شعرِ تو...
💔فراق شیرینه اگه برای او باشه... ❤️🔥وصال شیرینتر اگه به پای او باشه... 💟اگه او باشه او
°❥•.💟.•❥°
فقط خداست که لایق عشق ورزیدنِ حقیقیه
می دونی چرا؟
چون فقط اوست که حقیقتا عاشقته
بقیه اش فقط اظهار عشقه که بازم سرچشمه اش خداست...
عشق و محبتی که خدا به ما داره خیلی بزرگتر از ما هست، آخه اوست وجود و ما همه مظاهرشیم...
پس ماهم هر چه اظهار عشق به او داشته باشیم باز خیلی کوچیکه...
مثل قطره ای در دل دریا
ازش جدا نیستی و می تونی غرقش بشی...
تو محبتش غرق شو ای دل...
همه مي پرسند:
چيست در زمزمه مبهم آب؟
چيست در همهمه دلکش برگ؟
چيست در بازي آن ابر سپيد، روي اين آبي آرام بلند
که ترا مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟
چيست در خلوت خاموش کبوترها؟
چيست در کوشش بي حاصل موج؟
چيست در خنده جام
که تو چندين ساعت، مات و مبهوت به آن مي نگري؟
نه به ابر، نه به آب، نه به برگ،
نه به اين آبي آرام بلند،
نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام،
نه به اين خلوت خاموش کبوترها،
من به اين جمله نمي انديشم.
من مناجات درختان را هنگام سحر،
رقص عطر گل يخ را با باد،
نفس پاک شقايق را در سينه کوه،
صحبت چلچله ها را با صبح،
نبض پاينده هستي را در گندم زار،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،
همه را مي شنوم؛ مي بينم.
من به اين جمله نمي انديشم.
به تو مي انديشم.
اي سرپا همه خوبي!
تک و تنها به تو مي انديشم.
همه وقت، همه جا،
من به هر حال که باشم به تو مي انديشم.
تو بدان اين را، تنها تو بدان.
تو بيا؛
تو بمان با من، تنها تو بمان.
جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب.
من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند.
اينک اين من که به پاي تو در افتادم باز؛
ريسماني کن از آن موي دراز؛
تو بگير؛ تو ببند؛ تو بخواه.
پاسخ چلچله ها را تو بگو.
قصه ابر هوا را تو بخوان.
تو بمان با من، تنها تو بمان.
در دل ساغر هستي تو بجوش.
من همين يک نفس از جرعه جانم باقيست؛
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش.
#فریدون_مشیری