eitaa logo
شعر و ادب
146 دنبال‌کننده
476 عکس
111 ویدیو
9 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا گر تو شکیب داری طاقت نمانْد ما را  @SherAdab
روباه بچه‌ای با مادر خود گفت: مرا حیله‌ای بیاموز که چون به کشاکش سگ در مانم خود را برهانم. گفت: آن حیله فراوان است اما بهترینِ همه آن است که در خانه‌ی خود بنشینی، نه او تو را بیند و نه تو او را بینی. چو با تو خصم شود سفله‌ای نه از خِرَد است که در خصومت او مکر و حیله ساز کنی هزار حیله توان ساخت وز همه آن بِهْ که هم ز صلح و هم از جنگش احتراز کنی  @SherAdab
تویی آن گوهر پاکیزه که در عالَم قدس ذِکر خیر تو بوَد حاصل تسبیح مَلَک 🔖٢٠ جمادي‌الثاني، ولادت با سعادت حضرت فاطمه زهرا (سلام‌ الله‌ علیها)، روز مادر و زن مبارک باد.💐  @SherAdab
رقص و جولان بر سرِ میدان کنند رقص اندر خونِ خود مردان کنند چون رهند از دستِ خود دستی زنند چون جهند از نقصِ خود رقصی کنند  @SherAdab
به هر فصلی غمی، هر صفحه‌ای انبوه اندوهی وطن جان خسته‌ام، پایان خوب داستانت کو؟ پ ن: حادثه تروریستی در گلزار شهدای کرمان  @SherAdab
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر که را صبح شهادت نیست شام مرگ هست بی شهادت مرگ با خسران، چه فرقی می‌کند؟  @SherAdab
💠روایت از کرمان روایت از یک شهر مقاوم؛ زن از ماشین پیاده شد. جمعیت را کنار زدو هراسان به سمت نگهبانی بیمارستان دوید. چادرش روی شانه‌هایش افتاده بود. تارهای نامرتب و پریشان موهایش از لابه‌لای روسری روی گونه‌اش ریخته بود. لب‌هایش از ترس سفید شده بود. به نگهبان که رسید پاهایش دیگر جان نداشت. دستش را روی شیشه نگهبانی تکیه داد و هراسان گفت محسن ابراهیمی "گفتن آوردنش اینجا، زنده‌ست؟" و بعد طوری که انگار خودش تحمل شنیدن جواب همچین سوالی را ندارد، سرش را گذاشت روی شیشه و به زور بدن بی‌جانش را نگه داشت. نگهبان همان‌طورکه سریع داشت دفتر اسامی را نگاه می‌کرد گفت: "پسرته خواهر؟" و زن بدون اینکه صدایش نای بیرون آمدن داشته باشد جواب داد: "تو رو امام زمان نگو مُرده" نگهبان صفحه را ورق زد و گفت: "خواهرم آروم باش توکلت به خدا باشه، اسمش تو لیست من نیست، برو توی اورژانس و بگرد، ببین پیداش می‌کنی؟" زن بعد از کلی التماس از گیت نگهبانی رد شد و به اورژانس رسید. ناله و فریاد بابوی خون درهم آمیخته شده بود راهروی اورژانس پر بود از مجروحان و مصدومان که بعضی‌هاشان از هوش رفته بودند. اولی محسن نبود، دومی هم که پرستار داشت سرش را باندپیچی میکرد جوانی سی و چند ساله بود انگار، نه محسن شانزده ساله‌ی او. سومی هم بدن بی‌جانی بود که بر پارچه‌ی رویش نوشته بودند: سردخانه! چشمش که به این کلمه افتاد، ناگهان پایش از یاری کردن ایستاد.کف زمین اورژانس نشست و به پایین روپوش پرستاری که به‌سرعت داشت از کنارش می‌گذشت چنگ انداخت و گفت: "خانوم محسن ابراهیمی یه جوون شونزده ساله با موهای فرفری سیاه این‌جا نیاوردن؟" پرستار به سِرُم توی دستش اشاره کرد و گفت: "من کار دارم، خانم جون پاشو این‌جا آلوده‌ست، پاشو بشین روی صندلی باید از پذیرش بپرسی یا خودت یکی‌یکی اتاق ها رو نگاه کنی." زن هر چه توان داشت روی هم گذاشت برای ایستادن. شروع کرد به گشتن تمام اتاق‌ها، اتاق اول، اتاق دوم، اتاق سوم ... چپ، راست و هر چه بیشتر به انتهای سالن نزدیک می‌شد دلش بیشتر راضی می‌شد که محسن را هر قدر مجروح و زخمی در همین اتاق‌ها بیابد. آخرین اتاق، آخرین امیدِ او بود و بعد از آن دیگر باید برای شناساییِ محسن به سردخانه می‌رفت. زیر لب زمزمه کرد یا فاطمه زهرا تو را به آبروی حاج قاسم قَسَم و بعد به سراغ تختِ آخرِ اتاقِ آخر رفت. زنی سال‌خورده و زخمی روی آن خوابیده بود و ناله می‌کرد. جهان روی سرش آوار شد. یادش آمد که صبح محسن را بخاطر به هم ریختگی اتاقش کلی دعوا کرده بود. صورت زیبای محسن جلوی چشمش آمد که با خنده گفته بود: "مراسم حاج قاسم که تموم شه، سرمون خلوت میشه میام خونه، کامل اتاقمو تروتمیز می‌کنم" در دلش تمام دعاهایی که برای عاقبت به خیری محسن کرده بود، مرور کرد. سرش گیج رفت، چشم‌هایش تار شد: "خدایا من تحمل این غم و دوری بزرگ رو ندارم." بی‌رمق با لب‌هایی لرزان از زنی پرسید: "سردخانه کجاست؟" و قبل از آن‌که جمله‌اش تمام شود پرستاری که داشت از اتاق CPR بیرون می‌آمد بلند فریاد زد: "پسر نوجوونه برگشت. دکتر میگه منتقل شه ICU" از لابه‌لای درِ باز شده‌ی اتاق و رفت‌وآمد دکترها و پرستاران موهایِ مشکیِ محسن را دید و فرفری گیسویی را که تمام حالاتش را حفظ بود. جلوتر رفت دلِ از دست رفته‌اش را لای آن موها دوباره یافت و با صدای بوق مانیتوری که داشت حیات محسن را نشان می‌داد آرام گرفت ... روایت از فاطمه مهرابی  @SherAdab
حَسْب حالی ننوشتی و شد ایّامی چند مَحرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند؟ ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید هم مگر پیش نَهَد لطف شما گامی چند چون مِی از خُم به سبو رفت و گُل افکند نقاب فرصت عیش نگه دار و بزن جامی چند قند آمیخته با گُل نه علاج دل ماست بوسه‌ای چند برآمیز به دشنامی چند زاهد از کوچهٔ رندان به سلامت بگذر تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند عیب مِی جمله چو گفتی، هنرش نیز بگو نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند ای گدایان خرابات خدا یار شماست چشم اِنعام مدارید ز اَنعامی چند پیر میخانه چه خوش گفت به دُردی کش خویش که مگو حال دل سوخته با خامی چند حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت کامگارا! نظری کن سوی ناکامی چند  @SherAdab
بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران هر کو شراب فُرقت روزی چشیده باشد داند که سخت باشد قطع امیدواران با ساربان بگویید احوال آب چشمم تا بر شتر نبندد مَحمل به روز باران بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت گریان چو در قیامت، چشم گناهکاران ای صبحِ شب نشینان جانم به طاقت آمد از بس که دیر ماندی چون شامِ روزه داران چندین که برشمردم از ماجرای عشقت اندوهِ دل نگفتم الّا یک از هزاران سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل بیرون نمی‌توان کرد الّا به روزگاران چندت کنم حکایت شرح این قدَر کفایت باقی نمی‌توان گفت الّا به غمگساران  @SherAdab
آهوان گم شدند در شبِ دشت آه از آن رفتگانِ بی‌‌برگشت! پ ن: ۱۸ دی، سالروز سقوط هواپیمای اوکراینی و شهادت جمعی از هموطنان🖤  @SherAdab
38.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یا لطیف چندین بار ویدئو مریم را دیدم اشک ریختم برای شیرین زبانیش، اشک ریختم برای بصیرت و روح بزرگش و حتی.. اشک ریختم برای چاله لُپش کلیپ «سربلند» تقدیم به شما