eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
896 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
ﺗﻨﺪﯾﺴﯽ ﺩﺭ ﮐﺸﻮﺭ فنلاند ﺗﺤﺖ ﻋﻨﻮﺍﻥ : « ﺑﺨﻮﺍﻥ، ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻏﺮﻕ ﺷﺪﻥ ﻫﺴﺘﯽ » =========================== باشگاه نویسندگان شاولد: https://eitaa.com/shavaladpub
🗓️ دوشنبه // ۲۵ // خرداد // ۱۴۰۵ 🌸 به مناسبت «روز ملی گل و گیاه» 🤍 گاهی یک ، گوشه‌ای از آرامش ماست… ============================== در هیاهوی روزگار، بعضی دل‌ها با یک برگ تازه آرام می‌گیرند. 🍃 شاید یک گلدان کوچک کنار پنجره، میزکار یا گیاهی که سال‌ها با او نفس کشیده‌ایم، پناهِ سبزِ روزهای ما باشد. 🌿 یعنی مراقبت از چیزی که بی‌صدا به ما زندگی هدیه می‌دهد. 🌱 🔻 نوبــــــــــت شماست:👇🏻 از گلدان یا گیاهی 🪴که با آن انس دارید با معرفی نام گیاه عکس بگیرید 📸 و همراه آن یک بیت شعر درباره گل، امیدافرینی وسبزی یا زندگی بنویسید. 🌸 ⬅️ قالب: یک عکس + نام گیاه +یک بیت شعر ⬅️ حال‌وهوای شعر: صمیمی، شاعرانه و ساده ✨ بیایید روایت کنیم که هر کدام‌مان کجای این جهان، ریشه داریم. ارسال اثر به ادمین: 👇🏻 📞 09200757039 📲 @Shavaladpubadmin =========================== باشگاه نویسندگان شاولد: https://eitaa.com/shavaladpub
🌱 🌷 نویسنده: سهیلا سپهری – 25 خردادماه 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= صدای بوق ممتد آن سوی خط، مثل که نه! خود ناقوس مرگ بود برایم. خشکم زده بود و گوشی توی دستم بلاتکلیف مانده بود. طول کشید تا مشاعرم را به دست بیاورم و دوباره با محمد تماس بگیرم. گوشی ده‌ها بار بوق می‌خورد ولی محمد جواب نمی‌داد. نگاهی به ساعت کردم. خیلی دیر نبود برای زنگ زدن به پدر یا مادرم اما دلم نمی‌آمد دلشوره بیاندازم به دلشان. کاسه چه کنم چه کنم گرفته بودم دستم و طول و عرض اتاق را متر می‌کردم. در حالی‌که در دلم مدام به محمد التماس می‌کردم تلفن را جواب دهد. ترس و اضطراب داشت خفه‌ام می‌کرد. اگر واقعاً می‌رفت سراغ وحید، چه؟ اگر با هم گلاویز می‌شدند؟ محمد هیچ وقت از آن دست پسرهای شر و دعوایی نبود. آزارش حتی به مورچه هم نمی‌رسید. می‌دانستم به احتمال زیاد، تهش چند تا بد و بیراه بارش می‌کند و دلش را خنک می‌کند؛ اما وحید چه؟ آیا او همینطور می‌ایستاد تا محمد دق و دلی‌اش را سرش خالی کند یا او هم تلافی می‌کرد؟ نکند بخواهد بلایی سر برادرم بیاورد؟ برای کسی که یک بار آدم کشته و ککش هم نگزیده، مسلما قتل دوم راحت‌تر است. ناگهان ضعف بر من غالب شد و نشستم وسط اتاق. اتاق با همه وسایلش داشت با سرعت دور سرم می‌چرخید. خدایا من چه کار کرده بودم؟ با دست خودم محمد را به قربانگاه فرستاده بودم. چشمهایم را بستم تا بتوانم تمرکز کنم. اگر محمد همچنان پاسخ نمی‌داد، باید به پدر زنگ می‌زدم. صحنه پیدا شدن جسد لاله در حیاط خانه پیش چشمم جان گرفته بود. با این تفاوت که این بار به جای آن دخترک بیچاره، برادرم را زیر خاک می‌دیدم و تکرار همین صحنه برای پرواز روح از تنم کافی بود. جگرم داشت توی سینه تکه‌تکه می‌شد و دهانم مزه خون گرفته بود. برای بار آخر شماره محمد را گرفتم و وقتی باز جواب نداد، شماره پدر را توی گوشی وارد کردم اما قبل از گرفتن عدد آخر، نام کسری مثل چراغ در ذهنم روشن شد. خودش بود! باید به کسری زنگ می‌زدم. او بهتر از پدر می‌توانست کمکم کند. شروع به گرفتن شماره کردم. به محض بوق خوردن، صدای ظریف و طناز زنی در گوشم پیچید: - جانم؟ جا خورده بودم و نمی‌دانستم چه بگویم. آب دهانم را قورت دادم و گفتم: - ببخشید ... من ... من با کسری کار دارم. زن مکثی کرد و پرسید: - کسری؟ ما اینجا کسری نداریم عزیزم. صدایش رنگ خنده گرفت. - دوست پسرته؟ لابد اومده قالت بذاره و یه شماره پرت و پلا داده بهت؛ آره؟ گفتم: - نه خانم! کسری از این جور آدما نیست. مسئله یه چیز دیگه است. تو رو خدا صداش کنید بیاد. بهش بگید مهتاب زنگ زده. بگید کارم خیلی واجبه. لحن زن جدی شد و گفت: - من واقعاً کسری نمی‌شناسم عزیزم. خدا لعنتشون کنه که با احساسات دخترای مردم بازی می‌کنن. زن همچنان داشت نفرین می‌کرد که گوشی را قطع کردم. نگاهی به شماره‌ها کردم. با دیدن دو رقم آخر، آه از نهادم بلند شد. دو شماره آخر را جا‌به‌جا گرفته بودم. زن بیچاره راست می‌گفت. ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
گل لاله ی حافظ شیرازی یا لاله حافظی در باغچه، لاله می‌خندد به رویِ صبحِ روشن با ریشه‌ای از امید، شد هم‌نفس با جانِ من آریا🌸🌷 =========================== باشگاه نویسندگان شاولد: https://eitaa.com/shavaladpub
«بی‌صدا زیبا بودن، هنری‌ست که رزها خوب بلدند؛ درست مثل آدم‌هایی که برای درخشیدن، نیازی به هیاهو ندارند.» =========================== باشگاه نویسندگان شاولد: https://eitaa.com/shavaladpub
از بی‌صدایی زیباست، آرامش عمیق دل‌ها. سکوت میان ما پر از نجواهای پنهان. هر لحظه بدون حرف، عشقی تازه می‌سازد. در این سکوت، تو و من جاودانه می‌مانیم. نویسنده: shaghayegh jvd ========================== باشگاه نویسندگان شاولد: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
حسن یوسف زیبای من، دخترک لوس و دل‌نازک مامان ! قلبم مثل همان شاخه ترد و نازکت شکست. وقتی دیدم این پسرهای شرور آن توپ و خشن و بی‌روحشان را به سمتت پرت کردندو دستت را شکستند. ولی غصه نخور من هر روز نوازشت میکنم برایت شعر می‌خوانم. کاری می‌کنم دوباره خورشید را از پشت پنجره در آغوش بگیری. انسیه حیدری ========================== باشگاه نویسندگان شاولد: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به خداوند اعتمادکن گاهی بهترین ها را بعد از تلخ ترین تجربه ها به تو می دهد ...! تا بیشتر قدر داشته هایت را بدانی! ========================== باشگاه نویسندگان شاولد: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍎 نویسنده: زهرا غفاری – 26 خرداد ماه 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= وجود سایه‌ای را پشت سرم حس کردم. می‌دانستم یا مادرم هست یا تاج‌گل. برگشتم. علی‌اصغر را پشت سرم دیدم. دیشب از قزوین برگشته بود. تصور خاصی از شهر قزوین نداشتم. اصلا نمی‌دانستم کجا هست؟ من فقط شیراز را می‌شناسم. بالاخره دو سه ماهی یک بار می‌رویم. تهران هم یک بار رفته‌ام، تابستان سه سال پیش بود که با مینی‌بوس مش‌رحمان رفتیم مشهد زیارت اقا امام رضا علیه السلام، ننه‌ام نذر داشت‌. برگشتنی‌، تهران از بقیه مسافران، که همه اهالی روستای خودمان بودند، جدا شدیم. به همراه ننه و آقام و تاج‌گل دو تا برادر کوچکم رفتیم خانه‌ی خاله اقدس. معصومه هنوز درس می‌خواند. می‌گفت‌: دبیرستان می‌روم. خاله می‌گفت: می‌خواهد معلم شود. کاش گذاشته بودم سمیرا هم درسش را بخواند. شوهر می‌خواست برای چی؟ علی‌اصغر آمده بود توی کارتن‌های گوشه‌ی اتاق، نمی‌دانم چکش، تبر، یک چیزی بردارد. سلام کردم. جواب داد. توی دستش همان قوطی ادکلن بود. قوطی را به سمتم گرفت و گفت: رعنا این را بگیر. با تعجب نگاهش کردم. می‌دانستم که همان ادکلنی است که قرار بود به آقا ناصر بدهیم. بی‌مقدمه گفت: می‌خواهم بروم. - کجا؟ - بار آقا عنایت نوبت زده شده، باید بار بزنیم برویم ارومیه. - چی؟ ارو... اروم ...ی ...ه دیگه کجاست؟ - رعنا جان، ارومیه. سپس دستی به سرش کشید و گفت: نمی‌دانم اولین بار است می‌خواهیم برویم. شاید از شهرهای شمالی باشد. - من که تا به حال اسمش را نشنیده‌ام. علی‌اصغر نگاه معناداری به من انداخت و گفت: الکی نگو رعنا... توی کتاب‌های درسی‌مان هم بوده است. کمی فکر کردم و گفتم: حالا مگر من یادم می‌آید. این قدر خنگ هستم. - وای نگو رعنا، ماشاء‌ا... هزار تا هنر داری، اگر موقعیتش را داشتی حتما درس می‌خواندی به یک جایی می‌رسیدی. - راست می‌گویی؟ با شرمی دخترانه گفتم: خدا کنه آقا ناصر بگذاره درسم را ادامه دهم! اینجا که تا پنجم بیش‌تر نداره. بروم شهر موقعیتم بهتر می‌شود. علی‌اصغر خنده‌ی ملیحی کرد و گفت: حالا این«اوت کلاند» را بگیر، خودت به آقا ناصر بده. آن دفعه که آمدم نتوانستم ببینمش. من بروم ممکن است حالا حالاها پیدایم نشود. ادکلن را از دستش گرفتم. خودش گوشه قالی‌خانه رفت و تبر را برداشت. گفتم: تبر برای چه می‌خواهی؟ علی‌اصغر گفت: وای رعنا، واقعاً این تبر است؟ سپس به آن اشاره‌ای کرد و گفت: بچه، این پُتک است پتک! - پتک دیگه چیه؟ با آن هیزم خرد می‌کنند؟ علی‌اصغر بلند خندید و در حالی که به قوطی ادکلن توی دستم نگاه می‌کرد گفت: این برای کار ماشین است. قوطی را بذار کنار این را بگیر دستت. ولی خیلی سنگین است ها. قوطی ادکلن را روی زمین کنار دار قالی گذاشتم و پتک را گرفتم. وای چقدر سنگین بود! دستم همراه با پتک به سمت زمین کشیده شد. علی‌اصغر کمکم کرد و آن را دوباره گرفت. گفتم: چقدر شبیه تبر است! - آخه خنگه، تبر لبه‌اش تیزه. دوتایی خندیدیم. طبق معمول بیش‌تر صبح‌ها کبری با سر و صدا توی حیاط آمد و یک‌راست به قالی‌خانه. - به به، خلوت کرده این، غیبت مرا می‌کنید. هر دو برگشتیم و به کبری که با آن قد بلندش در چارچوب در ایستاده بوده خیره شدیم. مثل همیشه چادر رنگی قهوه‌ای گلدارش را طوری پوشیده بود که لبه‌ی پایین سمت راست چادر روی شانه‌ی چپش قرار می‌گرفت. روسری ساتن سفید و صورتی پوشیده بود. رنگ روسری با صورت سفید کک مکی‌اش هم‌خوانی داشت. چشمان عسلی و درشتش توی نور صبحگاه برق می‌زد. کمی تی‌زبانی حرف می‌زد و س را درست ادا نمی‌کرد. با نوک زبان می‌گفت مثل عرب‌ها، اما حرف زدنش شیرین بود. وقتی داخل آمد. ننه جانم صدایش از توی حیاط می‌آمد که با حالتی معترض به کبری می‌گفت: کبری، این تخم‌مرغ‌ها را که نبردی تو! کبری از توی اتاق هم آن‌جا که ایستاده بود فقط سرش را برگرداند و گفت ای وای، یادم رفت ننه کبری لبه‌ی چهارپایه نشست. علی‌اصغر کم کم می‌خواست برود که یه‌هو کبری چشمش به قوطی ادکلن افتاد و گفت: رعنا این این‌جا چه می‌کنه؟ مگر نمی‌خواهید بدهیدش به آقا ناصر؟ و رو کرد به علی‌اصغر و با شیرین‌زبانی گفت: قرار بود که خودت بدهی کاکا ! علی‌اصغر گفت: من که دارم می‌رم. اصلاً نمی‌دانم کی بر می‌گردم. گفتم: رعنا خودش بدهد بهتره. حال آنکه آن‌ها از حال و دل من اصلا خبر نداشتند که دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید و افکارم هر لحظه افسار گسیخته‌تر می‌شد‌. کبری جعبه ادکلن را از روی زمین برداشت. خواست درش را باز کند که علی‌اصغر مثل جرقه پرید و آن را از دستش گرفت و گفت: اگر درش باز شود، می‌شود دست دوم، فروشنده خودش گفت. ============================= 📌 باشگاه نویسندگان شاولد: https://eitaa.com/shavaladpub🍎
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا