eitaa logo
شعرنوش
179 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
147 ویدیو
28 فایل
جرعه به جرعه می‌دهم شعر به نوشِ دلبرم دل که نکرد اثر به او شعر مگر اثر کند #حضرت_حافظ کانال ادبی_فرهنگی با فعالیت در حوزه‌ی: #گویندگی #شعر #نویسندگی راه ارتباطی با مدیر جهت شرکت در کلاس ها 🆔 @Arta_Rahimi
مشاهده در ایتا
دانلود
حالا تنها ما دو‌ نفر در ایستگاه مانده‌بودیم. چمدانم را هل دادم زیر نیمکت، تکیه دادم به دیوار سرد. سرما دوید روی پوست کمرم. نگاهم روی ریل‌ها مانده‌بود. مرد آن‌سو داشت سیگار می‌کشید. مه داشت ساختمان قدیمی ایستگاه کوچک را پنهان می‌کرد. مرد سیگار به دست کنارم ایستاد. گفت قطار باید می‌رسید تا حالا. نگاهش کردم و سری تکان دادم. دوباره رفت لب سکو ایستاد. نگهبان پیر ایستگاه آمد نزدیکش و چیزی گفت. نشنیدم. بعد آمد طرف من. باز به مرد نگاه کردم که حالا کلاه کاپشن را کشیده‌بود روی سرش. پیرمرد نگهبان ایستاد کنارم: شمام اومدی خودکشی کنی؟ واسه ما مسؤولیت داره. جواب ندادم. نشست کنارم. پرسیدم قطار بعدی کی میاد؟ معلوم نمی‌کنه، حساب کتاب که نداره. بعد چشمش به چمدانم خورد. هان، چمدون داری، پس فقط اومدی تماشا. صدای قطار نزدیک می‌شد، مه ایستگاه را گرفته‌بود. گفت پاشو برو بهش بگو نکنه. بگو یه چمدان از دیروز جا مونده تو دفتر، میدم بهش، بره پی زندگیش. قطار داشت می‌رسید. گفتم مال من بود. گفت چی؟ گفتم چمدونی که دیروز جا موند. چشمانش را بست و مثل من تکیه داد. ایستادم کنار مرد. قطار داشت می‌رسید. پرسید می‌ترسی؟ گفتم بار اولته؟ کمرنگ خندید. قطار رسید. دوتایی ایستادیم لب لب سکو، داد کشیدیم تا قطار رد شد. بعد به هم نگاه کردیم و زدیم زیر خنده. برگشتم خیال نگهبان را راحت کنم، نبود. کفش‌هایش لب سکو مانده‌بود و یک شتک بزرگ خون روی دیواره‌ی سکو. چمدانم وسط ریل افتاده‌بود، تکه‌تکه. مرد دو‌تا سیگار روشن کرد. یکی را داد به من. گفتم کاش تا قطار بعدی میاد مه تموم بشه. چیزی نگفت. پک عمیقی زد و دود از جای گلوله‌های روی شکمش بیرون زد. صدای قطار از دور می‌آمد. اما پیدا نبود نزدیک می‌شود یا دور. ✍️ 📚 ▫️ تقدیم به عباس معروفی بزرگ. 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
Rozbeh BemaniRoozbeh Bemani _ Shelik.mp3
زمان: حجم: 13.8M
🔹 🔸 ┄┅═✼✵𑁍✵✼═┅┄ و سرانجام از قصه های شکارچیان چیزی نمی ماند جز یک مرغابی مرده بر پیشخوان رنج آور است اما چیز مهمی نیست بگذار هرچه دوست دارند تعریف کنند خوب یا بد داستان ها باید ساخته شوند اما فراموش نکن تو باید مثل انسان زندگی کنی جهان جای عجیبی ست اینجا هرکس می کند خودش کشته می شود. ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
چیزهای زیادی ما را شبیه به هم می کرد.شعر،موسیقی، ماه، مهتاب، جاده در شب، شب در جاده، چال گونه ام، کمان ابرویت ،هم آغوشی با خنده، خنده از سرِ هم آغوشی، به هم رسیدن های سرخوشانه آغشته به عطر گیسو و زمزمه های عاشقانه و شیطنت های کودکانه، حتی آن نبودنهای شاعرانه بعِد با هم بودنمان، ، حرف هایی که می زدیم و آنهمه حرفهایی که نمی زدیم. يادت هست چه زیبا هر چیزی ما را به هم نزدیک می کرد؟....هر چیزی ... جز سکوت، جز آن سکوتِ رازآلود، با آن چادر سیاهش بر سرِ ماه و مهتابمان. سکوتی که شب و جاده را از ما گرفت، که جنون وار به جان شعر ما افتاد، که چون مجرمی بی رحم قتل صمیمیت را در آغوش هایمان به گردن گرفت ... سکوتی که باورهایمان را چنان به شک و تردید آلوده کرد که گریختن را ازخودمان آغاز کردیم. از خاطرم نخواهد رفت که در آخرین لحظه ها، حتی فرصتی برای یک خداحافظ یا نگاهی مهربان نداشتیم. شاید، باید بازی باد و پرده و حسرت خاموش پنجره را جدی می گرفتیم. شاید تعبیرِ ما از اعتماد، تصویری اشتباه از نپرسیدن و نگفتن و ندانستن بود. کدام حرف را، کی می زدیم، ما که چنان کودکانه بی خبر از بهایی بودیم که باید برای صداقتمان می پرداختیم؟ شاید این بازی از اول اشتباه بود و ما نمی دانستیم. شاید آن بی پروایی فریبنده که ما عشق می نامیدیم، چیزی نبود جز معصومیتِ یک آرزوی دور ... آرزوی یافتن آن نیمه دیگری که سالیان پیش در کوچه پس کوچه های بلوغ و بزرگ شدن و به جایی رسیدن، گم کرده بودیم...... کاش در آخرین دیدار هایمان از مرگ آرزوها چیزی نمی گفتیم... کاش در امتداد دردناک همان سکوت مرموز، در تاريكى شبي كه خودمان با دستهاي خودمان ساخته بوديم، به راهمان ادامه می دادیم ... خداحافظی هم لازم نبود، پیشکش لحظه های خوبِ خوبی که با هم داشتیم ... آنوقت بذرِ شرمِ هیچ شکایتی را در دلهامان نکاشته بودیم ... می رفتیم ... می رفتیم اما سبز ... سبزِ سبز ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
در نهایت به یک جایی می‌رسی که غرورت اجازه نمی‌دهد حرف بزنی، شانه بخواهی و درد دل کنی و کمک بگیری و به دنبال التیام باشی. غرور، زهر کشنده‌ای‌ست برای روان و احساسات آدم‌ها. غرور به تو می‌گوید که قوی باشی، وقتی به نهایت بی‌پناهی رسیده‌ای و لبخند بزنی، وقتی که بغض، راه گلوی تو را بسته. غرور به تو می‌گوید تو به هیچ‌کس، هیچ نیازی نداری! در حالی که بند بند وجودت از شدت تنهایی و اندوه، یخ بسته و روانت برای تعامل و ادراکی متقابل، تقلا می‌کند. در نهایت روزی، خودت را در زمستان سهمگین غرورت، تنها و بی‌پناه پیدا می‌کنی، در حالی که بغضی هزارساله روی جانت سنگینی می‌کند و تو گریستن را از یاد برده‌ای، همه را از دست داده‌ای و هر آنچه بوده را باخته‌ای. ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
همه شب سجده بر آرم که بیایی تو به‌ خوابم و در آن خواب بمیرم که تو آیی و بمانی ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
هرگز از تُو چیزی نسُروده‌اَم! تُو خودت در واژه‌ها می نشینی خودت قلم را وسوسه می کنی و مصرع و قافیه ها را بیدار میخِ نگاهت شده‌اَم چه مُراعاتِ نظیری ست کهکشانِ چشمانِ بی نظیرت چه تلمیح و تضمین‌هایی نهفته در چَشمْخَندهای نازنینت معشوقه ی قلم خانمِ شعر تُو با هر پلک زدنی ایهام و استعاره‌ای حریص می آفرینی دروغ چرا من از فروغِ توےِ چشمْ‌هات، شعرهایم را کش می رَوَم ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
یاد تو می‌وزد ولی، بی‌خبرم ز جای تو کز همه سوی می‌رسد، نکهت آشنای تو غنچه طرف فزون کند، جامه ز تن برون کند سر بکشد نسیم اگر، جرعه‌ای از هوای تو عمر منی به مختصر، چون که ز من نبود اثر زنده نمی‌شدم اگر، از دم جان‌فزای تو گرچه تو دوری از برم، همره خویش می‌برم شب همه شب به بسترم، یاد تو را، به جای تو! با تو به اوج می‌رسد، معنی دوست داشتن سوی کمال می‌رود، عشق به اقتفای تو عشق اگر نمی‌درد، پرده‌ی حایل از خِرد عقل چگونه می‌برد پی به لطیفه‌های تو؟ خواجه که وام می‌دهد، لطف تمام می‌دهد حسن ختام می‌دهد، شعر مرا برای تو: «خاک درت بهشت من، مهر رُخت سرشت من عشق تو سرنوشت من، راحت من رضای تو» ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
Dariush EghbaliDariush Eghbali _ Sarabe Rade Paye To.mp3
زمان: حجم: 10.3M
🔹 🔸 ┄┅═✼✵𑁍✵✼═┅┄ تا ﺁﺧﺮ ﻋﻤﺮ ﺩﺭﮔﻴﺮ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺑﻮﺩ… ﻭ ﺗﻈﺎﻫﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﻧﻴﺴﺘﯽ.. ﻣﻦ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﺑﻪ ﮐﺠﺎﯼ قلبت ﺷﻠﻴﮏ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ.. ﺗﻮ ﺩﻳﮕﺮ ﺧﻮﺏ ﻧﺨﻮﺍﻫﯽ شد! ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
▫️ معرفی هنرمند: [ ] متولد: 30 نوامبر1825 _ شهر «لا روشل» وفات: 19 اوت 1905 _ شهر «لا روشل» از نقاشان آکادمیک فرانسه که به عنوان يک استاد دانشگاهی نقاشی، دوران کاری موفق بلند مدتی را سپری کرد و تابلوهای نقاشی وی تا ۵۰ سال در نمايشگاه های نقاشی پاريس در معرض نمايش بودند. نقاشی های وی در سبک عموماً به سبک مذهبی، بصورت ترکيبی از موضوعات مختلف بوده که به طرز زيبايی از لحاظ تزيين در نقاشی کشيده شده اند و نقاشی‌های برجسته اش بیشتر بدن زنانه را به رخ می‌کشد. وی در دوران زندگی اش در ایالات متحده و فرانسه نقاش محبوبی بود و تابلو‌هایش به قیمت بالایی فروخته می‌شد. در سال ۱۸۵۰ با بورسیه وارد کالج شد و پیرو سبک بود. وی از پذيرفتن حق وروديه از بازديد کنندگان نمايشگاه هايش امتناع می کرد، زيرا که معتقد بود نقاشی های وی چيزی بيش از آثار ساده و ناتمام نمی باشند. از زيبا ترين آثار وی می توان به تابلوی معروف «آوای فرشتگان» اشاره کرد. اگر چه در آستانه قرن بیستم در گمنامی به سر می‌برد که شاید به خاطر مخالفت سر سختانه اش با نقاشان بود، ولی به تازگی ارزش کارهای وی روشن شده ‌است. یکی از برترین هنرمندان جهان در زمان خود بود و در طول زندگی اش ۸۲۶ اثر نقاشی کشید. دو بار ازدواج کرد و همسر دومش «الیزابت جین گاردنر» از شاگران خودش بود. او همچنین از نفوذ خود برای تأسیس چند مؤسسه ی هنر فرانسوی برای بانوان استفاده کرد. 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh