شعرِ تو...
♥
وَعِزَّتِكَ يَا كَرِيمُ لَأَطْلُبَنَّ مِمَّا لَدَيْكَ،
وَلَأُلِحَّنَّ عَلَيْكَ،
وَلَأَمُدَّنَّ يَدِى نَحْوَكَ مَعَ جُرْمِها إِلَيْكَ
يَا رَبِّ فَبِمَنْ أَعُوذُ ؟
وَبِمَنْ أَلُوذُ ؟
♥
آه خدایا...
لَاأَحَدَ لِى إِلّا أَنْتَ،
أَفَتَرُدَّنِى وَأَنْتَ مُعَوَّلِى وَعَلَيْكَ مُتَّكَلِى؟
♥
♥
و به حق توانمندیات ای مهماننواز، هر آینه از تو درخواست میکنم آنچه از عطایا را که نزد تو است و دراینباره بر تو اصرار میورزم و دستم را با گناهی که دربرابر تو دارد، به سوی آستانت دراز میکنم،
♥
پس به که پناه ببرم؟ و به که رو کنم؟
کسی را جز تو ندارم،
آیا مرا از درگاهت میرانی درحالیکه تنها تو تکیهگاه منی و توکلّم تنها بر تو است؟
♥