زندگی.
با احساسات احمقانه ام بر سر جنگ افتاده ام و به دنبال جوابی ام تا آرامم کند انگار جواب را بلعیده و در چشمانش معمایی از آن را به نمایش گذاشته این بار به دام نخواهم افتاد و غرق نمی شوم قول میدهم
و عزیز من چشم های تو حقیقت ندارند
معمای احساساتی را به نمایش می گذارند که در قلبت وجود ندارند من گول نمیخورم این بار نه
-ساعت ۸:۰۰ خانه ی مادربزرگ رو به پنجره ی اتاق نوه ها؛
کاری کردی که به اندازه رعد و برق از دست خودم و خودت عصبانی ام و به اندازه ی بارونی که توی دل ابر ها خونه کرده گریه دارم"
هدایت شده از کوکو سیبزَمَنی و تربچه
یکمقداری جوگیرم الان. آیا چندتا ویدئوی قشنگ بفرستم از اونور؟