6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🪴شکرگزارباشیم🪴
===========================
باشگاه نویسندگان شاولد:
https://eitaa.com/shavaladpub
🔹#ماندگارانِ_قلم | ✒️
👩💼 #سیمین_دانشور
🇮🇷 نویسندهٔ ایرانی (۱۳۰۰–۱۳۹۰)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📚 نخستین #زن رماننویس برجستهٔ معاصر ایران و خالق رمان مشهور «سووشون»؛ اثری که از پرفروشترین رمانهای فارسی به شمار میرود.
📖 ✦ تکهای از #کتاب «سووشون»:
«از این پیرمرد بشنو جانم. در این دنیا، همه چیز دست خود آدم است؛ حتی عشق، حتی جنون، حتی ترس. آدمیزاد میتواند اگر بخواهد کوهها را جابهجا کند. میتواند آبها را بخشکاند. میتواند چرخ و فلک را بههم بریزد. آخر آدم باید در این دنیا یک کار بزرگتر از زندگی روزمره بکند؛ باید بتواند چیزی را تغییر بدهد.»
===========================
باشگاه نویسندگان شاولد:
https://eitaa.com/shavaladpub
ﺗﻨﺪﯾﺴﯽ ﺩﺭ ﮐﺸﻮﺭ فنلاند ﺗﺤﺖ ﻋﻨﻮﺍﻥ :
« ﺑﺨﻮﺍﻥ، ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻏﺮﻕ ﺷﺪﻥ ﻫﺴﺘﯽ »
===========================
باشگاه نویسندگان شاولد:
https://eitaa.com/shavaladpub
🗓️ دوشنبه // ۲۵ // خرداد // ۱۴۰۵
#چالش_روزانه_شاولد
🌸 به مناسبت «روز ملی گل و گیاه»
🤍 گاهی یک #گلدان، گوشهای از آرامش ماست…
==============================
در هیاهوی روزگار، بعضی دلها
با یک برگ تازه آرام میگیرند. 🍃
شاید یک گلدان کوچک کنار پنجره، میزکار یا گیاهی که سالها با او نفس کشیدهایم، پناهِ سبزِ روزهای ما باشد. 🌿
#انس_با_گیاه
یعنی مراقبت از چیزی که بیصدا
به ما زندگی هدیه میدهد. 🌱
🔻 نوبــــــــــت شماست:👇🏻
از گلدان یا گیاهی 🪴که با آن انس دارید
با معرفی نام گیاه عکس بگیرید 📸
و همراه آن یک بیت شعر درباره گل، امیدافرینی وسبزی یا زندگی بنویسید. 🌸
⬅️ قالب:
یک عکس + نام گیاه +یک بیت شعر
⬅️ حالوهوای شعر:
صمیمی، شاعرانه و ساده
✨ بیایید روایت کنیم که هر کداممان
کجای این جهان، ریشه داریم.
ارسال اثر به ادمین: 👇🏻
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
===========================
باشگاه نویسندگان شاولد:
https://eitaa.com/shavaladpub
🌱 #پارت46
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 25 خردادماه 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
صدای بوق ممتد آن سوی خط، مثل که نه! خود ناقوس مرگ بود برایم. خشکم زده بود و گوشی توی دستم بلاتکلیف مانده بود. طول کشید تا مشاعرم را به دست بیاورم و دوباره با محمد تماس بگیرم. گوشی دهها بار بوق میخورد ولی محمد جواب نمیداد. نگاهی به ساعت کردم. خیلی دیر نبود برای زنگ زدن به پدر یا مادرم اما دلم نمیآمد دلشوره بیاندازم به دلشان.
کاسه چه کنم چه کنم گرفته بودم دستم و طول و عرض اتاق را متر میکردم. در حالیکه در دلم مدام به محمد التماس میکردم تلفن را جواب دهد.
ترس و اضطراب داشت خفهام میکرد. اگر واقعاً میرفت سراغ وحید، چه؟ اگر با هم گلاویز میشدند؟
محمد هیچ وقت از آن دست پسرهای شر و دعوایی نبود. آزارش حتی به مورچه هم نمیرسید. میدانستم به احتمال زیاد، تهش چند تا بد و بیراه بارش میکند و دلش را خنک میکند؛ اما وحید چه؟ آیا او همینطور میایستاد تا محمد دق و دلیاش را سرش خالی کند یا او هم تلافی میکرد؟ نکند بخواهد بلایی سر برادرم بیاورد؟ برای کسی که یک بار آدم کشته و ککش هم نگزیده، مسلما قتل دوم راحتتر است. ناگهان ضعف بر من غالب شد و نشستم وسط اتاق. اتاق با همه وسایلش داشت با سرعت دور سرم میچرخید.
خدایا من چه کار کرده بودم؟ با دست خودم محمد را به قربانگاه فرستاده بودم. چشمهایم را بستم تا بتوانم تمرکز کنم. اگر محمد همچنان پاسخ نمیداد، باید به پدر زنگ میزدم.
صحنه پیدا شدن جسد لاله در حیاط خانه پیش چشمم جان گرفته بود. با این تفاوت که این بار به جای آن دخترک بیچاره، برادرم را زیر خاک میدیدم و تکرار همین صحنه برای پرواز روح از تنم کافی بود.
جگرم داشت توی سینه تکهتکه میشد و دهانم مزه خون گرفته بود.
برای بار آخر شماره محمد را گرفتم و وقتی باز جواب نداد، شماره پدر را توی گوشی وارد کردم اما قبل از گرفتن عدد آخر، نام کسری مثل چراغ در ذهنم روشن شد. خودش بود! باید به کسری زنگ میزدم. او بهتر از پدر میتوانست کمکم کند.
شروع به گرفتن شماره کردم. به محض بوق خوردن، صدای ظریف و طناز زنی در گوشم پیچید:
- جانم؟
جا خورده بودم و نمیدانستم چه بگویم. آب دهانم را قورت دادم و گفتم:
- ببخشید ... من ... من با کسری کار دارم.
زن مکثی کرد و پرسید:
- کسری؟ ما اینجا کسری نداریم عزیزم.
صدایش رنگ خنده گرفت.
- دوست پسرته؟ لابد اومده قالت بذاره و یه شماره پرت و پلا داده بهت؛ آره؟
گفتم:
- نه خانم! کسری از این جور آدما نیست. مسئله یه چیز دیگه است. تو رو خدا صداش کنید بیاد. بهش بگید مهتاب زنگ زده. بگید کارم خیلی واجبه.
لحن زن جدی شد و گفت:
- من واقعاً کسری نمیشناسم عزیزم. خدا لعنتشون کنه که با احساسات دخترای مردم بازی میکنن.
زن همچنان داشت نفرین میکرد که گوشی را قطع کردم. نگاهی به شمارهها کردم. با دیدن دو رقم آخر، آه از نهادم بلند شد. دو شماره آخر را جابهجا گرفته بودم. زن بیچاره راست میگفت.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
https://eitaa.com/shavaladpub
#چالش_روزانه_شاولد
#چالش_روزانه_شاولد
#انس_با_گیاه
گل لاله ی حافظ شیرازی یا لاله حافظی
در باغچه، لاله میخندد به رویِ صبحِ روشن
با ریشهای از امید، شد همنفس با جانِ من
آریا🌸🌷
===========================
باشگاه نویسندگان شاولد:
https://eitaa.com/shavaladpub
#چالش_روزانه_شاولد
«بیصدا زیبا بودن، هنریست که رزها خوب بلدند؛ درست مثل آدمهایی که برای درخشیدن، نیازی به هیاهو ندارند.»
#سمیه_وطن_پرست
===========================
باشگاه نویسندگان شاولد:
https://eitaa.com/shavaladpub
از بیصدایی زیباست، آرامش عمیق دلها.
سکوت میان ما پر از نجواهای پنهان.
هر لحظه بدون حرف، عشقی تازه میسازد.
در این سکوت، تو و من جاودانه میمانیم.
نویسنده: shaghayegh jvd
==========================
باشگاه نویسندگان شاولد:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
#چالش_روزانه_شاولد
حسن یوسف زیبای من، دخترک لوس و دلنازک مامان !
قلبم مثل همان شاخه ترد و نازکت شکست. وقتی دیدم این پسرهای شرور آن توپ و خشن و بیروحشان را به سمتت پرت کردندو دستت را شکستند. ولی غصه نخور من هر روز نوازشت میکنم برایت شعر میخوانم. کاری میکنم دوباره خورشید را از پشت پنجره در آغوش بگیری.
انسیه حیدری
==========================
باشگاه نویسندگان شاولد:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به خداوند اعتمادکن
گاهی بهترین ها را بعد از تلخ ترین تجربه ها به تو می دهد ...!
تا بیشتر قدر داشته هایت را بدانی!
==========================
باشگاه نویسندگان شاولد:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub