eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
896 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
✉️ *باشگاه نویسندگان شاولد، با افتخار دعوتتان می‌کند * ✨ 🎉 به مناسبت عید و هفته ولایت =========================== 📚 *برنامه عیدانه « شهر من، شیراز من »* 📖 *رونمایی کتاب «خانم جون»* به قلم *صدیقه هاشمی* 🎭 همراه با اجرای داستانک‌های شیرازی 🍵 شما دعوتید به یک فنجان گرم دمنوش طنز شیرازی 🎤 *اجرای برنامه:* مجری کارشناس: *فریبا کریمی* 🗓️ *زمان* : سه‌شنبه ۱۲ خرداد ماه | 🕕 بعد از ششِ پسین 📍 * مکان:* شیراز، هتل سنتی رادخیابان کریمخان زند کوچه 11 (بازارچه فیل) جنب ایستگاه مترو، ایستگاه وکیل‌الرعایا عمارت تاریخی نصیر نظام هتل سنتی راد 📞 *جهت هماهنگی و ثبت‌نام* لطفاً *نام و نام‌خانوادگی * خود را به همراه عبارت * « *شیراز من»** به شماره زیر پیامک فرمایید: 09200757039 =========================== باشگاه نویسندگان شاولد : 🔗https://eitaa.com/shavaladpub
گاهی لازم است به یک دریا بنگری 🌊 که در ارامش او بتوان صدای دلتنگی های خود را شنید! در پناه عظمتش، به دنیایی که میخواهد بکاهد از عمرت ،دهن کجی کنی ! اما دریا از خانه ی ما همیشه دور بود . و خدا ،دریا را به لبخند مادر پیوند زد . و قدرتش را،در دستان پینه زده پدر معنا کرد . جامی 🌼 روزانه ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
پدر و مادر تنها سرمایه ی بزرگی هستند که میتوان روی عشقشان و وجودشان حساب باز کرد حتی اگر زندگی تمام حساب های وجودت را خالی کرده باشد تنها پناهگاه امنی که امنیت را معنا می بخشد. مریم براتی ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍎 نویسنده: زهرا غفاری – 12 خرداد ماه 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= صدای باز شدن در حیاط امد و انگار کسی در سیاهی شب پا به درون گذاشت. دالان کوتاه و نیمه تاریک بود. فکر کردم آقا ناصر است. گفتم شاید آمده از پدرم گله‌گی کند. خیلی ناراحت بود که رفت. همه‌اش دلم شور می‌زند برود و دیگر پیدایش نشود. آن وقت من با این حجم دلتنگی و دوری از او چه کنم؟ چقدر وابسته‌اش شده‌ام. هنوز نرفته، چشم به راهم که بیاید. پدر ما را، چه کارها که نمی‌کند! آخر پدر من، ما که این همه مهمان داشتیم، ده تای دیگر هم روش، طوری می‌شد؟ حالا من به آقا ناصر چه جوابی بدهم؟ حق دارد ناراحت باشد... وای خدای من، علی اصغر ! خودش هست! علی اصغر برادرم! شتابان از جا برخاستیم. همه‌مان به سویش از پله‌های ایوان سرازیر شدیم. علی‌اصغر توی بغل ننه‌ام پرید. بعد هم سمت ما خواهر‌ها آمد و سر من و کبری و تاج‌گل را بوسید. پدرم داشت از پله‌ها پایین می‌آمد که علی‌اصغر دو تا پله را یکی کرد و توی پله‌ی اولی پدرم را توی بغل گرفت و مانع شد او از پله‌ها پایین بیاید. لحظاتی بعد دور هم نشستیم. علی‌اصغر بوی بدی می‌داد بوی عرق و بوی گرما. الهی، برایش بمیرم. خسته و کوفته بود. ریشش بلند شده بود اما نگاه گیرایش هنوز هم زیبا بود. دست‌هایش از چرک سیاه می‌زد. لباسش گل به گل روغنی و سیاه بود. جوراب‌هایش را درآورد. داخل هم فرو کرد و مثل یک توپ از همان بالا کنار حوض آب پرتاب کرد. بیچاره جوراب‌ها. تاج‌گل و حجت و محمود دو تا برادر کوچک‌ترم دور و بر علی‌اصغر را گرفته و کلافه‌اش کرده بودند: برایمان چه آورده‌ای؟ برو بیارش. علی اصغر دو تا برادرم را توی بغل گرفته بود و می‌گفت: - از بندرعباس برایتان پفک هندی آورده‌ام. توی ماشینه. بذارین خستگی‌ام در برود، می‌یارم. ‌وقتی دید حریف بجه‌ها نمی‌شود، داد زد: تاج‌گل. بیا این سویچ را بگیر. برو توی ماشین بیارشان. محمود و حجت به سمت سویچ یورش بردند و قبل از این‌که توی دست تاج‌گل قرار بگیرد حجت آن را از دست علی‌اصغر قاپید و گفت: می‌خوام بروم پشت فرمان بشینم. ببینم چه جوری حرکت می‌کنه. علی‌اصغر گفت: نمی‌شه. یک دفعه ماشین حرکت می‌کنه. خطرناکه. ننه‌جان با نگرانی گفت: علی‌اصغر پاشو خودت برو. کار دستمان می‌دهند، بچه اند. مشتاقانه به صورت آفتاب سوخته علی‌اصغر نگاه می‌کردم. خیلی دوستش داشتم. از لحظه‌ای که از خانه می‌رفت تا بازگشتن دلمان هزار راه می‌رفت. هزار بار می‌مردیم و زنده می‌شدیم تا دوباره بازگردد. کبری چای را دم کرده و با سینی آورد و روی زمین گذاشت و گفت: علی‌اصغر خوبی، دیر به دیر می‌آیی! - الهی شکر! کبری جان. بچه‌هایت خوبند؟ - خوبند، شکر خدا - این شوهر خل و چلت چطور است ،هنوز هم فحش می‌ده؟ کبری با خنده گفت: چه می‌گی علی‌اصغر، مجید که منظوری ندارد. بعد هم فحش که نمی‌ده. زبانش این جوری است. علی‌اصغر با خنده گفت: یعنی کره خر، فحش نیست. پدرسگ و پدرسوخته چی؟ کبری لبخند زیبایی روی لبان سرخ و برجسته‌اش نشاند و گفت‌: این‌ها که می‌گی وِرد زبان علی‌مراد است، مجید فقط می‌گه: کره بز... و خندید. ما هم خندیدیم. ننه جان برای علی‌اصغر چای ریخت. سر درد دلش باز شد. علی اصغر جان، دیر آمدی، این دفعه، خیلی دلم فکرت بود. - این دفعه دیر شد ننه. سپس نگاهی به ظرف‌های تل انبار شده کنار دیوار انداخت و گفت: ظرف داری ننه، خبریه؟ نکنه عروسی داشتید؟ ننه خندید و به من نگاه کرد: علی‌اصغر سرش را به طرفم چرخاند و با موذی‌گری گفت: راسته؟ مبارکه... به سلامتی. طرف کیه! فامیل خودمانه؟ از همین روستای خودمانه؟ پدرم مداخله کرد: زبان به دهان بگیر. کمی صبر کن تا خستگیت در رود آن وقت ننه‌ات خودش همه چیز را تعریف می‌کنه. شرم و حیای دخترانه مانع نشستنم شد و بی‌اختیار بلند شدم و به اتاق رفتم. صدای کبری را شنیدم که داشت سویچ را از دست حجت می‌گرفت تا برود از توی کامیون پفک هندی بیاورد. صدای گفت‌وگوی علی اصغر و ننه و آقام به گوش می‌رسید. ننه‌ام داشت از آقا ناصر و خانواده‌اش تعریف می‌کرد و علی اصغر هم می‌گفت: به به، الهی شکر! خدا کنه بختش مثل خدیجه نشه. غیبتش نباشه محمدعلی اخلاق عجیبی داره. دلم ریخت. صدای هورت کشیدن چای علی‌اصغر می‌آمد. ننه‌ام گفت: از خودت بگو، عنایت چطوره؟ با تو که بدرفتاری نمی‌کنه. حقوقت را درست می‌ده؟ قبل از این‌که علی‌اصغرجواب دهد صدای آقام بلند شده بود‌: از عنایت کار یاد بگیر. فقط شاگردی نکن. شاگردی حمالی است. رانندگی را هم یاد بگیر. اگر ماشین تعمیر لازم داشت برو کنار عنایت ببین چگونه ماشین را تعمیر می‌کند... آقام همچنان حرف می‌زد و با نصیحت ‌گوش علی‌اصغر را پر می‌کرد. علی اصغر می‌گفت: باشه آقا، باشه، گوش می‌کنم. ============================= 📌ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
✉️ باشگاه نویسندگان شاولد، با افتخار دعوتتان می‌کند ✨ 🎉 به مناسبت عید و هفته ولایت =========================== 📚 برنامه عیدانه « شهر من، شیراز من » 📖 رونمایی کتاب «خانم جون» به قلم صدیقه هاشمی 🎭 همراه با اجرای داستانک‌های شیرازی 🍵 شما دعوتید به یک فنجان گرم دمنوش طنز شیرازی 🎤 اجرای برنامه: مجری کارشناس: فریبا کریمی 🗓️ زمان: سه‌شنبه ۱۲ خرداد ماه | 🕕 بعد از ششِ پسین 📍 مکان: شیراز، هتل سنتی رادخیابان کریمخان زند کوچه 11 (بازارچه فیل) جنب ایستگاه مترو، ایستگاه وکیل‌الرعایا عمارت تاریخی نصیر نظام هتل سنتی راد 📞 جهت هماهنگی و ثبت‌نام لطفاً نام و نام‌خانوادگی خود را به همراه عبارت « شیراز من » به شماره زیر پیامک فرمایید: 09200757039 =========================== باشگاه نویسندگان شاولد : 🔗https://eitaa.com/shavaladpub
شاولد/ مهارت نویسندگی
✉️ باشگاه نویسندگان شاولد، با افتخار دعوتتان می‌کند ✨ 🎉 به مناسبت عید #غدیر و هفته ولایت ======
👆👆 اهلِ قلم و نویسنده‌های خوش‌ذوق شیرازی!✍️ امروز قرار است در عطرِ بهارنارنج و طعمِ دمنوش، دور هم جمع شویم و با «خانم‌جون» به کوچه‌پس‌کوچه‌های قصه سفر کنیم. منتظر روی ماهتون هستیم… همین امروز، بعد از ششِ پسین! ☕️✨
مقدس‌ترین روایتِ زمین: دو فرشته در قامت انسان پدر و مادر، تفسیرِ زمینیِ عشق‌اند؛ یکی ستونِ استوارِ روزهای فروریختن و دیگری پناهِ بی‌مرزِ لحظه‌های خستگی. پدر، وقارِ خاموشِ فداکاری‌ست و مادر، تجسمِ بی‌ادعای مهر. جهان شاید هزاران زیبایی داشته باشد، اما هیچ شکوهی به عظمتِ دو قلبی نیست که بی‌هیچ چشم‌داشتی، تمامِ عمر به نامِ تو می‌تپند. فاطمه مویدی.
تمام واژه ها را جمع کردم تا از تو بنویسم اما دیدم چقدر شبیه خدا میشوی ... مادر🥹💔
🗓️ سه‌شنبه // ۱۲ // خرداد // ۱۴۰۵ 📚 قشنگ‌ترین تیکه‌ی کتابی که خوندی 😊 ============================== همه‌ی ما لای صفحه‌های یک کتاب، جایی را با مداد ✏️خط کشیده‌ایم ، گوشه‌اش را تا زده‌ایم یا در ذهنمان حک کرده‌ایم… 📖✨ جمله‌ای که انگار دقیقاً برای «ما» نوشته شده بود و دلمان نخواسته هیچ‌وقت از یاد برود. حالا نوبت شماست بنویسید:👇 👈 آن تکه‌ی ناب از کتابی که خوانده‌اید چه بود؟ ⁉️ دقت کنید دوستان اینکه هرچه متن ارسالی شما باشد استقبال بیشتری خواهد داشت👏 ❌(حتماً نام کتاب ونویسنده را هم در انتهای پیام بنویسید) ❌ ⬅️ قالب: تک‌جمله‌ یا پاراگراف کوتاه (حداکثر ۳ الی 5خط) ⬅️ حال‌وهوای متن: کوتاه، عمیق، خواندنی و الهام‌بخش ✨ بیایید 📚را از زبان هم کشف کنیم. ارسال اثر به ادمین: 👇🏻 📞 09200757039 📲 @Shavaladpubadmin =========================== باشگاه نویسندگان شاولد: 🔗https://eitaa.com/shavaladpub
سلام! 😊من یک تیکه زیبا از کتاب "باغ‌بان" اثر "موریس مترلینک" رو به یاد دارم: "زندگی، یک باغ است و ما باغبانان آن. هر روز با انتخاب‌های خود، گل‌ها و علف‌های هرز را پرورش می‌دهیم."این جمله همیشه به من یادآوری می‌کند که چقدر انتخاب‌های ما در زندگی مهم هستند. فریبا ریکی