مرحوم سنایی، پدر شعر عرفانی فارسی:
دل آرامـا ، نـگـارا ، چـون تـو هـسـتـی
هـمـه چـیـزی کـه بـایـد، هسـت مـا را
از تماشای تو چون خلق نیارند ایمان؟
کافرست آن که تو را بیند و بیدین نشود
#صائب_تبریزی
چون کسی را خار در پایش جهد
پای خود را بر سر زانو نهد
وز سر سوزن همی جوید سرش
ور نیابد، میکند با لب ترش
خار در پا شد چنین دشواریاب
خار در دل چون بود؟ وادِه جواب
دلی یا دلبری، یا جان و یا جانان، نمیدانم
همه هستی تویی، فیالجمله، این و آن نمیدانم
چه آرم بر در وصلت؟ که دل لایق نمیافتد
چه بازم در ره عشقت؟ که جان شایان نمیدانم
یکی پرسید از آن بیچاره مجنون
که ای از عشق لیلی گشته دل خون
به شب میلت فزون تر هست یا روز؟
بگفتا گرچه روز است عالم افروز
و لیکن با شبم میل است خیلی
که لیل است و بود همنام لیلی
همه عالم حسن را همچو لیلیست
که لیلیآفرینش در تجلّیست ❤️
علامه حسنزاده آملی
جناب حافظ فرمود:
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق؟
برو ای خواجهی عاقل، هنری بهتر از این؟
جناب مولوی در دفتر اول مثنوی میگه:
این همه گفتیم لیک اندر بسیج
بیعنایات خدا هیچیم هیچ
بی عنایات حق و خاصان حق
گر ملک باشد سیاهستش ورق
ای خدا ای فضل تو حاجت روا
با تو یاد هیچ کس نبود روا
قطره دانش که بخشيدی زپيش
متصل گردان به درياهای خويش
قطره علم است اندر جان من
وارهانش از هوا و ز خاک تن