جا آوردم؛ سجدهای برای اینکه توانستم یک بار دیگر عزیزانم را ببینم.
بهتری درفش
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
خبر آمد، خبری در راه است.
من دنبال خبر جنگ و درگیری بودم که آخر چه شد این کوره راه؟ چشم در چشم تلویزیون.
یه وضعیتی بود بیا و ببین. از آب و خوراک افتاده بودم.
سردرگم این جنگ و ناثباتی. هر روز مذاکره و نشستن پای میز مذاکره آخر چه عایدمان میگرداند؟
نتیجهاش چه میشود؟
به دنبال خبری جدید و فوق العاده بودیم. آن هم چه خبری؟!
تو این حال و اوضاع، تو این بلوا و آشوب، تو اوج تورم باری به دوش من بدبخت اضافه شد. چه خوش خیال است باور موهوم کژخیال من! گفتیم اوضاع میشود گل و بلبل.
آری اهل خانه ذوق ذوق هر کدام در هیاهو گرفتنش بودند. و من مبهوت به اعمال و افعالشان، که چه سودی دارد اخر؟ چه چیزی به علمتان میافزاید؟!
و بغض چنان بر گلو چنگ انداخته بود که بیا و ببین!
تازه از تشریفات و تجملات به دور شده بودیم سر و کله این لعنتی دوباره پیدا شد.
بابا ما تو رو نخوایم باید چه کنیم؟
دستی به سبیلهای زواردرفته کشیدم و چنگ انداختم به موهای فرم که سخت پیچیده بودن تو هم. شقیقههایم بار سخت مشکلات را در تکوتوک سفیدشدن موها به دوش میکشید. کلافه شده بودم.
اما مگر کسی مرا میدید؟ کسی برای احساساتم اهمیتی قائل میشد.
وای فای وصل و کارت بیچاره خالی خالی...
من مهر خالص ناب این دوران را به هر قیمتی خواهانم. کنار هم مینشستیم و صداهای بامب و بومب دوران جنگ را با هم میشنیدیم و کنار هم میترسیدیم اما لذتش...
آری پیش هم بودیم در ناگواریها...
نزدیک هم شده بودیم.
اگر جنگ بود، اینستا چلاق شده بود. تلگرام در طلاق بود.
اما باز شد آن راه و ما باز در خم و پیچ یک محبت نظارهگر...
آری خبر این بود که ما در اینجا خانه خود غریب بمانیم.
ثریاکریمی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
نویسنده: فاطمه زارع مویدی..
" اینترنت جهانی.."
بازگشت اتصال، همدلیِ دوباره و گره خوردن دوبارهی رشته ها...
گاهی بشر، قدر بعضی چیزها را وقتی میفهمد که دیگر در دسترسش نباشند؛ چیزهایی که آنقدر به حضورشان عادت کردهایم که نبودشان را غیرممکن میدانیم. اینترنت جهانی هم برای بسیاری از ما یکی از همان چیزها بود؛ پلی نامرئی که هر روز ما را به آدمها، خبرها، خاطرهها و دنیایی فراتر از مرزهای اطرافمان وصل میکرد. وقتی این پل برای مدتی از دسترس خارج شد، زندگی ادامه داشت، اما جای خالیِ بخشی از ارتباطات روزمره بهخوبی احساس میشد. حالا پس از روزها و ماهها انتظار، آن درهای بسته دوباره گشوده شدهاند و اتصال از نو جریان یافته است.
پیامها پشت سر هم میرسیدند؛ «بالاخره وصل شد!» ، «صدای منو داری؟» ، «چقدر دلم برای این لحظه تنگ شده بود.» گویی هزاران گفتوگوی نیمهتمام، حالا فرصت ادامه پیدا کرده بودند. خانوادههایی که در شهرها و کشورهای مختلف بودند، دوباره تصویر یکدیگر را دیدند و دوستانی که مدتها فقط منتظر یک راه ارتباطی ساده بودند، با شوق از احوال هم باخبر شدند.
اما همه واکنشها یکسان نبود. بعضیها با ذوق و شتاب، ساعتها میان پیامها و خبرها جابهجا میشدند؛ انگار میخواستند تمام روزهای از دسترفته را یکجا جبران کنند. در مقابل، عدهای محتاط بودند. آنها آرامتر عمل میکردند، با تردید به صفحهها نگاه میکردند و منتظر میماندند تا مطمئن شوند این بار اتصال پایدار است. حتی گروهی هم بودند که برخلاف انتظار، چندان هیجانزده به نظر نمیرسیدند؛ کسانی که در دوران نبود اینترنت جهانی، سبک تازهای از زندگی را تجربه کرده بودند و حالا بازگشت آن را فقط یک تغییر دیگر میدیدند.
جالبتر از همه، تغییر رفتار کاربران بود. در روزهای نخست، بسیاری ساعتهای طولانی را صرف خواندن پیامهای انباشتهشده، دیدن خبرهای عقبافتاده و مرور اتفاقاتی کردند که از آنها جا مانده بودند. اما در کنار این شوق، نوعی آگاهی تازه نیز شکل گرفته بود؛ آگاهی از ارزش ارتباط. خیلیها فهمیده بودند که دسترسی همیشگی به ارتباطات، چیزی بدیهی و همیشگی نیست.
بازگشت اینترنت جهانی فقط باز شدن چند اپلیکیشن نبود. این اتفاق شبیه روشن شدن چراغهایی بود که مدتی خاموش مانده بودند؛ چراغِ گفتوگو، دیدار، خبر و ارتباط. هرکس به شکلی متفاوت به استقبال آن رفت، اما در میان همه آن واکنشها، یک حس مشترک وجود داشت؛ حس باز شدن دوباره راهی که آدمها را به یکدیگر نزدیکتر میکند.
آن روز، میلیونها نفر صفحه گوشی خود را نگاه کردند و در دلشان جملهای مشابه گذشت: «بالاخره دوباره وصل شدیم.»
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🍎 #پارت_21_عصر_روز_بعد
✨ #عصر_روز_بعد
نویسنده: زهرا غفاری – 10 خرداد ماه 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
طرفهای عصر مراسم به پایان رسید. کم کم مهمانها رفتند و خانه خلوت شد. حتی عمه شهربانو هم بالاخره بار و بندیلش را بست و به اتفاق خانوادهاش راهی شیراز شد.
فصل (2)
شب، همه توی ایوان بودیم. لباسهایم را به توصیهی ننه جان تعویض کرده بودم و همان لباسهای راحتی خودم را پوشیده بودم و کنار کبری و ننه جانم نشسته بودم. حرف از خدیجه بود، حرف از نبودنش در مراسم، حرف از بدبختیاش، حرف از اسیریاش. ننهام غصهاش را میخورد و آقام به فکر فرو رفته بود. اما من، فقط به آقا ناصر فکر میکردم و به حرفهایشان گوش سپرده بودم.
آقام چای میخورد. یکدفعه گفت: انشاءا... رعنا سر و سامان بگیرد، بعدش علیاصغر را زن میدهم. این سه تا هم که فعلا کوچک هستند، و به تاج گل و دو تا برادر کوچکترم که توی حیاط کنار هم میپلکیدند اشاره کرد. اسم علیاصغر را که شنیدم یکهو دلم هوایش کرد. طفلی او هم با خدیجه تفاوتی نداشت. خدیجه از ترس شوهرش نیامده بود و اسیر ظلم او بود. اصغر هم اسیر جاده و بیابان بود و نتوانست در مراسم عقد خواهرش شرکت کند. اشک توی چشمانم جمع شد کاش هم اکنون اینجا بود، کاش!
حواس ننهام خوب جمع من بود: رعنا، چته؟
با بغض گفتم: هیچی.
- پس چرا گریه میکنی؟ پشت دستم را به چشمانم کشیدم و گفتم: هیچی، دلم تنگه.
کبری با شیطنت گفت: رعنا دلت تنگ کیه؟ آقا ناصر که تا ظهر اینجا بود، بلا به جانت نگیره
- ای وای، چه میگویی کبری
کبری به تمسخر گفت: حتما دلت هوای عمه شهربانو و بچههایش را کرده
- وای، نه به خدا!
- پس چه؟ چته؟ اشکم سرازیر شد و گفتم: کاش علیاصغر اینجا بود. دلم تنگ کاکامه .
آقام تکیه به پشتی داده بود و ما دور تا دورش نشسته بودیم. یک پایش را دراز کرده بود، پای دیگرش را قائم و دو تا دستهایش را دور زانویش حلقه کرده بود. با ناراحتی گفت: صد بار بهش گفتم: بووا، بیا تو همی باغو کار کن. ... نیمد، رفت آوارهی دشت و بیابون شد.. . پدرم کمی سکوت کرد. دوباره گفت:
حالا هم رفتنش با خودشه برگشتنش با خدا. میره و ماه به ماه پیدایش نمیشه. اگر نمیرفت، هم کمک حال من بود، هم برای خودش کار میکرد.
ننهام باگوشهی روسریاش اشک چشمش را پاک میکرد. پدرم دست به آسمان برد و در حالی که با تسبیحش ذکر میگفت برای برادرم دعا کرد.
ظرفهای شسته شده از ظهر گوشه حیاط خودنمایی میکردند. همان گوشه که سیمانی بود و لولهی آب قرار داشت. وای که چقدر هم زیاد بود!
نگاهم را به سمت قالیخانه چرخاندم. دار قالی آرام و بیصدا بر جایش ایستاده بود. دو روزی بود پشت آن ننشسته بودم. هر کدام توی فکری بودیم. سکوت وهمآور شب با صدای جیرجیرکها همراهی میشد. چه روز شلوغی داشتیم همهمان. الهی، بمیرم برای خدیجه! با این شوهرش چه میکند. اگر من جای او بودم چه میکردم. یعنی ناصر آقا هم ممکن است این چنین اخلاقی داشته باشد؟ نه بابا، همهی مردها که مثل هم نیستند. شوهر کبری اصلا چنین اخلاقی ندارد. شوهر عمه شهربانو هم چنین نیست. اصلا چرا راه دور میروم. پدرم. پدر خودم را میگویم، اصلا با مادرم چنین رفتاری ندارد. البته تا جایی که یادم میآید.
صدای غر و غر ماشین بزرگ میآمد. مدتی طول کشید تا صدا قطع شد. نگاهم روی ظرفهای کنار دیوار ثابت مانده بود. باید بلند شوم به کمک ننه جان و کبری ظرفها را جمع کنم، و گرنه موش و گربه امشب توی ظرفها وول میخورند. آه، چقدر از موش بدم میآید! خیلی چندشآور است. رنگش هم یک جوری است، اَه! من نمیدانم اصلا خدا موش را برای چه آفریده است؟ پاسخی نداشتم. ولی این تاجگل مثل من نیست. اصلا از جانور نمیترسد. رابطهی خوبی با حیوانات و جک و جانور دارد. اما تا دلت بخواهد، تنبل است. به زور پشت دار مینشیند. بعضی وقتها زود هم بلند میشود. همهاش دنبال بهانه است تا کار نکند. البته موفق هم میشود.خداهم برایش خواسته است.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎
🗓️ *یکشنبه | ۱۰ خرداد ۱۴۰۵*
#چالش_روزانه_شاولد
*
🔹چالش نوشتاری: «نفسِ تازه»*
👈امروز، روز جهانی بدون دخانیات است.👉
==============================
روزی برای نفس کشیدنِ عمیقتر، فکر کردن به سلامت، و نوشتن از شهری که میتواند بدون دود، روشنتر و زندهتر باشد.
👈حالا نوبت شماست بنویسید:
▪️اگر یک روز، دود از شهر برود، آدمها چه تغییری میکنند⁉️
یا
▪️برای ما از کسی بنویسید (واقعی یا خیالی) که با یک ارادهی آهنین، * زنجیرِ یک عادتِ سخت را پاره کرده* و زندگیاش را به سمت هوای تازه و موفقیت تغییر داده است. *چطور توانست؟ آن لحظهی طلاییِ تصمیمگیری چطور رقم خورد؟* ⁉️
خیلی از آدمهای #موفق دنیا، داستان تحولشان از همان روزی شروع شد که *فهمیدند میتوانند به عادتهای مخرب «نه» بگویند. *
آنها یاد گرفتند که به جای پناه بردن به دود، به 👈 * «خلق کردن»* 👉 پناه ببرند.
⬅️ *قالب:*
دلنوشته، روایت کوتاه، متن ادبی یا گزارش خلاقانه
⬅️ *حالوهوای متن:*
*کوتاه، صمیمی، الهامبخش، قابل انتشار*
ارسال اثر به ادمین: 👇🏻
📞 09200757039 📲 @Shavaladpubadmin
منتظر تراوشات قلمتان هستیم. ✨
===========================
باشگاه نویسندگان:
https://eitaa.com/shavaladpub
هوای دلپذیر
روزی خواهد رسید
که خیابانها
به جای بوی تلخ دود،
عطر باران را نفس بکشند.
آن روز،
پنجرهها زودتر باز میشوند
و آسمان
آبیتر از همیشه
روی شانههای شهر مینشیند.
مردی را میشناسم
که سالها
پشت دیوارهای یک عادتِ سخت
زندانی بود.
هر روز میگفت:
«فردا...»
و فرداها
یکی پس از دیگری میگذشتند.
تا اینکه یک صبح،
در آینه
چشمهای خستهاش را دید
و تصمیم گرفت
زندگی را دوباره انتخاب کند.
نه به دود گفت،
و آری
به رؤیاهایی که
سالها در انتظارش بودند.
از آن روز،
دستانش
به جای پناه بردن به خاکستر،
چیزهای تازه آفریدند؛
و دلش
هوای دلپذیر موفقیت را
نفس کشید.
شاید بزرگترین پیروزی انسان
همین باشد:
اینکه روزی
به عادتهای تاریک بگوید «نه»
و به روشنایی
سلام کند.
شاعر : #کامران_شایگان
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
#چالش_روزانه_شاولد
*۱۰ خرداد*
الکلی مست خودم لقبم را خیلی دوست داشتم. اصلا خیلی باهاش حال میکردم انگار یکجور ابهت داشت مخصوصا وقتی میون رفقا بودیم میشدم صدر مجلس بزرگ جمع الکلی ها.
اما صبح ده خرداد همه چیز عوض شد تا مدت ها گیج بودم چیز درست و حسابی نمیدیدم همه چیز مبهم بود واقعیتش چیزی هم نمیشنیدم گوش هایم کیپ کیپ بود.
بدنم کرخت روی تخت آویزان بود. احساس میکردم مغزم را توی آب خیسانده اند. اما صدای غریبی توی وجودم میپیچید مثل هشداری اسمم را هجی میکرد بهمن بهمن بهمن
توی خاطرات بچگی خودم را دیدم که با سرعت داشتم کنار حوض طناب میزدم رکابی راه راهم خیس عرق بود خنکای بادی که از روی حوض بلند میشد قلقلکم میداد. بوی آبگوشت توی حیاط پیچید صدای سوت دیزی بلند شد دوباره اسم من را صدا زدند بهمن بهمن
بله مامان
پسر ورزشکارم بیا غذا حاضر است. چشمانم را تا میتوانستم باز کردم تا مادرم را دوباره ببینم ولی فقط سرم بود و آمپول.
من روی تخت بیمارستان بودم. دکتر دوباره صدا کرد بهمن هوشیار شدی. دیشب حالت خیلی وخیم بود.بهمن مست بهمن بیکار بهمن الکلی بی خیال اینها را گفت و از تخت دور شد. صدای تحقیر آمیزش بدجور حالم را بد کرد. میخواستم فریاد بزنم من فقط بهمن هستم بهمن اما جانی در بدنم نبود. هوای یخ بیمارستان تنم را لرزاند با خودم زمزمه کردم من بهمن هستم
بهمن ورزشکار، دیگر هرگز مست نمیکنم
==========================
باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
.
*آدمیزاد فقط با آب و نان و هوا نیست که زنده است.
این را دانستم و می دانم که آدم به آدم است که زنده است؛
آدم به #عشـقِ آدم زنده است ...*
#محمود_دولتآبادی
.
باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
شاولد/ مهارت نویسندگی
📚 آغاز پروژه سوم کتاب مشارکتی شاولد کتاب: «وطن ما ایران» گاهی تاریخ در یک روز متوقف میشود؛ روز
*آیا هنوز دارید به «شروع کردن» فکر میکنید؟ * 🤔💭
دوستِ عزیز؛ اگر پستِ بالا را دیدهاید و هنوز تردید دارید، یادتان باشد: *کتابِ شما خودش نوشته نمیشود.*
ما در «قلمتراش»، شما را از *فضایِ رویاها به واقعیتِ چاپ میبریم.* این فقط یک ثبتنامِ ساده نیست؛ یک *تعهدِ دوجانبه * است برای اینکه #نویسنده شوید:
🔹 * ۳ ماه همراهی و پشتیبانیِ مستمر* : در این بازهی زمانی، قدمبهقدم کنار شما هستیم تا داستانتان ناتمام نماند.
🔹 ۲۰ بار نقد و اصلاح تخصصی: * متنِ شما را آنقدر صیقل میدهیم که استانداردِ لازم برای چاپِ رسمی را کسب کند.
⚠️ ظرفیتِ در حال تکمیل است.
❌*اگر میخواهید همین امسال نامتان روی جلدِ کتابِ خودتان بدرخشد،* این فرصتِ طلایی را به تعویق نیندازید.❌
📩 همین حالا به ادمین پیام دهید تا ثبتنامتان را قطعی کنیم:
🆔 @Shavaladpubadmin
📞 09200757039
باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
#چالش_روزانه_شاولد
هدیه ما به زمین
گاهی وقتی میشنویم یک نفر ظالم است
خیلی برایمان دور از ذهن است که ما
هم ممکن است ظالم باشیم
ولی همه ما داریم به زمین که گهواره و
تنها خانه ما برای زیست است. ظلم
میکنیم ،با تولید زباله بیشتر و بیشتر
با دود ماشین ها و کار خانه ها با همه
توان داریم میتازیم برای نابودی
زمین یعنی خانه خودمان ،ما همه
سوار یک کشتی هستیم بنام زمین
امروز که به خانه برمیگشتم در
ایستگاه اتوبوس این تصویر را
گرفتم ، درخت توت ، محصول
شیرین خود را به زمین. هدیه
کرده بود و کنارش ته سیگارهای
افراد بی توجه به زمین ،انداخته
شده بود !!
میدانید ته #سیگار چه آسیبی به
خاک میزند و تا شعاع چندین
متر ،وقتی در زمین فرو میرود
نمیگذارد هیچ گیاهی سبز
شود !!
ای بشر دو پا. چه میکنی
با خانه ات زمیییین زیبا !!!🌿
#فریبا_کریمی
==========================
باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub