ـ یه شاعر اینطوری نوشته بود:
تمام زندگیام
صرف ِ شعر گفتن شد.
از زمانی ك شنیدم،
تـ و شعر میخوانی :)
من تماشای تو میکردم و غافل بودم
کز تماشای تو خلقی به تماشای منند
گفته بودی که چرا محوِ تماشای منی
و چنان محو که یکدَم مُژه بر هم نزنی
مُژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
نازِ چشم تو به قدر مُژه بر هم زدنی
هوشنگ_ابتهاج
- شآیَد!..
_۳۶۵روزبدونتو!.. روزصدوبیستوپنج!((:
- اگهتوتنهاکسیباشهکهاینجوری
دلباختهاشمیشمچی!؟
_مرا درقلب خود کُشتی و از دنيا ز خود راندی(:
گمان ميکردم اي بيرحم بين ما قراری هست...
فاضل نظری