🌱 #پارت58
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 27 تیر ماه 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
بالاخره تکانها کار خودش را کرد و چشم بر کابوس بستم و به دنیای واقعی باز کردم.
«زندهای؟ وای خدا، واقعاً زندهای! گفتم راستراستی سقط شدی، دختر!»
این جملهها را لیلا گفته بود؛ لیلایی که اصلاً شبیه آن لیلایی که میشناختم، نبود.
صورتش مثل مهتاب بیرنگ شده بود و قطرههای درشت عرق، پیشانی و پشتِ لبش را خیس کرده بود. لبهایش مثل لبِ جنازه سفید شده بود.
بیاختیار دست بردم به لبهایش. لبهایش سرد بود؛ مثل جنازه!
چرا این جنازه مرا رها نمیکرد؟ چرا در خواب و بیداری همراه من بود؟
لیلا یکبند حرف میزد:
«چرا نگفتی پاکی، ذلیلمرده؟ اگه گفته بودی، یه چیز سبکتر بهت میدادم که حال کنی، نه اینکه برسی خدمتِ جناب عزرائیل. یه جوری هم سیس برداشتی، گفتم اینکارهای.»
گوشم سنگین شده بود و صدایش را انگار از تهِ چاه میشنیدم. رنگ کمکم داشت به صورتِ لیلا برمیگشت و دیگر از آن آشفتگیِ چند دقیقه پیش خبری نبود؛ اما بغضی عظیم، چون آتشفشانی در آستانهٔ فوران، درون من میجوشید.
چیزی به انفجارم نمانده بود که لیلا لیوانِ چرکوچیلِ پر از مایعی زردرنگ را به لبهایم چسباند و پیش از آنکه بتوانم مقاومت کنم، بیش از نصفش را توی حلقم ریخت.
آبی را که مزهٔ کف و صابون میداد، قورت دادم؛ اما بغضِ لعنتی به بیخِ گلویم چسبیده بود و رهایم نمیکرد. دوست داشتم با کسی حرف بزنم، حتی اگر آن کس لیلای موادفروش باشد. گفتم:
«حکمم تأیید شد.»
لیلا انگار جملهای معمولی دربارهٔ آبوهوا شنیده باشد، لبخندی زد و گفت:
«ایول! پَ تو هم آزاد شدی.»
با تعجب گفتم:
«آزاد؟!»
خندید؛ نه از آن خندههای همیشگیاش، بلکه خندهای تلخ و بغضآلود، و گفت:
«روزی که فهمیدم قراره اعدام بشم، به همین حالوروزِ تو افتاده بودم. هی نشستم اشک ریختم، گریه کردم، خودم رو زدم؛ اما تهش فهمیدم هیچکدومِ اینا فایده نداره. بالا برم، پایین بیام، سرم بالای داره. پَ چرا الکی خودم رو اذیت کنم؟ همین شد که تصمیم گرفتم این دو روزِ باقیمونده از عمرم رو خوش باشم. تو هم مثل من علی بیغم باش. خیالت هم نباشه؛ شاید جای من و تو، اون دنیا خیلی بهتر از این دنیا باشه.»
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
https://eitaa.com/shavaladpub
📢 آخرین فرصت سفارش کتاب «فرشتگان میناب » 📚✨
با سلام و احترام،
کتاب ارزشمند «#فرشتگان_میناب» ( مجموعه آثار منتخب نویسندگان خلاق )، آماده ارسال به #چاپخانه است.
اگر قصد دارید این کتاب را برای خودتان، هدیهای #فرهنگی یا سازمان و مجموعهتان تهیه کنید، لطفاً *تعداد نسخههای موردنیاز را فقط تا ساعت ۴ عصر امروز اعلام و سفارش خود را قطعی کنید.
💎 قیمت ویژه هر نسخه:
۲۱۹,۰۰۰ تومان
⚠️ نکته مهم: پس از ساعت ۴ عصر، سفارشگیری بسته خواهد شد . در صورت امکان چاپ مجدد در آینده، به دلیل افزایش هزینههای کاغذ، قیمت نهایی کتاب *بالاتر محاسبه خواهد شد.
🔹 نحوه ثبت سفارش:
مبلغ کل نسخههای درخواستی را به شماره کارت زیر واریز فرمایید و تصویر رسید واریزی را به همراه همراه تعداد نسخهها و نام خود به پیوی ادمین ارسال کنید:
💳 شماره کارت:
6063731166281072 به نام: اصغر فرهادی (بانک قرضالحسنه مهر ایران)
📲 ارسال رسید و ثبت سفارش:
@Shavaladpubadmin
📞 09200757039
🎁 «فرشتگان میناب»؛ یک هدیه فرهنگی ماندگار و ارزشمند.
===========================
🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد:
https://ble.ir/shavaladpub بله
https://eitaa.com/shavaladpub ایتا
#رضایت_شاوَلَد🌿✍🏻
اعتماد شما، زیباترین فصلِ روایت باشگاه نویسندگان ماست؛
هر رضایت، مُهری بر ارزشِ مسیر مشترکمان.
❌همراهان #ایتایی عزیز به هردلیلی در صورت قطع شدن نت در ایتا در پیامرسان بله به آدرس پایین همین پیام در خدمتتان هستیم و بالعکس ❌
===========================
🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد:
https://ble.ir/shavaladpub بله
https://eitaa.com/shavaladpub ایتا
⏳| #چرخِ_فلک
• شهریارِ جان، چه خوب گفتی: «آسیایِ طبیعت به نوبت است…»
• این یعنی دنیا برای هیچکس یکجور نمیماند.
• نه در اوج، مغرور باش و نه در سختی، ناامید.
• این چرخ برای همه میچرخد؛ فقط کافیست صبور باشی و امیدت را حفظ کنی...
#شهریار
===========================
🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد:
https://ble.ir/shavaladpub بله
https://eitaa.com/shavaladpub ایتا