جناب مولوی در دفتر اول مثنوی میگه:
این همه گفتیم لیک اندر بسیج
بیعنایات خدا هیچیم هیچ
بی عنایات حق و خاصان حق
گر ملک باشد سیاهستش ورق
ای خدا ای فضل تو حاجت روا
با تو یاد هیچ کس نبود روا
قطره دانش که بخشيدی زپيش
متصل گردان به درياهای خويش
قطره علم است اندر جان من
وارهانش از هوا و ز خاک تن
رنگ رؤیا زده ام بر افق دیده و دل
تا تماشا کنم آن شاهد رؤیائی را
از نسیم سحر آموختم و شعله شمع
رسم شوریدگی و شیوه شیدائی را
دل به هجران تو عمریست شکیباست ولی
بار پیری شکند پشت شکیبائی را
تکلیف نشد روزه به "طفل" و به "مسافر"
ای "طفل مسافر" ، تو چرا آب نخوردی؟
#یا_علی_اصغر 💔😭
گفت آیا یاوری مانده است تا یاری کند؟
با گلوی خشک طفلی گفت آری مانده است
دست و پازد در دل گهواره سرداری غیور
یعنیای سالار عاشق ها ،سواری مانده است