به زن گفته بود جنوب رفتی؟ زن گفته بود نه، دوباره نگاه کرده بود توی چشمهای زن و گفته بود نزدیکهای غروب، آفتاب یکی دو ساعتی مونده برسه توی خط افق دریا، لنجها کنار ساحل آروم روی آب موج میخورن، مرغهای دریایی سبک بالای دریا روی هوای گرم بالهاشون رو باز کردن و سُر میخورن توی هوا، آفتاب داره کجکی میزنه روی آب دریا، یه رنگ سبز آبی عجیبی درست شده روی آب، هیچ کجا این رنگ رو نمیبینی، کم کم خنکی داره زورش خودش رو میندازه روی سر گرما، یک حال غریبی هست، میتونی تصور کنی؟ زن چشمها را بسته بود و گفته بود: آره قلبم به تپش افتاد. مرد دست زن را گرفته بود و گفته بود: تو دقیقاً به زیبایی همین تصویر هستی.
✍️ #از_میان_همینطوری_های_روزانه
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
سالها میگذرد از وقتی که بارش برف برای من پر سر و صدا بود.
صدای رادیوی بابا، هفت صبح که اعلام میکرد مدرسهها تعطیل شده.
فریاد بابا که با عصا، پیرژامه و پالتو قهوهای میایستاد وسط حیاط و به برف پاروکنهایی که فرستاده بود بالای پشت بام دستور میداد که برفها را بریزند کدام سمت حیاط.
من سالهاست که اگر نروم جلوی پنجره و پرده ضخیم را کنار نزنم حتی نمیفهمم برف آمده و نشسته روی شاخهها، آسفالت، سقف ماشینها.
مچاله میشوم زیر پتو به حالت جنینی و با خودم فکر میکنم که چطور اینبار، برای بار هزارم در این ده سال تنهایی، ذوق ذوق استخوانهام را از هجوم بیرحمانهی حس آغوشی که نیست، نبوده هیچوقت؛ تاب بیاورم.
آغوش یک مرد که من هیچ وقت زنی نبودم با ادعای بینیازی از این آغوش.
و حتی اگر میتوانستم ادعا کنم به بینیازی؛ چیزی توی دو دوی مردمکهام، بیقراری و چنگ شدن و در هم گره شدن انگشتهام لوم داده.
من سالهاست اینجور وقتها، وقتهایی که سرما تیر کشیده به استخوانم تنها کاری که کردهام فرو دادن یک قرص آلپرازولام بوده که این درهم مچاله شدن استخوان و انقباض عضلات را شل کند تا بخوابم.
خواب... تا بیرحمی این سرمای استخوان سوز را نفهمم. تا حسرت سالیان را از خود برانم. تا بروم توی دنیای بیخبری، بیرگی حتی...
پتو را کشیدهام روی سرم و در تاریکی و منگی رفتهام توی عالمی که به هیچ ورم نبوده آن بیرون چه خبر است، چه خبر میتوانست باشد و نیست.
و در این هپروت توانستهام به این فکر نکنم که طناب پوسیده جوانی، دلخوشی، صبر و انتظارم به مویی بند است.
یکبار بنده خدایی گفت: تو آدم خیلی تنهایی هستی
و من این روزها سعی میکنم این تنهایی عمیق درونی را بفهمم... این غریبگی و بیپناهی توی هر جمعی را؛
حتی جمع دونفرهای که میبایست داشته باشم و ندارم.
و انگار که دارم میرسم به اینکه حتی اگر داشته باشم باز تنهایم... به قدمت این چهل و سه سال.
واقعیت این است که من متعلق به هیچ جا و هیچ آغوشی نبودهام، نخواهم بود هیچوقت حتی اگر از سرما یخ بزنم.
من همیشه بعد از جمعها، آدمها، سفرها، عشقها و گندهام برگشتهام به مخفیگاه رنجهام، به بیپناهی ریشهدارم، به غربت لاکردارم زیر پتو!
✍️ #پریسا_زابلی_پور
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
رطب میچینم از لبهای تابستانیات تا صبح
اگر دستم رسد یک شب به نخلستان موهایت!
✍️ #حسین_مؤدب
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
از من میپرسد: "تو به چه امیدی زندگی میکنی؟"
به او میگویم: "به امید رسیدن روز چهارشنبه"
میپرسد: "بعدش چی؟"
بعدش پنجشنبه است و بعدش جمعه و زندگی ادامه دارد. همین که منتظرم، همین که زمان تبدیل به لحظه های بعدی شده ــ فردا، پس فردا، پسین فردا، هفته آینده ــ برایم کافی است.
به دختر همسایه میگویم که میتوانیم با هم سفر کنیم، به شرق دور، به خاورمیانه، به آفریقا، به تهران و اصفهان. میتوانیم مریض شویم. اسهال بگیریم. خوب شویم. (وای!) چه میدانم، هزار کار هست که میشود کرد، یا نکرد. نگاهم میکند و برای یک آن، ته چشم هایش خمار میشود. ته چشم هایش خواب میبیند. فراموش کرده که چیزی به اسم فردا وجود دارد و امروز آخر دنیا نیست...!
✍️ # گلی_ترقی
📚 برشی از کتاب #دو_دنیا
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
از درد ترک خورده و از زخم کبودیم
کوهیم و تماشاگر رقصیدن رودیم
او می رود و هر قدمش لاله و نسرین
ما سنگ تر از قبل همانیم که بودیم
ما شهرتمان بسته به این است بسوزیم
با داغ عزیزیم که خاکستر عودیم
تن رعشه گرفتیم که با غیر نشسته ست
از غیرتمان بود، نوشتند حسودیم
جو گندمی از داغ غمش تار به تاریم
در حسرت پیراهن او پود به پودیم
پیگیر پریشانی ما دیر به دیر است
دلتنگ به یک خنده ی او زود به زودیم
بر سقف اگر رستن قندیل فراز است
ما نیز همانیم، فرازیم و فرودیم
یک روز میاید و بماند که چه دیر است
روزی که نفهمد که چه گفتیم و که بودیم
بعد از تو اگر هم کسی آمد به سراغم
آمد ببرد آنچه ز تو تازه سرودیم
✍️ #حامد_عسکری
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
Rozbeh BemaniRoozbeh Bemani _ Khodam Khastam.mp3
زمان:
حجم:
20.7M
🔹 #خودم_خواستم
🔸 #روزبه_بمانی
┄┅═✼✵𑁍✵✼═┅┄
شاید
عشق همین باشد...
که من دلتنگوار و دلتنگوار...
تنها به دوست داشتنت...
اکتفا کنم...
✍️ #لیلا_مقربی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
11.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹 نام اثر #در_امتداد_آمدنت
✍️ شاعر و صدا خوانی #علیرضا_ناظمی
📀 تنظیم #آرتا_رحیمی
🕊 ارائه شده در کانال #شعرنوش
بادی وزید و روسری ات را کنار زد
چشمم قدم به ساحل دریاکنار زد
در امتداد آمدنت دیدگان من
زخمه به گیسوان خیالی تار زد
خندیدی ونگاه من از بیکرانه ها
چشمک به دلبرانگی از انتظار زد
با هر نگاه نافذ تو صف به صف ببین
آن تیغ ابروان تو چندین شکار زد
پیچیده بود عطر تنت سمت باورم
تا نافه ی حضور تو در کوچه جار زد
از انتهای روشن اندیشه آمدی
بادی وزید و طعنه به زیبا کنار زد
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
🔹 نام اثر #غمنامه_ی_رقیه_سلام_الله_علیها
🔸 کاری از گروه گویندگی #آواز_قو
✍️ شاعر #میثم_سازگار
🎤 مداحی #استاد_عینی_فرد ؛ #جواد_مقدم
📀 تنظیم #آرتا_رحیمی
🕊 ارائه شده در کانال #شعرنوش
✍️ نویسندگان:
▫️ #مائده_کلهر
▫️ #آیلا_پارسا
▫️ #پسر_مقدس
🎙 گویندگان به ترتیب اجرا:
▫️ #اعظم_کیانی_نیا
▫️ #زینت_بیکی_نژاد
▫️ #زهرا_مسعودی
▫️ #زهرا_ابراهیم_خانی
▫️ #فاطمه_حتم_خانی
🎧 با هم بشنویم 👇👇
🌼 @shernosh
هدایت شده از شعرنوش
Avaze GouAvaze Gou _ GhamNameye Roghaye.mp3
زمان:
حجم:
10.7M
🔹 نام اثر #غمنامه_ی_رقیه_سلام_الله_علیها
🔸 کاری از گروه گویندگی #آواز_قو
✍️ شاعر #میثم_سازگار
🎤 مداحی #استاد_عینی_فرد ؛ #جواد_مقدم
📀 تنظیم #آرتا_رحیمی
🕊 ارائه شده در کانال #شعرنوش
✍️ نویسندگان:
▫️ #مائده_کلهر
▫️ #آیلا_پارسا
▫️ #پسر_مقدس
🎙 گویندگان به ترتیب اجرا:
▫️ #اعظم_کیانی_نیا
▫️ #زینت_بیکی_نژاد
▫️ #زهرا_مسعودی
▫️ #زهرا_ابراهیم_خانی
▫️ #فاطمه_حتم_خانی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
گفتم: زنان به عشق محتاجند ؟
گفت: عشق به زنان محتاج است.
گفتم: زنان به نور محتاجند؟
گفت: گیاهان تمام شان به نور محتاجند .
گفتم: زنان گیاهند؟
گفت: روینده و بخشنده
و بر زمستانهای طولانی فاتحند،
گیاهند.
گفت: زن زخمی رنج است،
و مداوای رنج است،
و پایان رنج است،
گفتم: زنان بی نیازند نه؟
گفت: نه،
زن نیاز و بینیازی است در هم تنیده.
گفتم: برای همین است که
اینهمه تنهاییم؟
گفت: برای همین است که
اینهمه تنهاییم.
و بعد
مرا
بوسید .
✍️ #حمید_سلیمی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
یک روز میآیی که من دیگر دچارت نیستم
از صبر لبریزم ولی چشم انتظارت نیستم
یک روز میآیی که من نه عقل دارم نه جنون
نه شک به چیزی نه یقین، مست و خمارت نیستم
شبزنده داری میکنی تا صبح زاری میکنی
تو بیقراری میکنی، من بیقرارت نیستم
پاییز تو سر میرسد قدری زمستانی و بعد
گل میدهی، نو میشوی، من در بهارت نیستم
زنگارها را شستهام دور از کدورتهای دور
آیینهای رو به توام، اما کنارت نیستم
دور دلم دیوار نیست، انکار من دشوار نیست
اصلا منی در کار نیست، امن ام حصارت نیست
✍️ #افشین_یداللهی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh