گاهی یک خلوتِ دنج و بی واسطه
یک لیوان چای
و چند صفحه کتاب
برایِ خوشبختیِ آدم، کفایت می کند ...
همین که قدم زدن، چاره ی دردهایت باشد و
دلخوشی هایِ کوچک، دلیلِ لبخندهایت
یعنی تو خوشبختی!
✍️ #نرگس_صرافیان_طوفان
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
بگو چگونه بميرمت
كه اينگونه در من نفس مي كشي
بگو چگونه وابسته ي بودنت نباشم
كه اينگونه زندگي ام را با من قدم مي زني
و خنده ات را بيخ گوشم جا مي گذاري
بگو چگونه در تو حبس نباشم
كه اينگونه در من جاري هستي
تو بگو چگونه ترسِ از دست دادنت را نداشته باشم
كه اينگونه با تو حالم خوب است....
✍️ #شیما_سبحانی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
پسر جوانی که جلوی تاکسی نشسته بود با تلفن حرف می زد و خنده از روی صورتش جمع نمی شد. پسر داشت برای بعدازظهر قرار سینما رفتن می گذاشت. مکالمه اش که تمام شد راننده پرسید: «قدر این دوره را بدون، خیلی خوبه.» پسر خندید و کمی سرخ شد.
راننده گفت: «معلومه خیلی دوستش داری.» پسر گفت: «خیلی... خیلی.» گفت: «خوش به حال هر دوتاتون.» پسر پرسید: «شما کسی را دوست نداشتید؟» راننده گفت: «من اول ها که عاشق می شدم، عاشق هر کی می شدم از خودم خیلی بزرگ تر بود، نمی شد... آخرهام که عاشق می شدم، عاشق هرکی می شدم از خودم خیلی کوچک تر بود، باز نمی شد...» این را گفت و خندید. پسر جوان پرسید: «وسط ها چی شد؟»
راننده گفت: «وسط ها را نفهمیدم چی شد... گم شد...» و دیگر نخندید.
تلفن پسر جوان زنگ زد. پسر جوان گفت: «سلام... ا... آخه چرا؟» راننده پرسید: «قرارتون کنسل شد؟» پسر با سر تایید کرد. راننده پرسید: «چرا؟» پسر جوان آهسته گفت: «یه مشکلی براش پیش اومده.» راننده گفت: «لعنت به این مشکلات.»
▫️ #تاکسینوشت
✍️ #سروش_صحت
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
هربار که پیک برام چیزی میاره دم خونه، سعی میکنم با دادن یه میوه یا شکلات یا گز یا هر چیزی تو خونه داشته باشم، ازش تشکر کنم. امشب به آقای پیک که خیلی هم خوش تیپ و قشنگ بود یه پرتقال دادم با یه کیت کت. گفت بَه آقا دمت گرم، خانومم عاشق کیت کته. یه کیت کت دیگه هم بهش دادم، گفتم کلاه بذار سرت مرد حسابی. گفت خفه میشه آدم. گفتم وقتی یه نفر خونه منتظرته که با دیدن کیت کت چشمت برق می زد برای اونی که عاشق کیت کته، باید مراقب خودت باشی. گفت چشم.
یه ذره وایسادم تو سرما به رفتنش نگاه کردم. نمی دونم چرا به نظرم اومد خودش و موتورش دارن می رقصن و میرن. میخوام بگم بله، سرده و ویروسه و گرونیه، تلخیم و امید اسم یه گلدون خشک شده گوشه آشپزخونه منه، همه اینها درست، اما من می دونم شفا همیشه در مهربونیه.
✍️ #حمید_سلیمی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
سلام سوژه ی صدها قصیده، در چه هوایی؟
دلم گرفته نباید غزل غزل بسرایی؟...
شبیه ابر بهارم، مدام در تبِ بارش
نخواستی که تو هم پا به پای عشق، بیایی...
درست مثل نسیمی، ز من عبور کن امشب
بس است هرچه دویدم، رسیده وقت رهایی..
نشد، نشد نفَس ام بندِ خنده هات نباشد..
نشد برات نَمیرم، تویی که قاتل مایی!..
همیشه حضرت مهتاب، وامدارِ تو هستم
مقامِ "ماتَ منَ العشق" را، تو مثل خدایی!..
به یاد خاطره هایم، که زود می رود از یاد
میان باغ دلت گل بکار، فصلِ جدایی..
دلت گرفته تو هم خوبِ من، در این دم آخر؟
دلم گرفته نباید غزل غزل بسرایی؟...
✍️ #سما_امینی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
اینجا شهریور است
و درختان تمام برگ
در انتظارِ مهر....
▫️ #شما_فرستادید
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
در فراسوی مرزهای تنت تو را دوست میدارم
آینهها و شب پرههای مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمان بلند و کمان گشاده پل
پرندهها و قوس و قزح را به من بده
و راه آخرین را
در پردهای که میزنی مکرر کن
در فراسوی مرزهای تنم
تو را دوست میدارم
در آن دوردست بعید
که رسالت اندامها پایان میپذیرد
در فراسوهای عشق
تو را دوست میدارم
با من وعده دیداری بده
✍️ #احمد_شاملو
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
می پرسد فکر می کنی آنها که می روند دلشان برای ما هم تنگ می شود؟ می گویم نمی دانم. فکر نمی کنم. اگر قرار بود آنقدر دوستمان داشته باشند که اگر نباشند یا ما نباشیم، دلتنگ ما بشوند که نمی رفتند. پس دوستمان نداشته اند که رفته اند و وقتی خودشان با پای خودشان بروند دلشان هم برای ما تنگ نمی شود. حداقل اوایلش به تنها چیزی که فکر نمی کنند ما و دلتنگی برای ماست.
می پرسد بعد ها چی؟ می گویم بعد ها هم احتمالا دلشان برای ما تنگ نمی شود، دلشان برای حال خوب خودشان در گذشته ای دور یا برای خاطرات خاصی که داشته اند تنگ می شود. شاید هم آدمها دلشان برای کسی که بوده اند تنگ می شود.
✍️ #نیکی_فیروزکوهی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
تنهایی
صدای آکاردئونی است
که هیچ وقت نمی فهمم
از کجای خیابان می آید!
✍️ #کامران_رسول_زاده
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
برای پرسه زدن تا صبح، شب خیال تو کافی بود
دلم هوای نمردن داشت،که حس و حال تو کافی بود
سکوت بود و هوای تو -فرشته ای که نجاتم داد-
برای بردنم از این شب،صدای بال تو کافی بود
میان بغض و شکست ها،دلم برای تو می لرزید
که شانه های تو را کم داشت، که دستمال تو کافی بود...
به جز حرارت دستانت،کسی نپرسید از حالم
اگرچه خوبی حالم را، فقط سؤال تو کافی بود
چقدر باد که می کوبید،چراغ خلوتمان روشن
چقدر برف که می آمد...چقدر شال تو کافی بود
تمام شب که پر از ابرم،تمام شب که نمی بارم
دلم به صورت ماهت قرص، که احتمال تو کافی بود
تو خود هوای غزل بودی، لب تو بست دهانم را
برای نقطه ی پایانم، همیشه خال تو کافی بود
✍️ #اصغر_معاذی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
آهسته بیا دختر پیغمبر پاییز
با باد بیا معجزه کن فتنه برانگیز
وا کن گره روسری ترکمنی را
با حلقه اش آهسته مرا دار بیاویز
▫️ #شما_فرستادید
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh