به نام آفریدگار فراوانی
امروز چهارشنبه سوم مهر ماه نود و هشت
از متخصص کمک بگیرید.
نادیده گرفتن خود دردناک است. شما لایق شاد بودن هستید. شما حق دارید پذیرفته شده و دوست داشته شوید. اگر لازم بود، از یک مشاور، مربی یا متخصص کمک بگیرید. این بهترین سرمایهگذاری است که میتوانید انجام دهید. از آنجا که ما انسانها همه به هم وصل هستیم، اگر من خودم را دوست داشته باشم، شما را هم دوست خواهم داشت. ما با عشقهایمان میتوانیم خودمان، همدیگر و دنیا را بهبود بخشیم. عشق هدف ماست. یادتان باشد که عشق از ما و از درون تکتک ما آغاز میشود.
عبارت تاکیدی:
من همه انسانها را دوست دارم!
خداوندا سپاسگزارم....
@shearvdastan
داشت در یک عصر پاییزی زمان می ایستاد
داشت باران در مسیر ِناودان می ایستاد
با لبی که کاربرد اصلی اش بوسیدن است
چای می نوشيد و قلب استکان می ایستاد
در وفاداری اگر با خلق می سنجیدمش
روی سکوی نخست این جهان می ایستاد
یک شقایق بود بین خارها و سبزه ها
گاه اگر یک لحظه پیش دوستان می ایستاد
در حیاط خانه گلها محو عطرش می شدند
ابر، بالای سرش در آسمان می ایستاد
موقع رفتن که می شد من سلاحم گریه بود
هر زمان که دست می بردم بر آن، می ایستاد
موقع رفتن که می شد طاقت دوری نبود
جسممان می رفت اما روحمان می ایستاد
از حساب ِعمر کم کردیم خود را، بعدِ ما
ساعت آن کافه یک شب در میان می ایستاد
قانعش کردند باید رفت؛ با صدها دلیل
باز با این حال می گفتم بمان، می ایستاد
ساربان آهسته ران کارام جانم می رود
نه چرا آهسته، باید ساربان می ایستاد
باید از ما باز خوشبختی سفارش می گرفت
باید اصلا در همان کافه زمان می ایستاد
#كاظم_بهمنی
@shearvdastan
حکمت عمر دراز فرعون
سید ابن طاووس(عالم شیعی قرن هفتم) در کتاب الملاحم و الفتن (ص۳۵۹ – ۳۵۸) میگوید:
در روایت است که روزی موسی و هارون به خدا گفتند: چرا به فرعون عمر دراز دادی و تا مدتها نفرین ما را در حق او اجابت نکردی؟
خدا گفت: فرعون، یک عیب داشت و یک حُسن. عیب او این بود که دعوی خدایی میکرد، و حُسن او این بود که شهرها را آباد و راهها را امن و سفرهها را رنگین کرده بود. از دعوی خدایی او زیانی به من نمیرسید، اما فرمانروایی او به سود مردم بود. پس من از حق خویش گذشتم تا مردم آسوده باشند.
@shearvdastan
چه باید کرد با چشمت که در تکرار این لذت
جدایى مى شود افسوس و ماندن مى شود عادت
بیا عهدی کنیم امروز، روز اول دیدار
اگر رفتیم بی برگشت، اگر ماندیم بی منت
تو باید سهم من باشی اگر معیار دل باشد
ولی دق داد تا دادت به من تقدیر بی دقّت
جوانی رفت و در آغوش تو من تازه فهمیدم
چه می گویند وقتی می کنند از زندگی صحبت
خودت شاید نمی دانی چه کردی با دلم امّا
دل یک آدم سرسخت را بردی ، خداقوّت!
#سید_تقی_سیدی
#مخاطب_خاص
@shearvdastan
با نگاهت صبح من غرق شکفتن میشود
مملو از لبخندهای یاس و سوسن میشود
بامــداد برگهــــای شبنــــم آرای حریـــــر
با نگـــــاه آفتــــابت باز روشــــن میشود
میگشــــایی مخمل پلک خمارت را به ناز
آینــــه در آینـــــه مبهــــوت دیدن میشود
دور تا دور سرت پروانه های رنــگ رنــگ
بالشان سرشـــار از رقص مطنطن میشود
رشک موهوم هزاران معبد مشرق زمین!
سنگ هم در آرزویت مرمری تن میشـود
عاجز از آوردن نامــت به او حق میدهم
هر زبان رشــــــک آلودی که الکن میشود
بس که زیبایی و رعنایی به وصفت بیت بیت
خوش بحال شاعری دیوانه چون من میشود
در هوایت عاشقــــــــانه میسرایم تا ابد
بهترین شعر خدا در دفترم زن میشود
#شهراد_ميدرى
@shearvdastan
سخت آشفته و غمگین بودم
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند،
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم...
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !
اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...
سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید...
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
” ما نوشتیم آقا ”
بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن
چون نگاهش کردم،
عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..
صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...
خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….
چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….
من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد درس زیبایی را...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
سلام
شنبه هفته آینده ساعت ۵ و ۴۳ دقیقه و ۲۱ ثانیه ؛ تنها وقتی هست که تمام اعداد کنار هم قرار می گیرند و تنها یکبار اتفاق می افتد . میشه :
۵:۴۳:۲۱ ؛ ۹۸/۷/۶
۹۸۷۶۵۴۳۲۱
سالیانی هست از عشق تو تب دارم هنوز
نام زیبای تو را بر روی لب دارم هنوز
ذره ای از تربتت را زیر لب بگذاشتم
بعد از آن در کام خود طعم رطب دارم هنوز
عهد کردم تا فقط با تربتت خوانم نماز
این روال کهنه را هر روز و شب دارم هنوز
رو به قبله میکنم هر صبح, این کارم شده
دست بر سینه, به تو عرض ادب دارم هنوز
روضه و سینه زنی گردیده کار هر شبم
گریه بر داغ تو را چون مشق شب, دارم هنوز
بار آخر, زیر قبه, هست یادت حاجتم؟
یک شب جمعه حرم, از تو طلب دارم هنوز
#میلاد_الیاسوند
#شب_جمعه
#دلتنگ_حرم
@shearvdastan
بغضی که گلوگاه تو را نیمه شب آزرد
سنگی شد و بر آینهی باور ِ من خورد
با قطرهی اشکی که شب از چشم تو جوشید
این مرد هم از چشم تو افتاد و زمین خورد
امّید، گُلی بود که در گوشهی این باغ
با بوسهی پاییزترین حادثه پژمرد
پاییز ِ من از حوصله خالیست مسافر
نفرین به بهاری که مرا خورد و تو را برد
این شعر ، همان خانهی گرمیست که بی تو
یکباره فرو ریخت و در قلب تو افسرد
پرپر بکن این سِر شده از زخم زبان را
مردی که تو را دست خداوند ِ تو نسپرد
#هخا_هاشمی
@shearvdastan
در سینه دلم گم شده تهمت به که بندم
غیر از تو در این خانه کسی راه ندارد
#میرزاابراهیم_ادهم
#شعر_خوب_بخوانيم
@shearvdastan