eitaa logo
شعرنوش
179 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
147 ویدیو
28 فایل
جرعه به جرعه می‌دهم شعر به نوشِ دلبرم دل که نکرد اثر به او شعر مگر اثر کند #حضرت_حافظ کانال ادبی_فرهنگی با فعالیت در حوزه‌ی: #گویندگی #شعر #نویسندگی راه ارتباطی با مدیر جهت شرکت در کلاس ها 🆔 @Arta_Rahimi
مشاهده در ایتا
دانلود
Amin HabibiAmin Habibi _ Khoobe Ke Hasti.mp3
زمان: حجم: 11.2M
🔹 🔸 ┄┅═✼✵𑁍✵✼═┅┄ به تو فکر می‌کنم و تو همیشه در عجیب ترین زمان و غریب ترین مکان ها در قلب منی چه احساسی زیبایی است که ناگهان با فکر زیبای تو غافلگیر شوم ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
مردی که روی ریل چشمانش را با دست گرفت از چه چیز ترسیده بود؟ زنی که خود را با موهایش دار زد به چه چیز فکر می کرد که روسریش را برای دخترش کنار گذاشت؟ . . از فکر کردن میترسم از این فکر که کوچ، مرگ پرستوهاست در فاصله ی سرمایی نزدیک و گرمایی دور گرمایی نزدیک و سرمایی دور. . . تکانم بده حتی با مصیبتی کوچک قبل از اینکه با خیره شدن به تابلوی دریا غرق شوم فقرات گربه ی له شده راننده ای را می پراند قبل از آنکه با خیره شدن به چشمان زنی زیبا در خواب به دره سقوط کند . . ما برادران رضاعی یکدیگریم که جزام پستان مادرمان را مکید مادری که روسریش را برای دخترش کنار گذاشت برای خواهرمان که هر روز در ایستگاه می نشیند تا خون پاشیده روی قطارها را پاک کند و ما فقط مرگ را به ارث بردیم در فاصله ی زمستانی نزدیک و تابستانی دور تابستانی نزدیک و زمستانی دور همه چیز بیهوده بود تقلای اعدامی که می خواست طوری جان بکند تا لااقل دمپایی هایش را نگه دارد تلاش گوزن که به تصویر خودش پناه برده بود وقتی تمساح از تنهایی میان شاخهایش بیرون پرید . . چه کسی می داند آخرین تصویر در چشمان باز جنازه چیست؟ در هر قبر دو نفر دفن می شوند مثلا من با زنی که از سالها پیش در چشمانم جا مانده است تو با زنی که از سالها پیش در چشمانت جا مانده است اعدامی با مادرش میان جمعیت و گوزن با تنهاییش همه چیز بیهوده بود دمپایی روی زمین زیر قطره های ادرار چشمهای گوزن در مدفوع تمساح قبرهای دو نفره ما بیهوده بودیم ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
دیوانگی زین بیشتر؟ زین بیشتر، دیوانه جان با ما سر دیوانگی داری اگر دیوانه جان در اولین دیدار هم بوی جنون آمد ز تو وقتی نشستی اندکی نزدیک تر دیوانه جان چون می نشستی پیش من، گفتم که اینک خویش من ای آشنا در چشم من با یک نظر دیوانه جان ما وصل را با واژه هایی تازه معنا می کنیم روزی بیامیزیم اگر با یکدگر دیوانه جان تا چاربند عقل را ویران کنی اینگونه شو دیوانه خود، دیوانه دل، دیوانه سر، دیوانه جان ای حاصل ضرب جنون در جانِ جانِ جانِ من دیوانه در دیوانگی، دیوانه در دیوانه جان هم عشق از آنسوی دگر سوی جنونت می کشد گیرم که عاقل هم شدی زین رهگذر دیوانه جان یا عقل را نابود کن یا با جنون خود بمیر در عشق هم یا با سپر یا بر سپر دیوانه جان ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
اینجا مجازی ست و راحت‌ترین کار، ادعا کردن و دوست داشتن است !!!ا مبادا کودک ساده و خوش‌باور درونت را در هزارتوی آن رها کنی. اینجا مجازی‌ست، مبادا حقیقی دل ببازی و حقیقی اعتماد کنی و حقیقی بشکنی! اینجا مجازی‌ست، سایه‌‌ی اغراق‌آمیزی‌ست از حقیقت. به قدر نیاز از آن بهره بگیر اما برای دیدن واقعیت، سرت را بلند کن. که گاهی سایه‌ها از چیزی که در واقعیت وجود دارد، جامع‌تر و بزرگتر به‌نظر می‌رسند. تو در این فضا، با سایه‌ی آدم‌ها مواجهی، با کلیت‌های اغراق‌آمیزی خالی از جزئیات. با آدم‌های غریبه‌ای که گاهی بزرگتر از چیزی که هستند به نظر می‌رسند. ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
نوشت: - چه رنگی دوست داری راستی؟! خواستم بنویسم آبی ولی یاد پیراهنای خاکستری و طوسیش افتادم که خیلی بهش میان، فکرم رفت پیش قهوه‌ای خوش رنگِ چشماش، شبِ موهاش، دل آبیِ دریاش، سبزی لبخندش، عسل شیرین لباش، طعم پرتقالی صداش، یک رنگیش، حجب و حیاش... با تردید نوشتم: + نمی‌دونم! شکلک تعجب فرستاد - مگه می‌شه؟! نوشتم ولی نفرستادم « اگه دلبر تو باشی، آره دورت بگردم... اینم می‌شه! » ✍️ 📚 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
Daal Band Daal Band _ Ham Avaz.mp3
زمان: حجم: 13.2M
🔹 🔸 ┄┅═✼✵𑁍✵✼═┅┄ یک شب وقتی شهر خوابید و ماه کامل مست شد سیب گلوت را می بوسم و از شرّ بهشت خلاص می شوم... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
چگونه بی‌منی و شانه می‌زنی مو را؟ خمار می‌کنی از سرمه چشم جادو را به اشتیاق کدامین قرار می‌ریزی به رود آینه‌ها آبشار گیسو را؟ دوباره مست قدم می‌زنی و می‌گیری به دست‌های ظریفت کدام بازو را؟ مجاب می‌کنی از فرط دل‌سپردگی‌ات کدام گوشه‌ی پنهان لبان ترسو را؟ کجاست گرمی آغوش بی‌من‌ات که چنین گرفته‌ام به بغل در غمت دو زانو را؟ غریب ماندم و بی‌آسمان ندانستی فضای تنگِ قفس می‌کُشد پرستو را؟ پس از تو خیره به چشمی شدن حرامم باد چگونه بی منی و بوسه می‌دهی او را؟ ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
و دست های تو از تو خالی بود و دست های تو از زیبایی می هراسید و دست های تو می دانست زیبایی چقدر ترسناک است و دست های تو زیبایی را پس میزد یکشنبه بود که فالگیرهای توپخانه نام مرا در دست هایت دیده بودند و چشم های تو از پشت شیشه های زرد و سبز نگاهم کرده بودند و نیم رخم را در آینه کاری های سقف مکرر شده بود یکشنبه بود که باران می امد و تو ترسیده بودی که نامم از دست هایت شسته شود دست هات در جیب هایت مشت شد مرا میان کف دستت می فشردی و چشم هات میان توپخانه مرا از میان زنان سیاه پوش جدا کرده بود یکشنبه بود نامم را صدا که میزدی شیشه های زرد و سبز می لرزیدند و کسی در گوش هایم می گفت تو زمستانی هستی سرد، یکشنبه بود در آیینه های کوچک سقف نیم رخت مکرر می شد و فالگیرهای توپخانه نامم را در دست هایت دیده بودند باران می بارید تو را از من می شست تو از من می رفتی و زیبایی را پس میزدی دست های من از من خالی می شدند و من زمستانی میشدم، سرد... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
روزم شب تار است و شبم قهوه و خودکار هی میکشمت آه تـو را بر در و دیــوار دل پـای برهنه ست بـه دنبال خیالت صحرای جنون است و تب عشق سزاوار عاشق شدنم اوج جوانی شد و خامی از خانه شدم طرد، من و این غم بسیار یک نیمه ی من غم شد و یک نیمه ی امید یک نیمه رهـا از غـم ویک نیمه گـرفتار سرگرم خودم می شدم، این عشق کجا بود این عشق چه دردیست که شد بر سرم آوار در کوچه ی ما سرو شدی پای تو هر بار هر پنجره لبخند به لب لحظه ی دیدار ای کاش شبی خـواب ببینم کـه رسیدی بـا تــو بـنشینم نشود صبح پـدیـدار ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
هر وقت سینه‌ام سوخت و صورتم گُر گرفت، فهمیدم وقت نوشتن است. هر وقت پنجره‌ی اتاقم، همان ابعاد فلزیِ ساده‌یِ بدقواره بود فهمیدم وقت نوشتن است. هر وقت از شنبه تا پنج‌شنبه، غمبادِ طولانیِ جمعه بود، فهمیدم وقت نوشتن است. هر وقت با چشمانِ بسته تاریک بودم و با چشمان باز، تاریک‌تر، فهمیدم وقت نوشتن است. هر وقت از لیوان چای، دود سکوت بیرون می‌زد، فهمیدم وقت نوشتن است. هر وقت یقین کردم که تو را از من، تو را از خودت، و تو را از ما دور کرده‌اند، فهمیدم وقت نوشتن است. هر وقت غیر از خودکار آبی مأیوس، چیزی در کیف روزمرگی‌ام نبود، فهمیدم وقت نوشتن است. هر وقت تو به جای من، در سرم زندگی می‌کردی، فهمیدم وقت نوشتن است. ای همه‌ی نوشته‌ی من! ای همه‌ی نوشته‌های من! همیشه وقت نوشتن است. و این نوشتن‌ها، بیابان‌گرد تشنه‌ای ست که جای آب، فریاد می‌زند: در این روزگار مبارزه با دست خالی و بی‌مرز دوستم داشته باش. من از نوشتن خسته شده‌ام. یک‌بار تو مرا بنویس. ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
حالا تنها ما دو‌ نفر در ایستگاه مانده‌بودیم. چمدانم را هل دادم زیر نیمکت، تکیه دادم به دیوار سرد. سرما دوید روی پوست کمرم. نگاهم روی ریل‌ها مانده‌بود. مرد آن‌سو داشت سیگار می‌کشید. مه داشت ساختمان قدیمی ایستگاه کوچک را پنهان می‌کرد. مرد سیگار به دست کنارم ایستاد. گفت قطار باید می‌رسید تا حالا. نگاهش کردم و سری تکان دادم. دوباره رفت لب سکو ایستاد. نگهبان پیر ایستگاه آمد نزدیکش و چیزی گفت. نشنیدم. بعد آمد طرف من. باز به مرد نگاه کردم که حالا کلاه کاپشن را کشیده‌بود روی سرش. پیرمرد نگهبان ایستاد کنارم: شمام اومدی خودکشی کنی؟ واسه ما مسؤولیت داره. جواب ندادم. نشست کنارم. پرسیدم قطار بعدی کی میاد؟ معلوم نمی‌کنه، حساب کتاب که نداره. بعد چشمش به چمدانم خورد. هان، چمدون داری، پس فقط اومدی تماشا. صدای قطار نزدیک می‌شد، مه ایستگاه را گرفته‌بود. گفت پاشو برو بهش بگو نکنه. بگو یه چمدان از دیروز جا مونده تو دفتر، میدم بهش، بره پی زندگیش. قطار داشت می‌رسید. گفتم مال من بود. گفت چی؟ گفتم چمدونی که دیروز جا موند. چشمانش را بست و مثل من تکیه داد. ایستادم کنار مرد. قطار داشت می‌رسید. پرسید می‌ترسی؟ گفتم بار اولته؟ کمرنگ خندید. قطار رسید. دوتایی ایستادیم لب لب سکو، داد کشیدیم تا قطار رد شد. بعد به هم نگاه کردیم و زدیم زیر خنده. برگشتم خیال نگهبان را راحت کنم، نبود. کفش‌هایش لب سکو مانده‌بود و یک شتک بزرگ خون روی دیواره‌ی سکو. چمدانم وسط ریل افتاده‌بود، تکه‌تکه. مرد دو‌تا سیگار روشن کرد. یکی را داد به من. گفتم کاش تا قطار بعدی میاد مه تموم بشه. چیزی نگفت. پک عمیقی زد و دود از جای گلوله‌های روی شکمش بیرون زد. صدای قطار از دور می‌آمد. اما پیدا نبود نزدیک می‌شود یا دور. ✍️ 📚 ▫️ تقدیم به عباس معروفی بزرگ. 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
Rozbeh BemaniRoozbeh Bemani _ Shelik.mp3
زمان: حجم: 13.8M
🔹 🔸 ┄┅═✼✵𑁍✵✼═┅┄ و سرانجام از قصه های شکارچیان چیزی نمی ماند جز یک مرغابی مرده بر پیشخوان رنج آور است اما چیز مهمی نیست بگذار هرچه دوست دارند تعریف کنند خوب یا بد داستان ها باید ساخته شوند اما فراموش نکن تو باید مثل انسان زندگی کنی جهان جای عجیبی ست اینجا هرکس می کند خودش کشته می شود. ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh