همینجور دونه دونه قطره هارو با خودش همراه میکرد و بعد مدتی که استفاده اش رو ازشون میکرد میرفت سراغ قطرات بعدی تا به مقصدش یعنی انتهای پنجره رسید...
- شآیَد!..
- یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا؛افتادم و باید بپذیرم که بمیرم!((:
- شآیَد!..
- ۳۶۵ روز بدون تو!.. روز سی و نهم!((:
- اگه میدونستی قرار نیست بمونی!..