بزن که سوز دل من به ساز ميگویی
ز ساز دل چه شنيدی که باز ميگویی
مگر چو باد وزيدي به زلف يار که باز
به گوش دل سخنی دلنواز ميگویی
مگر حکايت پروانه ميکني با شمع
که شرح قصه به سوز و گداز ميگویی
به ياد تيشه فرهاد و موکب شيرين
گهی ز شور و گه از شاهناز ميگویی
کنون که راز دل ما ز پرده بيرون شد
بزن که در دل اين پرده راز ميگویی
#شهریار
@shernab
دیشب خدا خودش به هوایت ورق کشید
هی آیه خواند و فال تو را از علق کشید
عکس تو را به لطف قلم موی نازها
بر پیچ و تاب گیسوی خیس فلق کشید
ابلیس هم به سجده در آمد همینکه بر
لبهای غنچهگونِ تو رنگ شفق کشید
لازم به ذکر نیست ولیکن خدا مرا
بر خمسِ عطرِ پیرهنت مستحق کشید
او خط کشید و خط به خط از من غزل دمید
وقتی که پرده بین تو و ماخَلق کشید
دیشب تو خواب بودی و تا صبحدم دلم
نان از تنورِ داغِ خیالت به سَق کشید
حالا نه اینکه قافیهام ته کشیده است
باید ولی تمامِ تو را در بغل کشید❤️
@shernab