آدمهای اول صبح را دوست دارم!
همانها که با لباس گرمکن و با نان سنگکِ داغ و تازهی توی دستشان، با خستگی دلچسب بعدِ ورزش صبحگاهی، به خانه بر میگردند!
دو نفرههایی که با چشمهایِ پف کرده، از بیخوابیهای دیشبشان میگویند، آنهایی که اول صبح آنقدر انرژی دارند که ساعتها دربارهی آینده حرف میزنند، دونفر را دیدم که با لذت بستنی شکلاتی برجی لیس میزدند، آنقدر که حالشان خوب بود .....
از همه بهتر کسی بود که از کنارم گذشت تنهای تنها بود و به طرز شعف انگیز و زیبایی لب و چشم هایش با هم می خندید.. به گمانم اول صبح، از "او" که باید صبح به خیرش را شنیده بود
✍️ #فاطمه_نعمتی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
ای بیتو دلِ تنگم بازیچهی توفانها
چشمان تب آلودم باریکهی بارانها
مجنون بیابانها افسانهی مهجوریست
لیلای من اینک من: مجنون خیابانها
آویختهی دردم، آمیختهی مردم
تا گم شوم از خود، گم، در جمع پریشانها
آرام نمییارد، گویی غم من دارد
آن باد که میزارد در تنگی دالانها
با این تپش جاری تمثیل من است آری
این بارش رگباری بر شیشهی دکانها
با زمزمهای غمبار تکرار من است انگار
تنهاییِ فوّاره در خالیِ میدانها
در بسترِ مسدودم با شعرِ غمآلودم
آشفتهترین رودم در جاری انسانها
دریاب مرا ای دوست، ای دست رهاننده
تا تخته برم بیرون از ورطهی توفانها
✍️ #استاد_حسین_منزوی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
آيا كسي میتوانست بفهمد كه دوست داشتن او چه لذتی دارد و آدم را به چه ابديتی نزديك میكند؟
آدم پر میشود، جوری كه نخواهد دلش برای آدم ديگری بلرزد...
✍️ #عباس_معروفی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
هر چه کنم نمی شود، تا بروی تو از دلم ؛
از تو فرار می کنم ، باز تویی مقابلم ...
✍️ #طارق_خراسانی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
نگذارید زنانِ زیبا
ترانههای غمگین بخوانند؛
این سه درد وقتی کنار هم میایستند
بیشتر میشوند،
زن، زیبایی و ترانه...
آوازِ ترانههای غمانگیز را
بگذارید زنان زیبا بخوانند،
این سه درد
وقتی کنار هم میایستند
کامل میشوند،
زن، زیبایی و ترانه...
ای رویایی که تمام عمر آدمی را در بر گرفتهای
نکند اندوه
آن روی دیگر شادمانیست
✍️ #شکری_ارباش
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
عشق بعضی وقتها از درد دوری بهتر است
بی قرارم کرده و گفته صبوری بهتر است
توی قرآن خوانده ام ... يعقوب یادم داده است:
دلبرت وقتی کنارت نیست کوری بهتر است
نامه هایم چشمهایت را اذیت می کند
درد دل کردن برای تو حضوری بهتر است
چای دم کن... خسته ام از تلخی نسکافه ها
چای با عطر هِل و گلهای قوری بهتر است
من سرم بر شانه ات؟ يا تو سرت بر شانه ام؟
فکر کن خانم اگر باشم چه جوری بهتر است؟
✍️ #حامد_عسکری
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
ای لبت از استکان چایی ام لب سوزتر
رنگِ چشمان تو از کار خدا مرموزتر
بخت من از لخت موهای سیاهت تیره تر
پوستت از روزهای روشنم هم روزتر
آهم از طرز نگاه و حرف هایت سردتر
هرچه عشقت شعله اش کم عشق من افروزتر
مادرت می گوید از من دورباشی؟! خود بگو
من به تو عاشق ترم یا مادرت دلسوزتر؟
جمع شاگردان مرا استاد میخوانند و من
در کلاس عشق تو از بچّه نو آموزتر. . . !
✍️ #کاوه_احمدزاده
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
به تو، در نیمهشبی خنک، پیوستن. خود را بر موهای تو آویختن، در تو گم شدن، و دیگر هرگز پیدانشدن.
شبها، برهنه بر ساحل تو خفتن پس از شرابخواری در برکههای تنت، نفسکشیدن تو را تماشا کردن، و برای قامتت _نه چندان بینقص، نه چندان باشکوه اما امن_ ذکر رفع بلا خواندن زیرلب. به انتظار روز، چشمهای بستهات را تماشاکردن. برآمدن خورشید از لبخندت، و بردمیدن روز از ترقوهات، و روشنایی بوسهای کوتاه.
روز را، دور از تو، بیقرار گذراندن. به دیدن تو فکر کردن، و بیهوده لبخندزدن. دست را، شاخهی ترد نوازش را، تا ملاقات دوبارهی تو آرام نگهداشتن. از دیدن اسم کوچکت روی تابلوی یک فروشگاه، مست شدن. با پروانهها پریدن، و با درختان مغرور ماندن.
تصاحب شدن توسط تو. در آغوش تو، کودک شدن. در آغوش تو، شرم بلوغ دوباره. در آغوش تو بزرگ شدن. در آغوش تو زیستن. در آغوش تو مردن.
ای توی نامقدر که نبودنت جهنم طولانی من شد، آیا کسی که تو را مینوشد از حجم خوشبختی خود خبر دارد؟
✍️ #حمید_سلیمی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
از میان تمام واژههای دنیا
تنها نام تو را دوست دارم؛
واژهای که مرا به گریه میاندازد
واژهای که مرا به خنده میاندازد
واژهای که طرز ادای حروفش را دوست دارم
با چشمهای خودت ببینی
تا خاطرهای بردارم از حیرت آشکارت
من
خاطرات زیادی از تو ندارم امّا
زیاد به تو فکر میکنم
و از هر خیابانی که میگذرم،
قبلاً درحالِ فکر کردن به تو از آن گذشتهام
درحال فکر کردن به تو راه میروم، آواز میخوانم
درحال فکر کردن به تو میخوابم، بیدار میشوم
درحال فکر کردن به تو زندگی میکنم
درحال فکر کردن به تو
یک آن یادم میافتد که دیگر
چیز زیادی برای تجربه کردن نمانده است
چیزی
برای تجربه کردن نمانده است،
آنقدر با تو زیستهام بیتو
که فکر میکنم دیگر
میتوانم بمیرم.
✍️ #لیلا_کردبچه
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
کاش میشـد
تـو حـرف بـزنی و من
حـرکت لبهـایت را تمـاشـا کنم
واژه هـای گیـجم
گرچـه گُـم انـد در
ابـعاد و اضـلاعِ اَدَبیـاتی بی نوشـــتار
امـا آشــنا هسـتند ...
آشـنا به دوسـت داشـتن
بـه صـداقـت
به عشـــق ...
در حـوالی تـو ام
و می بیـنَمَــت که
در شخصـیتِ سـرسخـتِ و مــرمـوزِ خـودت
چه مغـــرورانه
فـاتحِ قـلبِ بی گنــاهِ مـن شـده ای
و چـه بی تابـانه دوسـتت دارم
کاش می فهمیــدی ...
✍️ #ژیلا_معصومی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
وقتی که تو روز آفتابی را
در کوچهى پرسههای پاییزی
با حسّ زنانه دوست میداری،
احساس غرور میکند خورشید!
وقتی که سحر، هنوز خوابآلود
از بستر شب کناره میگیری
شب با خورشید کینه میورزد
کاو را ز تو دور میکند خورشید
هر صبح که بار میدهی از لطف
در خانهى خویش عاشقانت را
پیش از همه با سلام رنگينش،
اعلام حضور میکند خورشید
در غلتاغلت خواب قیلوله
وقتی که شعاع آرزومندش
از پنجره بر تن تو میتابد
احساس سرور میکند خورشید...
وقتی به غروب چشم میدوزی
پیش از رفتن برای فردا صبح
از چشم تو کاسهى بزرگش را
سرشار ز نور میکند خورشید
گفتند: زمین خاکی از جذْبه
در حیطهى آفتاب میچرخد
اما تو که راه میروی گویند:
بر خاک عبور میکند خورشید
آنک آفاق! غرق لبخندی،
آمیخته از رضایت و لذّت
انگار که از تو خاطراتی را
در خویش مرور میکند خورشید
✍️ #استاد_حسین_منزوی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh