گوش کن!اینجا دلِ هر سنگ، میگوید: رضا(ع)
سینهی نقّاره با آهنگ میگوید: رضا(ع)
عشق میگوید رضا و نور میگوید رضا(ع)
مشهد از نزدیک و قم از دور میگوید رضا(ع)
به زنده بودن من، نام زندگی مگذار
که این غریب فقط رنجِ زندگانی بُرد
چه زود پیر شدیم و چه دیر فهمیدیم
که عشق هرچه ز ما بُرد، ناگهانی بُرد ...!
شراب تازه چه داند ز کهنه کاری ما
چه نسبت است گهر را به آبداری ما
مرا به بستن در ناامید نتوان کرد
شود ز قفل فزون تر امیدواری ما
آنجا که اشک پای غمت پا گرفت و بعد…
بغضی میان سینه من جا گرفت و بعد…
وقتی که ذوالجناح بدون تو بازگشت
این دخترت بهانه بابا گرفت و بعد …
ابری سیاه بر سر راهم نشسته بود
ابری که روی صورت من را گرفت و بعد
انگار صدای مادری دلخسته می رسید
آری صدای گریه ی زهرا گرفت و بعد
همراه آن صدا تمامیِّ کودکان
ذکر محمدا و خدایا گرفت و بعد
هر کس که زنده بود از اهل خیام تو
مویه کنان شد و ره صحرا گرفت و بعد
دور از نگاه علمدار لشگرت
آتش به خیمه های تو بالا گرفت و بعد
پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل
شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل
جناب مولانا، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۱۴۸
ما در این دور مست و بیخبریم
سر این دور را تو میدانی
چون به دور و تسلسل انجامد
نکته ابتر بود به ربّانی
لیک دور و تسلسل، اندر عشق
شرط هر حجتست و برهانی
زان چنین خندان و خوش ما جان شیرین میدهیم
کان ملک ما را به شهد و قند و حلوا میکشد
خویش فربه مینماییم از پی قربان عید
کان قصاب عاشقان بس خوب و زیبا میکشد