- شآیَد!..
++
آنقدرترسیدهاماز،اینهمهعشقدروغ؛ تابهگوشممیخورد‹مندوستت...› کرمیشوم!(:
پازل دل کسی رو بهم ریختن
هنر نیست! هر وقت تونستی
با تیکه های شکستۀ دل یک نفر
یک پازل جدید و قشنگ براش بسازی هنر کردی...
موجود عجیب و مضحکی شدهام. شعورم درست کار میکند، ولی احساساتم، چطور بگویم؟ کند شده. نه آرزویی دارم و نه به چیزی دلبستهام و نه به کسی علاقهمندم.
پرسیدند: چگونهدرمیانِشلوغیاوراپیداکردی؟
گفتم: کدامشلوغی؟!
منکهغیرازاوکسیراندیدم..!