نمیدانم که گویم یک سال گذشت از عمرم
یا که گویم دوباره یک سال بزرگتر شده ام
آرام آرام به امروز رسیده ام
آرام آرام طوفان پشت سر گذراندم
آری،به سال جدیدم رسیده ام
آری،سن بزرگ کرده ام
از انچه بر من گذشت گذشتم
از انچه که خیر،شَر بود گذشتم
سن بزرگ کرده ام،اما من همانم
همان کودک،اما با منطقی بیشتر
نمیدانم از چه بگویم که گذشت بر من
چه سخت چه آسان گذشت،وگذشتم
سن و سال جدیدم را
به خود هزاران بار تبریک میگویم🤍
ـ یه شاعر اینطوری نوشته بود:
تمام زندگیام
صرف ِ شعر گفتن شد.
از زمانی ك شنیدم،
تـ و شعر میخوانی :)
من تماشای تو میکردم و غافل بودم
کز تماشای تو خلقی به تماشای منند
گفته بودی که چرا محوِ تماشای منی
و چنان محو که یکدَم مُژه بر هم نزنی
مُژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
نازِ چشم تو به قدر مُژه بر هم زدنی
هوشنگ_ابتهاج
- شآیَد!..
_۳۶۵روزبدونتو!.. روزصدوبیستوپنج!((:
- اگهتوتنهاکسیباشهکهاینجوری
دلباختهاشمیشمچی!؟
_مرا درقلب خود کُشتی و از دنيا ز خود راندی(:
گمان ميکردم اي بيرحم بين ما قراری هست...
فاضل نظری