eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
896 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
. ما در انتشارات «شاولد» کنارت هستیم تا این رویای تو رو به واقعیت تبدیل کنیم. 💚 نگران پیچیدگی‌های چاپ نباش؛ انتشارات «شاولد» همه کارهای سخت رو بر عهده می‌گیره تا تو فقط روی محتوای کتابت تمرکز کنی. ✍️ .
ما صفر تا صد مسیر رو برات انجام می‌دیم: از ویراستاریِ تخصصی و صفحه‌آرایی گرفته تا طراحی جلدی که چشم‌ها رو خیره کنه. تمام مراحل اداری شامل دریافت شابک، فیپا، اخذ مجوز ارشاد و اعلام وصول رو هم ما با دقت و سرعت پیش می‌بریم. تازه، به عنوان هدیه ویژه، یک تیزر تبلیغاتی حرفه‌ای توی پکیج وی آی پی هم از کتابت می‌سازیم تا بهتر دیده بشی! 🎁 برای شروع این مسیرِ حرفه‌ای و مشاوره، فقط کافیه شماره‌ت رو به آیدی زیر بفرستی تا اولین قدم رو با هم برداریم: 📫 @shavaladpubadmin ========================== 📌 باشگاه نویسندگان شاولد : https://ble.ir/shavaladpub https://eitaa.com/shavaladpub
🛑 تبلیغ 🛑
🍀 غنیمت دان اگر دانی که هر روز ز عمر مانده روزی می‌شود کم ========================== 📌 باشگاه نویسندگان شاولد : https://ble.ir/shavaladpub https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍎 نویسنده: زهرا غفاری – 31 خرداد ماه 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= غروب خنک شهریور ماه، مرا فارغ از کار قالی‌بافی و افکاری خسته از قالی‌خانه به ایوان کشانده بود. لبه پله ایوان نشسته بودم و دلم می‌خواست معجزه‌ای شود و خبری از آقا ناصر بهم برسد. یادم به حرفم افتاد که به کبری گفته بودم می‌خواهم که نیاید. اما این حرف، حرف دلم نبود، الکی گفته بودم، منتظرش بودم. همه‌اش خدا خدا می‌کردم تا بیاید و مرهمی بر دل زخم خورده و منتظرم باشد. پانزده روز انتظار چیز کمی نبود. روزها، ساعت‌ها و حتی دقیقه‌هایش را یکی یکی شمرده بودم. خدا کند اتفاقی برایش نیفتاده باشد. خدایا، هر جا هست سالم باشد. هم خودش هم خانواده‌اش. کبری حق داشت یادش برود خبر مرگ مش عبدالله را بدهد. قیافه‌ی عبوس و گرفته‌ی من انعکاس بدی در رفتار و روحیه‌اش داشت. نسیم خنکی می‌وزید. پاییز کم کم داشت خودنمایی می‌کرد. به فکر جعبه‌ی ادکلن افتادم که غریب و تنها گوشه‌ی قالی‌خانه جا مانده بود. نمی‌دانم چرا از عمه شهربانو خبری نشد. آیا ننه و آقام هم از دوری آقا ناصر دل نگران شده‌اند. اصلاً حرف نمی‌زنند. کاش صحبتش می‌شد و می‌فهمیدم. اگر خبر بدی بود حتما می‌فهمیدند و مرا هم در جریان می‌گذاشتند. نه، نه، ان شاءالله حالش خوب است، احتمالاً کمی درگیر است. حتما همین روزها پیدایش می‌شود. در کوچه روی هم بود. یک دفعه باز شد و ننه جان و تاج گل و دو تا برادرم با کلی خرت و پرت توی دستشان وارد حیاط شدند و آرام آرام جلو آمدند. وای که چقدر خرید کرده بودند! - سلام ننه جان! - سلام رعنا، این جا نشسته‌ای - ها ننه، تازه آمدم. - آقات نیامده؟ - نه هنوز. تاج‌گل با دو تا گونی پر از وسایل از پله‌ها هن و هن بالا آمد. طفلی از نفس افتاد. به نظر می‌آمد وسایل داخل گونی‌ها متعلق به من باشد‌. کمی امیدوار شدم. دلم آرام گرفت. پس آقا ناصر پشیمان نشده. اگر پشیمان شده بود که ننه جانم خبردار می‌شد و این همه وسایل نمی‌خرید. آن هم جهیزیه‌ی من - رعنا، چای دم کردی؟ - نه، الان دم می‌کنم. به شتاب به آشپزخانه رفتم و کتری را از آب پر کردم و روی اجاق گذاشتم. ننه جان خسته و کوفته توی ایوان نشست و به پشتی تکیه داد. دو تا پایش را دراز کرد. دقایقی طول کشید تا آب به جوش آمد. خیلی عجله داشتم بروم کنار ننه جان بنشینم و خبری ازش بگیرم. حتم دارم ناهار منزل عمه شهربانو رفته بود. آخر خودش دیشب گفت. پس خرید را هم همراه عمه بوده است. بی‌شک باید خبرهای دست اولی داشته باشه. - خوب چه خبر ننه؟ عمه شهربانو خوب بود؟ ننه با تعجب نگاهم کرد. حجت و محمود با همان لباس‌هایی که به تن داشتند روی زمین نشسته و داشتند با وسایلی که خریده بودند ور می‌رفتند و تاج‌گل به ستون ایوان تکیه داده بود و به لباس زیبایی که خریده بود چشم دوخته بود و آن را زیر و رو می‌کرد. فکر کنم برای عروسی من خریده بود. وای خدای من چه افکاری به سرم می‌زند، عروسی من! نه به داره نه به باره! الک الکی برای خودم عروسی هم گرفتم. رعنا جان خجالت دارد. زشت است. حیا کن. این قدر عروسی من، عروسی من، نکن. این پسره دو هفته است احوالی از تو نگرفته، تو در تدارک عروسی هستی! عجب وقیح شده‌ای دختر روستایی... - رعنا چایی آوردی؟ به خودم آمدم. شتابان به آشپزخانه کوچک و سیمانی برگشتم و چای را دم کردم. باید بروم کنار ننه. ببینم چه خبری دارد. خدا کند همه خبرهایش خوب باشد. مطمئناً خوب است. اگر بد بود که از چهره‌اش می‌توانستم بفهمم. اصلا چرا وقتی احوال عمه شهربانو را گرفتم با تعجب نگاهم کرد. مگر حرف بدی زدم. مگر احوالپرسی از دیگران کار بدی است آن هم عمه‌ی خود آدم. - ننه جان ناهار خانه‌ی عمه بودین؟ - از صبح رفتیم خانه‌ی عمه. با عمه رفتیم بازار وکیل بچه‌هایش پدرمان را درآوردند. همه‌شان را آورده بود بازار. توی هر سوراخی سرک کشیدند، بهانه گرفتند‌، گریه کردند، دعوا کردند، خلاصه جیگر شهربانو را خون کردند. ناهار هم مهمان عمه بودم. لبخندی زده و در حالی که به حجت و محمود نگاه می‌کردم گفتم: بچه‌های خودت چطور بودند؟ اذیت نکردن، بهانه نگرفتن، گریه نکردن؟ ننه نگاه تندی به من انداخت و گفت: وقتی چند تا بچه پای هم می‌افتن فکر می‌کنی آرام کنار هم می‌نشینن؟ پای هم افتاده بودند توی بازار پدرمان را در آوردند. آبرو برایمان نگذاشتند. - خوب دیگه چه خبر؟ - هیچی، کلی خرت و پرت برات خریدم. این‌ها را که می‌دانستم. - عمه خوب بود؟ - ها طوریش که نبود. حالا چه شده این قدر احوال عمت را می‌گیری! -هیچی، همین طوری. ============================= 📌 باشگاه نویسندگان شاولد: https://eitaa.com/shavaladpub🍎
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📅 امروز "یک‌شنبه" ☀️ خرداد ۱۴۰۵/۰۳/۳۱ 🌙 محرم ۱۴۴۸/۰۱/۰۶ ⭐️ جون 2026/06/21 ● شهادت دکتر مصطفی چمران ● روز بسیج استادان ● روز جهانی موسیقی ========================== 📌 باشگاه نویسندگان شاولد : https://ble.ir/shavaladpub https://eitaa.com/shavaladpub
⏳ شمارش معــــــکوس شروع شد: آخرین روز جشنواره! ❌ فقط ۱ روز باقی مانده تا ❌ دست‌نوشته‌هات رو به تبدیل کنی. 📖 فرصت محدوده، اما مسیر نویسندگی✍🏻 تو تازه شروع شده. پکیج‌های متنوع برای هر بودجه‌ایاز ۴,۹۹۰ تا ۲۱,۹۹۰ تومان ⏳ فقط تا پایان فردا وقت داری از این قیمت‌های استثنایی استفاده کنی. همین حالا اقدام کن! 👇 📥 برای دریافت مشاوره رایگان و ثبت‌نام سریع، عدد «۱» رو دیدگاه کن یا ارسال کن برامون @Shavaladpubadmin ========================== 📖 باشگاه نویسندگان شاولد : https://ble.ir/shavaladpub بله https://eitaa.com/shavaladpub ایتا
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥✨ روایتی از اعتماد و همراهی در این ویدیو بخشی از تجربه و رضایت "فریده ایمانی"، نویسنده‌ی کتاب ارزشمند «خطوط جامانده» را مشاهده می‌کنید؛ تجربه‌ای که برای ما در انتشارات شاولد مایه‌ی افتخار و انگیزه‌ای برای ادامه‌ی مسیر حرفه‌ای نشر است. همراهی با نویسندگان و فراهم‌کردن فضایی امن، شفاف و محترمانه برای تولد آثارشان، رسالت همیشگی ماست. 📚🤝 شاولد؛ خانه‌ای برای نویسندگان و کتاب‌هایی که با باور و احترام منتشر می‌شوند. 📌لینک کانال رسمی انتشارات در پیام‌رسان‌ها: ایتا https://eitaa.com/shava
. اگر تو هم میخواهی چند ماه دیگه کتاب خودت رو ورق بزنی و از جلد کتابت رونمایی کنیم و تیزر اختصاصی از کتابت بسازیم ... کافیه شماره موبایلت رو به آی دی زیر بفرستی 👇 📫@shavaladpubadmin تا صفر تا صد تمامی کارها رو برات انجام بدیم ========================== 🖌 باشگاه نویسندگان شاولد : https://ble.ir/shavaladpub https://eitaa.com/shavaladpub