eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
937 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍎 نویسنده: زهرا غفاری – 19 خرداد ماه 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= قوطی ادکلن را ازش گرفتم و گفتم: چقدر زحمت کشیدی. دستت درد نکنه کاکا جان! علی‌اصغر گفت: ننه، به داماد جدیدت گفتی پسرم راننده‌ی بیابانه، یا شاگرد شوفر؟ به فکر فرو رفتم. راستش هیچی نگفته بودیم. ولی آقا ناصر می‌دانست که من یک برادر بزرگ‌تر از خودم دارم. ولی تاکنون نپرسیده بود که برادرت کجاست؟ شاید فکرکرده رفته سربازی! همان بهتر که نداند برادرم شاگرد شوفر است. خودم بهش می‌گویم. روی ماشین کار می‌کند. او از کجا بفهمد که برادرم شاگرد است. اصلا می‌گویم راننده است. راننده‌ی بیابان. راننده‌ی جاده... این که شد سه تا... حالا کدامش را بگویم که قشنگ‌تر باشد؟ راننده‌ی بیابان قشنگ‌تر است. این جوری می‌فهمد که برادرم ماشین دارد و شش دانگ هم به نام خودش است. علی‌اصغر نگذاشت جعبه‌ی ادکلن را باز کنم. خودش می‌گفت باید «آک» باشد. من که نمی‌فهمیدم یعنی چه‌؟ علی‌اصغر گفت‌: این قوطی را همین جوری به آقا ناصر بده، اگر بازش کنی دست دوم می‌شود رعنا جان! به آرامی گفتم: این را برای خودت خریده بودی علی‌اصغر جان؟ علی‌اصغر که داشت چای پنجمش را هم می‌خورد گفت: ها رعنا، اما چه عیبی داره؟ من باز هم می‌رم بندر، زشته که به شوهرت چیزی ندهی. ادکلن را به طرف علی‌اصغر گرفتم و گفتم: دستت درد نکنه، خودت بهش بده، این جوری بهتره. علی‌اصغر نگاهی به من و ننه و آقام کرد و گفت: خودم بدهم؟ آقام گفت: ها، خودت بدهی بهتره. ارزشت بالا می‌ره. علی‌اصغر با تردید گفت: خوب، باشه، من کی او را ببینم؟ یک هفته که بیش‌تر این‌جا نیستم. آقا عنایت هفته دیگر بار برای قزوین داره. ننه‌ام از جا برخاست تا مهیای شام شود. همزمان گفت: عیبی نداره ننه جان! قربان قد و بالایت بشم! نگهش می‌دارم. دفعه‌ی بعد که آمدی بهش بده. کبری سفره‌ی شام را انداخت. *** صبح فردا از عشق دیدن علی‌اصغر زودتر از همیشه از خواب بلند شدم. هنوز زود بود به قالی‌خانه بروم. علی‌اصغر هم خواب بود. لبه‌ی پله‌ی ایوان نشستم و به حیاط بزرگ و دراندشتمان چشم دوختم. هوا گرگ و میش بود. می‌بایست بلند می‌شدم و نماز صبحم را می‌خواندم. فکر کنم ننه‌ام هم از خستگی کار دیروز خوابش برده بود. سر و صدای مرغ و خروس‌ها هم نمی‌آمد. باغچه‌ی وسط حیاط پردرخت و سرسبز بود. تعداد زیادی درخت سیب و انار دور تا دور باغچه را فرا گرفته بودند. انواع سبزی خوردن به وفور وسط باغچه یافت می‌شد. الهی شکر به خاطر بارندگی زمستان و بهار گذشته نعمت و سرسبزی فراوان بود. هوای لطیف صبح شهریورماه روستا خنک و دلپذیر بود. الحمد لله همه چیز روبه‌راه بود. علی اصغر هم که آمده بود و دلمان آرام بود. فدایش شوم، برایم بلوز آورده، چقدر رنگش را دوست دارم! خدا کند آقا ناصر هم خوشش بیاید. طفلی هیچ کس را از قلم نینداخته. به فکر خدیجه هم بوده است. خدا کمکش کند. باید زودتر برایش دست و آستین بالا بزنیم و شیر پاک خورده‌ای را به زندگیش پیوند بزنیم. این کار، کار کبری است. خودش می‌داند باید چه کار کند. - رعنا، چرا این‌جا نشسته‌ای، مگه خوابت نمی‌بره... برگشتم. ننه جانم بود. سلام ننه. - سلام رعنا جان، صبحت بخیر. - ننه عاقبتت به خیر باشه. - چرا به این زودی بیدار شدی؟ - دلم هوای علی‌اصغر را کرده بود. یه دفعه بیدار شدم، خوابم نبرد. آمدم این جا نشستم. - نمازت را خواندی؟ - ننه جان، الان می‌خوانم. - علی‌اصغر این قدر خسته است که فکر نکنم برای ناهار هم بیدار شود. - ننه جان، برای علی‌اصغر کی زن بگیریم؟ ننه‌ام جا خورد و گفت: وا! رعنا جان، بی‌خوابی به سرت زده این حرف را می‌زنی؟ - مگه بد می‌گم؟ - ننه جان، بد که نمی‌گی؟ باید صبر کنیم. دست و بالش باز شه. او هنوز راننده‌ی مردم است. باید از خودش هم چیزی داشته باشه. فردا دختر مردم می‌خواد بیاید توی خانه‌اش. زندگی می‌خواد، آسایش می‌خواد، نان می‌خواد، کفش و لباس می‌خواد. باخنده گفتم: خوب دختر قالی‌باف براش بگیریم، مثل، مثل، داشتم توی ذهنم دنبال دختر قالی‌باف می‌گشتم که یه هو یادم آمد به طیبه دختر خاله‌ی مجید، شوهر کبری و با صدای بلندی گفتم: - ننه جان، طیبه چطوره؟ طیبه را برایش بگیریم. ننه‌ام با تعجب گفت: وای رعنا چه می‌گی؟ به سرت زده؟ طیبه دو برابر من سن داره! ============================= 📌ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎
دریا همیشه به من یادآوری می‌کند که آرامش در سکوت موج‌ها پنهان است. هر موجی که به ساحل می‌رسد، انگار نگرانی‌ها را با خود می‌برد. تماشای آبیِ بی‌پایان دریا، ذهن را از هیاهوی روزمره دور می‌کند. نسیم خنک ساحل، خستگی را از دل و جان می‌شوید. در کنار دریا، زمان آرام‌تر می‌گذرد و فکرها سبک‌تر می‌شوند. شاید راز آرامش دریا همین باشد؛ عمیق بودن و بی‌صدا ادامه دادن. نویسنده shaghayegh jvd ===================== باشگاه نویسندگان شاولد: https://eitaa.com/shavaladpub
آرامش فقط هیاهوی جنگ،تکان های زلزله،همهمه باد وغرش سیل دلهارا نمی لرزاند. گاهی سکوت وبی خبری هم، وهم انگیز وترسناک می شود. من درهمه این احوال دلم را دردست خدا می گذارم وبه چشمانش خیره می شوم تامرا زیر چتر نگاهش حفظ کند. نامش آهنگ ذهنم می شودویادش آرامبخش جانم:« یاالله» نجمه پارساییان ===================== باشگاه نویسندگان شاولد: https://eitaa.com/shavaladpub
خیلی سخته ولی وقتی به آینده ی زیبا و روشن فکر میکنم،خبرها را کنار می‌گذارم و فقط نفس می‌کشم.مدیتیشن برای من، یعنی سکوت کردن و گوش دادن به ضربان قلبم. آرامش من؛ همان چند خط خوشنویسی است و نوای موسیقی سنتی. پناهِ من، آغوش پدر است و آرامشِ صدای مادرم.همصحبتی با پدربزرگ که با آرامشش، انرژی مثبت را به من منتقل کند. ماه را تماشا می‌کنم و تمام هیاهوی دنیا را به باد می‌سپارم. یک صفحه کتاب حالم را خوب می‌کند. ورزش در هوای آزاد . آریا ===================== باشگاه نویسندگان شاولد: https://eitaa.com/shavaladpub
آفتاب شیراز آفتابگردان عکاس:فریبا کریمی ===================== باشگاه نویسندگان شاولد: https://eitaa.com/shavaladpub
. دعوت به همکاری کوتاه‌مدت (همراه با درآمد) ✨ از خانه کسب درآمد کنید!✨ ⏳ فرصت محدود⏳ 🚀 ظرفیت محدود 🚀 اگر مایل به کسب درآمد در یک همکاری کوتاه‌مدت فرهنگی هستید، از شما دعوت می‌کنیم با ما همراه شوید. 🔹 اولویت با افرادی است که در یکی از حوزه‌های زیر فعالیت دارند یا بانک مخاطبین مرتبط دارند: • دانشجویان • شاعران و نویسندگان • فعالان و علاقه‌مندان حوزه ادبی • مربیان آموزشی • افراد دارای مخاطبین فرهنگی 📌 در صورت تمایل، لطفاً موارد زیر را ارسال کنید: نام و نام‌خانوادگی + حوزه فعالیت + شماره کارت 📲 ارسال اطلاعات به آیدی درپیامرسان بله : @Shavaladpubadmin ☎️ 09200757039 ————————————————— 📍 کانال باشگاه شاولد: بله https://ble.ir/shavaladpub *منتظر حضور دوستان فعال و توانمند هستیم.* 🌾
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱 🌷 نویسنده: سهیلا سپهری – 20 خردادماه 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= لیلا مرا میان بهت و حیرت رها کرد و رفت. من ماندم و گوشی تلفنی که مال من نبود، اما توی بالش من جاساز شده بود و سیم‌کارت دائمی که دیگر حتی شک داشتم آن هم مال خود لیلا باشد. برای زنگ زدن به خانه دودل شده بودم. هرچند لیلا گفته بود از سر مرام و معرفت گوشی را به من داده، اما مطمئن نبودم بعدها برای این لطف درخواست جبران ندهد. گوشی را توی دستم گرفته بودم و تکان نمی‌خوردم؛ انگار که یک بمب ساعتی دست گرفته بودم و کوچک‌ترین تکانم باعث انفجاری عظیم می‌شد. هنوز تصمیمی نگرفته بودم که لیلا سرش را از بغل نرده‌ها تو آورد و گفت: ـ پس چرا خشکت زده، دختر؟ مگه همین یه دقیقه پیش برای موبایل التماس نمی‌کردی؟ خب زنگتو بزن تا کسی نیومده و من و خودتو با هم به فنا ندادی. لیلا اولتیماتومش را داد و باز غیبش زد. تصمیم گرفتم لطف او را بپذیرم. ابتدا شمارهٔ خانه را گرفتم، اما قبل از بوق خوردن دکمهٔ قطع را فشردم. زنگ زدن به خانه فایده نداشت. مثل همیشه مادر گوشی را برمی‌داشت و کلی کلمات زیبا و امیدوارکننده را کادوپیچ می‌کرد و تحویلم می‌داد. پدر هم معمولاً این ساعت‌ها استراحت می‌کرد و با این تلفن غریبه حتماً زابه‌راه می‌شد. پس فقط محمد باقی می‌ماند. معطل نکردم و شمارهٔ برادرم را گرفتم. هرچه بوق‌های انتظار را شمردم، خبری از پاسخ دادن محمد نبود. درست وقتی که گوشی را از گوشم فاصله دادم، صدای دورگه و خشدارش پیچید توی گوشم: ـ بله؟ بله‌اش طلبکارانه بود و هیچ مهری در صدایش دیده نمی‌شد. من اما با شنیدن صدایش بغض کردم و دلم بیش از پیش برایش تنگ شد. در حالی‌که در برابر میل شدیدم به گریه مقاومت می‌کردم، نامش را صدا زدم: ـ محمد؟ محمد جوابی نداد. حق هم داشت مبهوت شود؛ چون همیشه با شماره‌های ثابت زندان با آن‌ها تماس می‌گرفتم و حالا با یک شمارهٔ موبایل. دوباره گفتم: ـ محمد؟ داداش؟ محمد گفت: ـ تویی مهتاب؟ کجایی، دختر؟ یه شمارهٔ رند موبایل افتاده رو گوشیم. ـ آره، خودمم! کجا باید باشم؟ مگه جز زندان جای دیگه‌ای هم می‌تونم باشم؟ ـ آخه یه شمارهٔ موبایل رند افتاده رو گوشیم. ـ می‌دونم! این موبایل دوستمه. یه کار واجب داشتم باهات، ازش خواهش کردم موبایلشو در اختیارم بذاره. ـ خب اگه می‌ذارن موبایل داشته باشی، این دفعه موبایلت رو برات میارم. از سادگی او خنده‌ام گرفت و گفتم: ـ چی می‌گی، برادر من؟ موبایل آزاد نیست. دوستم قاچاقی موبایل داره. محمد خنده‌ای کرد و گفت: ـ نه بابا! پس دوستت از اون دم‌کلفتاست. ـ آره! ظاهراً روابطی داره که... اون رو ول کن، محمد. زنگ زدم ازت یه چیزی بپرسم. ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ا جناب سعدی ✨ پندِ مانا از شیخِ اجل، شیرازی ✨ 🍃 کم گوی و به جز مصلحت خویش مگوی 📜 چیزی که نپرسند ، تو از پیش مگوی 👂 از آغاز دو گوش و یک زبانت دادند 💬 یعنی که دو بشنو و یکی بیش مگوی ⠀========================== کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub