هدایت شده از برای آمدنت...
با بدنت رفیق باش...
با بدنت رفیق باش
آهای حواس پرت
کجایی؟
منو میبینی اصلا؟
به من سر انداختی درست؟
دقت کردی چطور شونه به شونت اومدم؟
نه سرننداختی
مثل بقیه ای
بقیه ی حواس پرتها
بقیه ی بی دقتها....
من بدن توام...
البته نه مال تو
همراه توام....
یه همراه قدیمی
به تارهای سرم که مثل برف
دارن سفید میشن نگاه کردی؟
میتونی ترانه جدائیمون را
از پیچهاش بشنوی؟
نمیشنوی
چون تازه میخای دقت کنی
توی همین دقت بچه گانت هستی
که یه دفعه یه صدایی از اطرافت
مثل یه لبخند
حواست را ازم می دزده...
یه وقت بشین به من دست بکش
با محبت لمسم کن
تا به خودت بیای که
من دیگه طراوت قبل را ندارم...
چقدر دورت از دوستهات شلوغه
خندیدم...دوست
سرگرم کردی خودتا که مبادا تنها بشی
میدونم
من اونقدر صدای طپشهای تندتند
قلبت را
وقت فرار از تنهایی شنیدم
اوووووه.....
به روت نیاوردم
منا گذاشتی کنار که با بدنهای دیگران باشی
منو ندیدی کیا میخای ببینی؟...
هر وقت از دنیا تلخی دیدی
زورت به چشمام رسید
من اشکم را برای خدا نگه داشته بودم
ولی تو خرج اندوه و
حسرتها بی موردت کردی...
از چینهای صورت و دستهام
به کجا فرار میکنی؟
من بخاطر خواسته های تو
اون طراوت بدو تولدم را از دست دادم
با من غریبگی نکن
بشین گاهی نگاه کن به پاهام
چقدر برای روحیات متفاوتت ژست گرفتم
گاهی با ناز، گاهی شتابان، گاهی لرزان
گاهی آهسته منا روی برگها گذاشتی
تا از صدای فریاد برگها
که اسیر زیر پات میشدن لذت ببری
همه را دیدی غیر از من...
تو بی تدبیری کردی اما من از سرما
آسیب دیدم
تو نتونستی از تارهای صوتی
مشق عشق بخونی
من مچاله ی صدای فریادت شدم...
تو با من رنگ جنسیت گرفتی
زندگیت را خاص نقاشی کردی
وبا بدن دیگران خواستی به معراج عشق بری
فقط ابزارت بودم؟...
بی انصاف...
یا حواست به کفشهاته یا جورابهات
یا به لباسهات، یا قضاوتهای دیگران
کاش اینقدر که مواظبی حالت همیشه خوب باشه
یه ذره هم سیردل منا نگاه میکردی...
میبینی که چقدر حرف برای گفتن دارم
ولی ازم قایم نکن
من خوب میدونم الان
که داری این کلمات را نگاه میکنی
ژست تفکر گرفتی
ولی همین چند لحظس
تو خیلی امتحان پس دادی
حواس پرت
مزاحم زندگیت نباشم یه وقت؟...
یادت نره که
من بدن توام
همنشین توام
با من رفیق باش
حواست به من هم باشه...
هدایت شده از صـــــدای بــــاران....☔
دلم گرفته و چشمی به راه دارم من
مخواه بی تو بمانم، گناه دارم من💔
#اللهمعجلالولیکالفرج
🦋🔥 باید بسوزی!
🍂 ما نمىدانيم كه حرفهامان به كجا مىخورد و همينطور تقليد زده مىگوييم: كمبود محبت داريم.
ما كمبود محبت نداريم! ما محبت را نمىشناسيم و جلوههاى گوناگون آن را نمىفهميم!
🍃 خيال مىكنيم مرگ پدر، مريضى مادر، تنهايى و بىكسى و خوارى و ذلت، دليل بر كمبود محبت است. همينها بزرگترين محبتهاست كه مىسازد، كه بارور مىكند، مگر آمدهايم كه با پدر، بزرگ بشويم و دست مادر را بر صورت خود احساس كنيم و مگر اين كمبودها، خودش سرشاركننده نيست؟
🍂...ما خيال مىكنيم كه آمدهايم تا خانه بسازيم، بَزمى بسازيم و همين كه خانهمان را خراب مىكنند و بزممان رابه هم مىزنند، ناله مىكنيم و بانگ برمىداريم كه مسلمانى نيست، كه خدا نيست...
🍃 خانهات را خراب مىكنند، محبوبهايت را مىشكنند، كه مگر برخيزى...
🍂خرابت مىكنند تا آباد شوى، ديوارهايت را مىريزند تا به وسعت برسى و اين است كه تو بايد خودت بخواهى و طلب كنى و اگر نخواهى و كردند، شكر كنى و يا لااقل صبر داشته باشى كه بارور شوى...
🍃 آنقدر مىسوزاندت كه آماده درسها شوى و در راه گام بردارى....اين واقعيتها با اين لوس بازىها نمىخواند. اين دستگاه مىخواهد آدم تحويل دهد؛ آدمى كه با كوله بار رنج، راه دراز هستى را طى كرده و به هستآفرين رسيده است!
📚برشی از کتاب صراط
🌸 #عین_صاد