eitaa logo
شعرنوش
179 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
147 ویدیو
28 فایل
جرعه به جرعه می‌دهم شعر به نوشِ دلبرم دل که نکرد اثر به او شعر مگر اثر کند #حضرت_حافظ کانال ادبی_فرهنگی با فعالیت در حوزه‌ی: #گویندگی #شعر #نویسندگی راه ارتباطی با مدیر جهت شرکت در کلاس ها 🆔 @Arta_Rahimi
مشاهده در ایتا
دانلود
مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزنِ آواز من است عشقی که گرم و شدید است زود می سوزد و خاموش می شود. من سرمایِ تو را نمی خواهم و نه ضعف یا گستاخی ات را عشقی که دیر بپاید ، شتابی ندارد گویی که برای همه ی عمر وقت دارد . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزنِ آوازِ من است اگر مرا بسیار دوست بداری شاید حس تو صادقانه نباشد کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد من به کم هم قانعم و اگر عشق تو اندک اما صادقانه باشد من راضی ام دوستی پایدارتر،از هرچیزی بالاتر است. مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش. ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
🔹 دختری با یک گل سرخ... ▫️ جان بلانکارد از روی نیمکت برخاست، لباس ارتشی‌اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می‌گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می‌گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می‌شناخت؛ دختری با یک گل سرخ. از سیزده ماه پیش دلبستگی‌اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی در فلوریدا، با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود، امّا نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت‌هایی با مداد، که در حاشیه صفحات آن به چشم می‌خورد. دست‌خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون‌بین و باطنی ژرف داشت. ▫️در صفحه اول او توانست نام صاحب کتاب را بیابد: «دوشیزه هالیس می نل» با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. برای او نامه‌ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه‌نگاری با او بپردازد. روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول یک سال و یک ماه پس از آن، آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه‌نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه‌ای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می‌افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. جان درخواست عکس کرد ولی با مخالفت هالیس روبه‌رو شد. به نظر هالیس اگر جان قلباً به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری‌اش نمی‌توانست برای او چندان با اهمیت باشد. ولی سرانجام روز بازگشت جان فرا رسید. آنها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند: «هفت بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک» ▫️ هالیس نوشته بود: «تو مرا خواهی شناخت از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت.» بنابراین رأس ساعت هفت، جان به دنبال دختری می‌گشت که قلبش را سخت دوست می‌داشت اما چهره‌اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان خود جان بشنوید: 🔸 زن جوانی داشت به سمت من می‌آمد، بلند قامت و خوش اندام، موهای طلایی‌اش در حلقه‌های زیبا کنار گوش‌های ظریفش جمع شده بود، چشمان آبی رنگش به رنگ آبی گل‌ها بود و در لباس سبز روشنش، به بهاری می‌مانست که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او قدم برداشتم، کاملاً بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد. اندکی به او نزدیک شدم. لب‌هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد، امّا به آهستگی گفت: «ممکن است اجازه دهید عبور کنم؟» بی‌اختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم و در این حال میس هالیس را دیدم. تقریباً پشت سر آن دختر ایستاده بود. زنی حدوداً 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود. اندکی چاق بود و مچ پای نسبتاً کلفتش توی کفش‌های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور می‌شد، من احساس کردم که بر سر یک دو راهی قرار گرفته‌ام. از طرفی شوق و تمنّایی عجیب مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا می‌خواند و از سویی علاقه‌ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنای واقعی کلمه مسحور کرده بود، به ماندن دعوتم می‌کرد. او آن جا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده‌اش که بسیار آرام و موقر به نظر می‌رسید و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می‌درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می‌آمد. از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود. اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش حتّی از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبهایی که می‌توانستم همیشه به آن افتخار کنم. به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم. با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تأثری که در کلامم بود متحیر شدم: «من جان بلانکارد هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید. از ملاقات شما بسیار خوشحالم. ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟» ▫️ چهره ی آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت: «من اصلاً متوجه نمی‌شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت که اگر شما مرا به شام دعوت کردید، باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست. او گفت که این فقط یک امتحان است. » 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
خوش آن که سکه ی خورشید را دو پاره کنی سپس دو نیمه ی آن را،دو گوشواره کنی خوش آن که از سر شاخ فصول بر چینی بهار را و گل دامن بهاره کنی تو مثل عشق لطیفی،سَـزَد که خوابت را ز شعر بستر و از نغمه گاهواره کنی شبی برابر آیینه،پاک عریان شو ! که بهت خود، همه در چشم من، نظاره کنی! دو آفتاب و دو گل، از بلوز،خواهد زد اگر تو چاک گریبان ز شور پاره کنی زنده به راه تو طاق از کمان رنگینش، فلک،به گوشه ی ابرو اگر اشاره کنی کویر بودم و بارانی از تو،باغم کرد بهار می شوم ار بارشی دوباره کنی بکن که از همه خوبان تو در خوری تنها، که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنی... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
انگار قبل از آمدنت... تو را دوست داشتم! انگار تو را در جایی و در جهانی دیگر دیده بودم ... انگار همه ی آن چیزهایی را که دوست داشتم را می دانستی و همه ی آنها را در تو می دیدم.. انگار تمام رویاهایم تکه تکه بهم چسبیده بود و آرزویی را که در دلم داشتم... با حضور تو برآورده شد! همه چیز قبل از آمدنت شروع شده بود دوست داشتنت بهانه بود! من از قبل عاشقت بودم... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
باتو خوشبخت ترین آدمِ این قافله ام گم نشو، دور نشو، بی تو جهانم خالیست بی تودنیای من از درد، به هم می پیچد بی توسهم من از این حادثه، بی اقبالیست... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌عصر بارانی ویک آینه تنهایی پنجره ی پراز دلتنگی یک کوچه لبریز از نبودنها و یک من که از فرط پریشانی واژه ها را چنگ میزند درد از دردهای این دل بیمار می نالد درمان این دل تنگ شعر نیست فقط کمی از تو بسیاری از همه چیز است! کاش برگردی و اندکی از خودت را برای من بگذاری .... ✍️ 📚 برگی از دفتر کاهی 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
براتون اتفاق افتاده کسی رو به یه اسم خاص صدا بزنید ؟!مثلا یک واژه باشه که فقط مخصوص خودش باشه ؟! شبیه من .. بهش می گفتم «عزیزِ قلبم !» .خیلی درد داره هااا ! خیلی ها عزیزن ! عزیزِ دل ! عزیزِ جون ! اما اون فرق داشت ! نه که بقیه عزیز نباشن نه ! اون خواستنش خاص بود ! بودنش خاص تر ! می دونست توی دنیا به تنها کسی که می تونم بگم «عزیزِ قلبم » خودش و لا غیر ! برای همین هوا برش داشت ! شبیه تمام قصه هایی که وقتی معشوق می فهمه عاشقشی ، دامن بر می چینه و چشم می بنده و قلبش میشه یه تیکه سنگ (البته اون قلبش چوبی بود از قبل تر ها پیش از ظهور من حتی ،خودش بهم گفته بود ! ) _پس شد چوب تر !! مغرور تر !! و وقتی شنیدم رفتنش شده طنابِ دارِ دور گردنم اصلا تعجب نکردم !!! «عزیزِ قلبم !» چقدر دلم برای گفتن این ترکیب لک زده ! چقدر دلم تنگ شده که بگم تا بشنوه ! همینقدر خراب و داغون که فکر می کنید ! رفتن ها به این راحتی ها تموم نمی شن ! همیشه یک کلمه ، یک بیت شعر ، یک آهنگ ، یک عطر ، یک جای دنج ، یک نگاه مشابه آدم رو پرت می کنه به عمیق ترین سیاه چال خاطرات ! شیرین و تلخم نداره ! آدم دلش می خواد فقط برگرده به دلخواهش ! همین . ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
یک نفـر از دور می‌خواند ،صــدایش آشناست مثل من او هم از این دنیای آدم‌ها جداست یک نفـــر از دور می‌خــواند من او را دیـــده‌ام او درون چشمهــایش‌، وسعتـی بی‌انتهاست آنقدر پاک است احساسش که حتی میشود از نگاه او بپــرسی، خــانــه‌ی باران کجاست... در نفسها، در صدایش، عشـق معنا میشود او که دستان نجیبش، معبـد پروانه‌هاست گر چه می‌خنــدد که رنگی نــو بگیــرد زنــدگی پشت هر لبخند تلخش گریه‌های بی‌صداست ای تــو مثــل من اسیــر ســردی ایــن روزهـا دست گرمت را به من بسپار، فردا مال ماست ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
قادر نیستم با کلمات بیان کنم‌ حسرتی که در من است، در کلمات نمی‌گنجد. اما در خالیِ آغوشِ گشوده‌ام در جریانِ خونِ رگ‌هایِ بازوان‌ام در هر ضربان قلب من تو طنین‌انداز میشوی عبور میکنی دوباره به من بازمیگردی و تا ابد می‌مانی. تو از عمق وجودم، سرچشمه میگیری. اما هر نفس در سرمای وجود من یخ می‌زند منجمد میشود و به یادم می‌آورد تو همان کسی هستی که دوباره و دوباره مرا ترک‌ گفت. ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
هر شب من و مهتاب با بوسه بدرقه ات می کنیم تا خواب ! بخواب ای شُکوه هر شعر و شیدایی ! بخواب ای دلیل آفتاب و هر روشنایی ! بخواب که فردا ، زندگی با چرخشِ چشمان تو آغاز خواهد شد ... ! ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
و البته که ظاهر مهم است، هرکس گفته نیست شوخی کرده. البته که چشم و ابرو و لب و کتف و گیسوان و طرز راه رفتن و مدل لباس پوشیدن و اندازه و شیوه آرایش دلبر مهم است. البته که وقتی نگاهش میکنی، باید دلت غنج برود برای خاکسترشدن در آغوشش. اما، آیین دلبری انگار بعد از مقابله تن با تن شروع میشود. آنجا که مراعات کردن را یاد می گیریم، که خودخواهی را کنار می گذاریم، که از هم می آموزیم، که به حرمت یار اخلاق بدی را که او را می آزارد کمتر میکنیم، که یاد می گیریم بیشتر فکر کنیم و دقیق تر کلمات را انتخاب کنیم اما در عین حال اجازه داشته باشیم همیشه خودمان باشیم، آنجا که دلتنگی حریصمان نکند و حرص از مای عاشق یک موجود متوقع پرده در و هتاک نسازد، آنجا که بفهمیم حروف رابطه کمتر شده‌اند و زبان نگاه سلیس‌تر..... من فکر میکنم دوست داشتن راه میانبری است به آدم بهتری شدن. هر حس و حال و رابطه ای که خوب بودن، خوب ماندن و اصلاح شدن کاستی ها را از ما دریغ می کند، هر اسمی که دارد بی شک ربطی به دوست داشتن - و در شکل متعالیش عشق - ندارد. دلبر، یار، پیش از هرچیز کسی است که می توانی کنار او به تمامی شبیه خودت باشی، تو را با کاستی هایت می پذیرد، و می توانی درباره هر موضوع ساده ای مدتها با او حرف بزنی، بدون آن که خسته‌ات کند یا خسته اش کنی. همین. ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh