#چالش_روزانه_شاولد
#چالش_روزانه_شاولد
#انس_با_گیاه
گل لاله ی حافظ شیرازی یا لاله حافظی
در باغچه، لاله میخندد به رویِ صبحِ روشن
با ریشهای از امید، شد همنفس با جانِ من
آریا🌸🌷
===========================
باشگاه نویسندگان شاولد:
https://eitaa.com/shavaladpub
#چالش_روزانه_شاولد
«بیصدا زیبا بودن، هنریست که رزها خوب بلدند؛ درست مثل آدمهایی که برای درخشیدن، نیازی به هیاهو ندارند.»
#سمیه_وطن_پرست
===========================
باشگاه نویسندگان شاولد:
https://eitaa.com/shavaladpub
از بیصدایی زیباست، آرامش عمیق دلها.
سکوت میان ما پر از نجواهای پنهان.
هر لحظه بدون حرف، عشقی تازه میسازد.
در این سکوت، تو و من جاودانه میمانیم.
نویسنده: shaghayegh jvd
==========================
باشگاه نویسندگان شاولد:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
#چالش_روزانه_شاولد
حسن یوسف زیبای من، دخترک لوس و دلنازک مامان !
قلبم مثل همان شاخه ترد و نازکت شکست. وقتی دیدم این پسرهای شرور آن توپ و خشن و بیروحشان را به سمتت پرت کردندو دستت را شکستند. ولی غصه نخور من هر روز نوازشت میکنم برایت شعر میخوانم. کاری میکنم دوباره خورشید را از پشت پنجره در آغوش بگیری.
انسیه حیدری
==========================
باشگاه نویسندگان شاولد:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به خداوند اعتمادکن
گاهی بهترین ها را بعد از تلخ ترین تجربه ها به تو می دهد ...!
تا بیشتر قدر داشته هایت را بدانی!
==========================
باشگاه نویسندگان شاولد:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🍎 #پارت_26_عصر_روز_بعد
✨ #عصر_روز_بعد
نویسنده: زهرا غفاری – 26 خرداد ماه 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
وجود سایهای را پشت سرم حس کردم. میدانستم یا مادرم هست یا تاجگل. برگشتم. علیاصغر را پشت سرم دیدم. دیشب از قزوین برگشته بود.
تصور خاصی از شهر قزوین نداشتم. اصلا نمیدانستم کجا هست؟ من فقط شیراز را میشناسم. بالاخره دو سه ماهی یک بار میرویم. تهران هم یک بار رفتهام، تابستان سه سال پیش بود که با مینیبوس مشرحمان رفتیم مشهد زیارت اقا امام رضا علیه السلام، ننهام نذر داشت. برگشتنی، تهران از بقیه مسافران، که همه اهالی روستای خودمان بودند، جدا شدیم. به همراه ننه و آقام و تاجگل دو تا برادر کوچکم رفتیم خانهی خاله اقدس. معصومه هنوز درس میخواند. میگفت: دبیرستان میروم. خاله میگفت: میخواهد معلم شود. کاش گذاشته بودم سمیرا هم درسش را بخواند. شوهر میخواست برای چی؟
علیاصغر آمده بود توی کارتنهای گوشهی اتاق، نمیدانم چکش، تبر، یک چیزی بردارد. سلام کردم. جواب داد.
توی دستش همان قوطی ادکلن بود. قوطی را به سمتم گرفت و گفت: رعنا این را بگیر. با تعجب نگاهش کردم. میدانستم که همان ادکلنی است که قرار بود به آقا ناصر بدهیم.
بیمقدمه گفت: میخواهم بروم.
- کجا؟
- بار آقا عنایت نوبت زده شده، باید بار بزنیم برویم ارومیه.
- چی؟ ارو... اروم ...ی ...ه دیگه کجاست؟
- رعنا جان، ارومیه. سپس دستی به سرش کشید و گفت: نمیدانم اولین بار است میخواهیم برویم. شاید از شهرهای شمالی باشد.
- من که تا به حال اسمش را نشنیدهام.
علیاصغر نگاه معناداری به من انداخت و گفت: الکی نگو رعنا... توی کتابهای درسیمان هم بوده است. کمی فکر کردم و گفتم: حالا مگر من یادم میآید. این قدر خنگ هستم.
- وای نگو رعنا، ماشاءا... هزار تا هنر داری، اگر موقعیتش را داشتی حتما درس میخواندی به یک جایی میرسیدی.
- راست میگویی؟
با شرمی دخترانه گفتم: خدا کنه آقا ناصر بگذاره درسم را ادامه دهم! اینجا که تا پنجم بیشتر نداره. بروم شهر موقعیتم بهتر میشود. علیاصغر خندهی ملیحی کرد و گفت: حالا این«اوت کلاند» را بگیر، خودت به آقا ناصر بده. آن دفعه که آمدم نتوانستم ببینمش. من بروم ممکن است حالا حالاها پیدایم نشود.
ادکلن را از دستش گرفتم. خودش گوشه قالیخانه رفت و تبر را برداشت. گفتم: تبر برای چه میخواهی؟
علیاصغر گفت: وای رعنا، واقعاً این تبر است؟ سپس به آن اشارهای کرد و گفت: بچه، این پُتک است پتک!
- پتک دیگه چیه؟ با آن هیزم خرد میکنند؟
علیاصغر بلند خندید و در حالی که به قوطی ادکلن توی دستم نگاه میکرد گفت: این برای کار ماشین است. قوطی را بذار کنار این را بگیر دستت. ولی خیلی سنگین است ها.
قوطی ادکلن را روی زمین کنار دار قالی گذاشتم و پتک را گرفتم. وای چقدر سنگین بود! دستم همراه با پتک به سمت زمین کشیده شد. علیاصغر کمکم کرد و آن را دوباره گرفت. گفتم: چقدر شبیه تبر است!
- آخه خنگه، تبر لبهاش تیزه.
دوتایی خندیدیم. طبق معمول بیشتر صبحها کبری با سر و صدا توی حیاط آمد و یکراست به قالیخانه.
- به به، خلوت کرده این، غیبت مرا میکنید.
هر دو برگشتیم و به کبری که با آن قد بلندش در چارچوب در ایستاده بوده خیره شدیم. مثل همیشه چادر رنگی قهوهای گلدارش را طوری پوشیده بود که لبهی پایین سمت راست چادر روی شانهی چپش قرار میگرفت. روسری ساتن سفید و صورتی پوشیده بود. رنگ روسری با صورت سفید کک مکیاش همخوانی داشت. چشمان عسلی و درشتش توی نور صبحگاه برق میزد. کمی تیزبانی حرف میزد و س را درست ادا نمیکرد. با نوک زبان میگفت مثل عربها، اما حرف زدنش شیرین بود. وقتی داخل آمد. ننه جانم صدایش از توی حیاط میآمد که با حالتی معترض به کبری میگفت: کبری، این تخممرغها را که نبردی تو!
کبری از توی اتاق هم آنجا که ایستاده بود فقط سرش را برگرداند و گفت ای وای، یادم رفت ننه
کبری لبهی چهارپایه نشست. علیاصغر کم کم میخواست برود که یههو کبری چشمش به قوطی ادکلن افتاد و گفت: رعنا این اینجا چه میکنه؟
مگر نمیخواهید بدهیدش به آقا ناصر؟ و رو کرد به علیاصغر و با شیرینزبانی گفت: قرار بود که خودت بدهی کاکا !
علیاصغر گفت: من که دارم میرم. اصلاً نمیدانم کی بر میگردم. گفتم: رعنا خودش بدهد بهتره.
حال آنکه آنها از حال و دل من اصلا خبر نداشتند که دلم مثل سیر و سرکه میجوشید و افکارم هر لحظه افسار گسیختهتر میشد.
کبری جعبه ادکلن را از روی زمین برداشت. خواست درش را باز کند که علیاصغر مثل جرقه پرید و آن را از دستش گرفت و گفت: اگر درش باز شود، میشود دست دوم، فروشنده خودش گفت.
=============================
📌 باشگاه نویسندگان شاولد:
https://eitaa.com/shavaladpub🍎
#چالش_روزانه_شاولد
فقط بود
شب، آسمان باریده بود و آب هنوز لای بند آجرها نشسته بود.
صبح، کوچه بوی گازوئیل کامیون همسایه را میداد.
تعویضروغنی سر گذر داشت کرکرهاش را بالا میداد. کرکره جیرجیر میکرد. بوی روغن سوخته خزیده بود تا توی حیاط.
از دل ترک دیوار یک شقایق درآمده بود. همان جایی که خاک میریزد و مورچهها راه خودشان را میروند.
شقایق خیس بود. یک قطره آب از نوک گلبرگش آویزان مانده بود.
شقایق سرخ بود، مثل اناری که تازه شکافته باشند.
پر شالم را روی شانه کشیدم و دست بردم توی کیف. برگهی قسط را درآوردم. مبلغ را نگاه کردم. همان عددی که از دیشب توی سرم راه میرفت. برگه را تا زدم و گذاشتم سر جایش.
همانجا کنار دیوار ماندم. زل زدم به شقایق.
عجب جای بیخودی سبز شده بود.
دستم رفت طرفش. خواستم بچینم، ببرم بگذارم توی لیوان. لااقل تا عصر یک چیز قشنگ روی طاقچه باشد.
خم شدم. دستم که نزدیک گل رسید، چشمم افتاد به ساقه نازکش؛ به جایی که خودش را از دل آجر و خاک بیرون کشیده بود.
دستم همانجا ماند. با خودم گفتم اگر بچههای محل ببینند، تا عصر کندهاند.
یادم افتاد فردا بنا قرار است بیاید دیوار را تعمیر کند. خردهسیمانها پای دیوار ریخته بودند. اول از همه نوبت همین بود.
دستم را پس کشیدم.
بوی خاک خیس پیچید زیر دماغم.
برگشتم به کیفم. به برگهی قسط. به قسط ماه بعد. به ماه بعد آن.
خواستم راه بیفتم، نرفتم.
همانجا کنار دیوار ماندم.
یادم افتاد سالها پیش مادرم شقایقها را نمیچید. میگفت گل تا وقتی گل است که سر جایش باشد. از ساقه جدا شود، فقط یک جور مردهی خوشرنگ است.
دوباره نگاهش کردم.
شقایق سر جایش بود. انگار من را آدم حساب نمیکرد. فقط بود.
باد خنکی از بین من و شقایق رد شد. گلبرگهایش لرزید. قطره افتاد و روی خاک گم شد.
همان وقت یادم افتاد امروز *روز ملی گل است.*
خندهام گرفت.
دیروز هم از کنار همین دیوار رد شده بودم. عجله داشتم. چشمم نپاییده بود.
شقایق خبر نداشت. این من بودم که تازه دیده بودمش.
#زینت_سادات_قاضی
=============================
📌 باشگاه نویسندگان شاولد:
#چالش_روزانه_شاولد
دل را به دلهره ی بی امان باد سپردم
و در جنون غریبانه ی این دشت به انتظار نشستم
من از تمام شقایق ها عاشق ترم
نگار فلاح
=============================
📌 باشگاه نویسندگان شاولد:
https://eitaa.com/shavaladpub